مقابل در کنسولگری برخلاف همیشه چندان شلوغ نیست.من تکیه دادم به میلهها جوری که با هر بار باز و بستهشدن گهگاه در صاحب بد اخلاق صدای آیفون که باید اذن ورود بده چشمش بهم بیفته.بلکه اینجور وجود و انتظارم رو بهش یادآوری کنم که از تذکر متوالی سریع به جوش و خروش میاد. مثلن راهحلی استراتژیک بهکار بستم!زنی همسن و سالم ، با چشمان بادامی سرمه کشیده،قد بلند،چهرهی سپیدرو و مانتوی بلندی که کمر باریکش رو به طرز متمایزی نمایش میده با سیمایی آشکارا ترکمن در فاصلهی یه متری من ایستاده.با کسی حرفی نمیزنه و حتی تلاش خاصی برای داخلشدن هم نمیکنه.محزون و خاموش.جوابهای کوتاه و ناتمامی به کنجکاوی اطرافیان می ده و حتی من با گوشهای تیزم نمیفهمم درخواست چهجور ویزایی داره.ظاهرن هیچ دعوتنامهای نداره.یکساعتی از انتظار مشترکمون میگذره و انگار جرات میکنه زنگ آیفون رو بزنه.صاحب بیحوصله ازش میپرسه تقاضای تجاری داره یا توریستی.با صدایی آروم جملهای رو شروع میکنه اما صدا،کلمات شایدم مفاهیم برای پایان دادن جمله یاری نمیکنند.زن با حالتی خجالتزده دستش رو بالا میاره و به روسریش ور میره.انگار بخواد نگاهش رو از مخاطبی بدزه در حالی که روش به دیواره.کاملن شتابزده و انگار شرمگین.در میانهی صدای مبهمی که از دهن زن خارج میشه و داد و بیداد صدای عصبانی و شاکی آیفون که با نسبتی مشابه اما در خلاف جهت نوای زن حالا اوج گرفته میشنوم :...میخوام برم شوهرم رو ببینم." صدای آیفون بی هیچ توضیحی زن رو از سرش باز می کنه و میگه منتظر باشید.
زن چند قدمی میره عقب و صبر بیپایانش رو بیاعتراض از سر میگیره.