نطق پیش از دستور

دستور جلسه‌ی بدن خواب، اما مغز میگروفن به دست پشت تریبون برای نطق پیش از دستور.می‌گفت همین که دیگه شب به شب مرض ترکینگ فیس‌بوکش از سرت افتاده یعنی داری خوب می‌شی.من هم به نشانه‌ی تایید لبخندی زده بودم و نفسی چاق کرده بودم.دو ساعت نگذشته بود که با صدای تگرگ‌هایی که نوک می‌زد لب پنجره بیدار شدم و غرق خواب اولین چیزی که دل خواست هیچ ربطی به منطق بهم بافته‌ی قبل از خواب نداشت! حسش زنده و قرص جلو روم بود.

چشم‌های سرمه‌کشیده‌ی محزون

مقابل در کنسول‌گری برخلاف همیشه چندان شلوغ نیست.من تکیه دادم به میله‌ها جوری که با هر بار باز و بسته‌شدن گه‌گاه در صاحب بد اخلاق صدای آیفون که باید اذن ورود بده چشمش بهم بیفته.بلکه این‌جور وجود و انتظارم رو بهش یادآوری کنم که از تذکر متوالی سریع به جوش و خروش می‌اد. مثلن راه‌حلی استراتژیک به‌کار بستم!زنی هم‌سن و سالم ، با چشمان بادامی سرمه کشیده،قد بلند،چهره‌ی سپیدرو و مانتوی بلندی که کمر باریکش رو به طرز متمایزی نمایش می‌ده با سیمایی آشکارا ترکمن در فاصله‌ی یه متری من ایستاده.با کسی حرفی نمی‌زنه و حتی تلاش خاصی برای داخل‌شدن هم نمی‌کنه.محزون و خاموش.جواب‌های کوتاه و ناتمامی به کنجکاوی اطرافیان می ده و حتی من با گوش‌های تیزم نمی‌فهمم درخواست چه‌جور ویزایی داره.ظاهرن هیچ دعوت‌نامه‌ای نداره.یک‌ساعتی از انتظار مشترکمون می‌گذره و انگار جرات می‌کنه زنگ‌ آیفون رو بزنه.صاحب بی‌حوصله ازش می‌پرسه تقاضای تجاری داره یا توریستی.با صدایی آروم جمله‌ای رو شروع می‌کنه اما صدا،کلمات شایدم مفاهیم برای پایان دادن جمله یاری نمی‌کنند.زن با حالتی خجالت‌زده دستش رو بالا می‌اره و به روسریش ور می‌ره.انگار بخواد نگاهش رو از مخاطبی بدزه در حالی که روش به دیواره.کاملن شتاب‌زده و انگار شرمگین.در میانه‌ی صدای مبهمی که از دهن زن خارج می‌شه و داد و بی‌داد صدای عصبانی و شاکی آیفون که با نسبتی مشابه اما در خلاف جهت نوای زن حالا اوج گرفته می‌شنوم :...می‌خوام برم شوهرم رو ببینم." صدای آیفون بی هیچ توضیحی زن رو از سرش باز می کنه و  می‌گه منتظر باشید.

زن چند قدمی می‌ره عقب و صبر بی‌پایانش رو بی‌اعتراض از سر می‌گیره.

 

 

مسئولیت احساسی

محفل خانوادگی بود و بحث‌های بعد ناهار ظهر روز تعطیل.برگشتم گفتم وقتی ازدواج می کنی تا پنجاه، شصت سالگی و وقتی بچه‌دار می‌شی  تا آخر عمرت موظفی در حفظ سلامتیت بکوشی چون در برابر ادم‌هایی مسئولیت داری.پدر اومد میون کلام تا بگه فقط تا ۱۸ سالگی بچه...که ادامه دادم مسئولیت احساسی.آخرشم گفتم مثلن من یالغوز می‌تونم پنج سال دیگه بمیرم اما شما تا می‌تونی باید عمرت رو طولانی کنی.پدر که این مانیفست تکراریم رو به هیچ حساب کرد اما حس کردم تو اون جمع خاله،شوهر‌خاله،دخترخاله...و یک کلام اهل بیت برای اولین بار خودم به روی خودم آوردم  که چقدر خلاف جریانم!

رک

می گه می دونی مشکل شما چی‌ بود،می‌گم چی بود به نظر تو؟یه مکث می‌کنه و برای بار دوم می پرسه ناراحت نمی‌شی رک بهت بگم؟بهش اطمینان می‌دم  که نه ناراحت نمی‌شم.می‌گه مشکل اینه که تو نمی‌دونی چی‌ می‌خوای.نفس نکشیده می گم آره راست می‌گی.ادامه می ده د نشد دیگه کسی که با یه آدم سی ساله وارد رابطه می‌شه توقعش اینه که طرفش بدونه چیکاره‌س!یه مدت میوت می شم.صدای سرزنش‌گر درون وقتی موج می‌شه از برون هم اون پرده‌ی لامصب گوش رو می لرزونه زیاد حرفی برای گفتن نمی مونه.