مرام وارونگی
از خوندن " سرزمین نوچ " میام دارم میرم تا تنهاییمو با شهر قسمت کنم.این ریزگردها که حالا توی مغزمون جای هر چیز مربوط به هوا مثل وارونگیو سرب رو با قلدری گرفته یه فیلتر رو همه چیز کشیده.باد میاد.پرچم ها همین جور تو پس زمینه نور عصرگاهی با خشونت تاب می خورن اما اشتباه نکن اصلا این ترکیبب شاعرانه نیست.یادم میاد یه روزی وارونگی دستای نامرئیشو مینداخت بیخ گلومون اما بدبخت اینقدر مرام داشت که شش ماه مارو به امون خدا ول کنه.اما این لامصب بی دعوت اومده و خیال رفتن هم نداره.چند روز پیش یه مقام مسئولی توی رادیو از عدم پایبندیِ همسایهها به راهکارهای حل این موضوع میگفت واضافه می کرد که اگر طی ده سال ،تمام اقدامات پیشبینی شده انجام بگیره میشه این پدیده رو کنترل کرد!اونم تازه کنترل!
عصر جمعه است و مردم هنوز تو رخوت ملالآورش غوطه ورند که من میتونم به راحتی در بزرگراههای خالیِ شهر برونم.فکر میکنم چقدر این شهر رو دوست دارم در حالیکه ازش متنفرم.حال ما حال محکوم به تبعیدیه که دیگه نمی تونه جایی بجز تبعیدگاهش زندگی کنه و این تصویر تهوعآوره!