یه بوم دو هوا نداره خواهرم

به خودم می‌گم دقت کردی هروقت ح رو می‌بینی که معمولن در رکاب رفیق مشترکمون نون هست خیلی رسمی مابانه و با فاصله باهاش روبوسی می‌کنی اما نون رو صمیمی در اغوش می‌گیری؟ بعله می‌دونم کمی ازین قضیه عمل و عکس‌العمله ولی چی؟این‌جوری داری نشون می‌دی ازون یه اپسیلون تاریخچه‌ی بینتون هنوز دلخوری؟ که اگه اینه بقیه‌ی برخوردات همچین نمودی نداره و اگر نیست و ح هم حالا رفیق شده برات حق رفاقتت رو ادا کن.اصلن اگه خورده سنگی این وسط مونده یه جارو بردار و قالش رو بکن خلاص.یه بوم دو هوا نداره خواهرم!

رختکن

رختکن باشگاه

خسته‌ام و مشغول پوشیدن گرمکن که ناخودآگاه گوشم مهمون بحث دو مادری می‌شه که به زور شاید فرزندانشون نوجوون باشن.زن زیبای‌روی اولی که صورت گرمی داره و نگاه کردنش انرژی‌بخشه ،می‌گه :"بچه تو خانواده دیده بشه نیازی به خودنمایی‌های احمقانه‌ی این روزگار پیدا نمی‌کنه.هزارجاش رو سوراخ نمی‌کنه و یه عقاب رو کمرش و پروانه ‌ای رو کتفش نمیندازه.باید بهش اطلاعات داد.اومده بود ازم می‌پرسید مامان وید چیه؟"و اضافه می‌کنه که براش توضیح داده و حتی باهم تو نت سرچ کردن تا نکته‌ی تاریکی راجع‌به موضوع براشون نمونه.خانم دومی که قطعن تو مادری دوتا پیرهن کمتر پاره کرده به نشونه‌ی تایید سر تکون می‌ده.خانم اولی جمله‌ی آخر رو می‌گه و نصیحت به رفاقت با بچه می‌کنه.خانم دومی تصدیق و خداحافظی می‌کنه. خانم اول بالا تنه‌اش رو در میاره نگاهی به بدن لختش و س ی ن ه ‌های نسبتن تختش می‌اندازه و با آرامش پیراهن چاهارخونه‌اش رو می‌پوشه.نه هول کرده و نه از برهنگیش ابایی داره. نه از چشم‌های هم‌جنسان که به طرفه‌العینی سایز تخمین می‌زنند واهمه‌ای داره.من چشمم رو می‌دزدم و جهت نگاهم رو عوض می‌کنم. خجالت می‌کشم.

وسوسه می‌شم قبل از ترک صحنه رویکرد مادرانه‌اش رو تحسین کنم اما قیود من سخت‌تر ازین هستند که به این سادگی با کسی جوش بخورند.

رمبوی خاطرات و خیالات

می‌بینم ساعت از یازده گذشته.تکیه زدم به صندلی.پاهام رو پیچیدم بهم.انگشتای دستهام رو هم.کجا هستم نمی‌دونم.تو هپروت سیر می‌کنم.ساعت‌هاست.قطعن از بیکاری نیست.هم‌زمان سه تا زونکن جلوم بازه و منشی هم با رودرواسی هی می‌اد پیگیر کاری می‌شه که از اول هفته قرار بوده انجام بدم.اما من رمبوی شاخه‌های فکر خاطره، خیالات پراکنده و پیچ‌در پیچ که حتی از به یادآوری‌شون در همین لحظه هم عاجزم.فقط آخرین مشغولیت ذهنی قبل از پا گذاشتن رو زمین رو یادمه.با آقای میم قرار گذاشته بودم سانس آخر آزادی برای دیدن دوباره‌ی آسمان زرد کم عمق.به محض ورودش نتونسته بودم غرابت رفتارم رو از دیدن چهره‌اش با ریشی متفاوت لاپوشونی کنم و حتی گفته بودم مثل این که بهش نمی‌اد و جزو معدود آدمایی‌ست که من بهش توصیه می‌کنم ریش نذاره..اونم من آمر به ریش‌گذاری ذکور!همین‌قدر رک و پوست‌کنده.در عوض اون شروع کرده بود به تعریف از کات موهام و پیچشی که با نسیم وینی درش ایجاد شده و البته توصیف جزییات آخرین عکس پروفایلم همون‌طور که معمولن صحنه‌های فیلم یا اثر هنری مورد پسندش رو توصیف می‌کنه و من درمونده از عکس‌العمل در برابرش!

من هنوز خواب می‌بینم که این خودش غنیمته

ترک مغزی این روزهام سوته‌دلان آقای ابی و البته شاه‌بیتش:

من هنوز خواب می‌بینم

که دوره دوره‌ی وفاست

آیین‌نامه

اون روزا که با الف از مدرسه برمی‌گشتیم بر اساس بندهای نامرئی آیین‌نامه‌ای نانوشته مدام به الف تذکر می‌دادم که نباید تو خیابون بلند خندید و حرف زد یا حتی این‌که تو مینی‌بوس نباید کتاب خوند! زشته! کلی سرخ و سفید می‌شدم و بر اساس ماده‌ای از همون منبع پاپی الف بودم که چرا به نوازش هر نوزادی که در مسیر می‌دیدیم مشغول می‌شه!انگار ابراز علنی و گل‌درشت احساسات تو کوچه و محله ناجور بود!سوای اصول جفنگ رفتاریم کلن احساسی هم به بچه ها نداشتم.حالا در اوایل دهه‌ی چهارم زندگی بالاخره گذر زمان قلب من رو رقیق کرده و هر موجودریزه میزه‌ی زیر سه چهار سالی، بلکیم حتی بزرگسال‌تر، من رو به وجد میاره! جوری که از چشمام قربون صدقه‌شون می‌باره.کار به جایی رسیده که حتی رفقا و مثلن الف رو ترغیب به بچه‌دارشدن می‌کنم و یا دلم غنج می‌ره وقتی دختر‌ بچه‌ی انگلیسی کنار دستم هنوز عطسه نکرده بهم می‌گه بلس یو!