مثنوی‌نویس

بعد هزارتا اس‌ام‌اس و نگارش مثنویِ هفتاد من در مدح من و پیگیری مثال زدنیش در عرض سه ماه،دیشب طرفو که از سفر اومده توی یه جمع با دوتا دوست دیگه دیدم.انگار نه انگار!کاملا غریبه.پُرِپُرش دوتا دیالوگ احوالپرسی.بعد امروز صبح دوباره زده صبحت به خیر...فلان بهمان!پروردگارا چرا آخه ملت اینجورین؟!

حالا بماند که دیشب من هم ایرادی نبود که تو مخم پشت سرهم براش ردیف نکنم!ازین مثنوی نویس احتمالا زیاد خواهم نوشت.

سادگی یا حماقت

حالا فهمیدم من آدم ساده‌ای هستم.خیلی ساده.یجور سادگی که شاید به حماقت بزنه.مثل آدم‌های کم‌توان ذهنی که به طرفه العینی شاد می شن و شروع به خندیدن می کنند و تا مدت‌ها به همین منوال ادامه می‌دن.من هم وقتی یه حسِ خوب میاد زیرِ زبونم تا مدت‌ها مزه‌مزه‌اش می‌کنم.اصلا یه لبخند میشینه روی لبم و بلکیم دیوانه‌وار هی یادآوریش می‌کنم و یه چیزی میریزه تو خونم و می‌گیره رگهارو میاد بالا می‌پیچه تو جونم.

ولی خب باز اگه یه کم تو احوال این طفلکان بیچاره که بالا گفتم دقیق شده باشید خیلی زود و به سادگی هم ناراحت می‌شن.حتی وقتی موضوع بغرنج نیست برا خودشون فاجعه می‌سازن.من هم بنا ندارم این قاعده رو نصفه نیمه ادا کنم خب همینه که عکس‌العمل هام هم انگار روشون ذره‌بین گرفته باشی زیادی گل درشتن!با منطق آدما انگار جور در نمیان.و اینه که بارهستی خیلی موقع‌ها میشه وزنه‌ی ده‌تنی که تنِ من یه پرکاهه در برابرش.

بنویسیم تیر بخوانیم اردیبهشت

وقتی تو اوج گرما یه چیزی تو مایه صلات ظهر فصل‌ها آسمون باهامون از در صفا در میاد دیگه ما تهرونی‌های نفس بریده تو گرما،رومون نمی‌شه اون قیافه ی سالی به دوازده‌ماهمونو این یه روز هم رو رخمون پدیدار کنیم.یه لبخند می‌شینه ورِ رخمون یا دستکم گره بالای ابرو رو باز می‌کنیم.قهر و آشتیامون یادمون میره یه بغل مهربونی میریزه تو جونمون و همه با هم گل می‌گیم و گل می‌شنویم.هزاربار می‌ریم دم پنجره و هربار بسانِ دیدار از اثری بدیع و یگانه همین چند مترِ مکرر دیده شده رو تحسین می‌کنیم.می‌گردیم مفرداتمونو زوج می‌کنیم و بلکیم ازواج رو به تثلیث می‌رسونیم!کسی چه می‌دونه ولی باید این تاریخ رو با نه ماه و نه روز جمع کرد و یه گوشه نوشت تا سالها بعد ازدیدن متولدین هفته اول اردیبهشت 92 به عجب نمونیم!که اگه پتانسیل حرارتی تیر رو با حال شاعرانه‌ی بهاریگون امروز جمع بکنیم قطعا به انفجاراتی می‌رسیم.

لاکردار قلقمونم خوب دستشه .هی شل می‌کنه که یه وقت حال و حسش اُوردوزنکنه ولی به‌موقع و قبل از پریدن مستیش خماریکشش رو برامون آماده گذاشته!حتی اگه نباره هم لامصب ازون عطر بهشتی اردیبهشت ریخته تو هوا که می‌خوای اونقدر تندتند نفس بکشی که بیفتی به حس خفگی.می ترسم حتی گربه‌هام دوباره کاردست خودشون بدنو باز ما بمونیمو چند وقت عرعره شبانشون!

ختم کلام همین یه روز این ماه بسه که حالا ما شرمنده‌ی فصل‌های اوس کریم باشیم و نگامونو بدوزیم کف زمین از بابت شاخ و شونه‌ی اون چارروزِ آخرِ اردیبهشت !

گمشدن

قراره چندتا ۲۶ تیر با هوایی به این محشری ببینم که الان مثل خر به روند مکرر هرروزه اومدم سر کار؟!این هوای نفیس بارون خورده رفتن و رفتن،تا گمشدن تو شهر بی‌سوال و بی‌جواب رو می طلبه.گیرم تنها!

سبکی تحمل ناپذیر!

یه وقتایی هست که زندگی و همه‌ی مناسباتش به نظرم واقعا باریست با سبکی تحمل‌ناپذیر که دلم پرپر میزنه بذارمش زمین.

قبح

یه دختر سفیدپوش می‌گه : عزیزم اتاقِ دو. ازین عزیزما که خیلی وقته شده نفسِ سخن آدما و بدون اون نمی‌تونن هیچ جمله‌ای رو ادا کنن.همینجور ذهنم مشغول وزن همین یک قلم لغت توی ذهن من با این همه آدمای دوروبره که می‌رم می‌خوابم رو تخت در حالیکه فقط یه روپوش نازک تنمه.سعی می‌کنم با یادآوری این موضوع که این‌بار آخرین دردیست که تحمل میکنم روحیمو بالا ببرم.روی تخت درازبه‌دراز افتادم و خانم دکتر نامی شروع می‌کنه به لیزر از ساق پا تا برسه به جاهای دیگه.من این وسط با هر حرکتی یه عکس‌العمل غیرارادی دارم یا از سرمای اسپیلیتی که تمام سال ،تابستون و زمستون رو هر بینوایی که رو تخت خوابیده تنظیمه یا از داغی و سوختن لیزر و یا حتی از کشیدن دستش رو تنم که باعث میشه قلقلکم بیاد و یه بافت و ناحیه‌ای به‌ناگاه تکونی به خودشون بدن بس که این اعصاب محیطی قربونشون برم گوش‌به‌زنگن که یه تقی به توقی بخوره یه رفلکسی بِدن!الحمدلله در و پرایوسی و این داستانام معنایی ندارن یه سری سفید پوشم ر به ر داخل اتاق میشن ،دیگه این روزا پزشکی و امورات مربوطه هم مثل هنر و سایر جنبه های زندگی شده سِری کاری.خب یه ساعت بیکارم و زیر دست این بنده خدا و کاری ندارم تا ذهن رو مشغول کنم اول سعی می کنم با علاقه به تصاویر بودابار که همون حیات وحش خودمونه به ضمیمه آهنگ‌های بودابار خودمو سرگرم کنم اما جواب نمی‌ده.بعد یاد اولین بار افتادم که قرار بود در چنین وضعیت بی‌دفاعی و عینهو کودک از مادر متولد،خودمو بدم دست دکتر جماعت!همین هم سخت و تالم‌برانگیز بود و کلی با خودم کلنجار رفتم تا آخر وقتی قضیه بحرانی شده بود قضیه رو با مادر مطرح کردم و رفتم دکتر.اصلا خیال نکنید سنم کم بود.نه.۲۴ اینجورا بودم و این مسئله شده بود استرس روز و شبام.حتی بیشتر از خود مشکل.حتی وقتی قرار شد عمل کنم تماما مشوش این موضوع بودم نه درد یا هر چیز مرتبط با بیماری.

حالا خانم دکتر میگه پاتو باز کن عزیزم،می دونم درد داره ولی چون آخرین جلسته درجه رو بردم بالا و من فرمانبردارم الان قطعا آخرین گزینه مغزم نگاه یاروست رو جاهایی که یه روز منطقه ممنوعه بود و من فکر می کنم قبح تابوها به راحتی خورد میشه و میریزه !حالا بماند که از اساس نمی دونم چرا تو این فرهنگ عزیز جا نیفتاده که آدمیزاد اعضای مختلفی داره یکیش گلوشه یکیش فلانه!هرکدومم نیازمند دیدار طبیب و از اساس چنین تابویی مضحک و مایه تاسفه.

من مستر نیستم!

با تصویر بی‌نظیری که در ذهن مردم دنیا از مملکت عزیز وجود داره و این پیش‌فرض آنان که زنان ایرانی حتما در پستو مشغول پخت‌وپز هستند و در نظر گرفتن غریبگی زبان و نام‌های ما برای اکثر مردم دنیا،من نمی‌دونم چرا باز هروقت ایمیلی با عنوان مستر آزاده می‌گیرم که معمولا در اولین مکاتبات بدون استثنا اتفاق میفته ،عصبانی می‌شم؟

مامان

چه حس خوبیه وقتی هوسی میکنی و یکی هست که حتی ۱۰:۳۰ شب وایسه برات و فقط به خاطرتو سالادالویه درست کنه.سوای این ویار بیجا ولی جدا داشتن مامان تو خونه بعد از یه دوره غیبتش یه رنگ و بوی دیگه اس .یه حس توصیف ناپذیر که توضیحش شاید از تکرار مبتذل شده باشه اما واقعیتیست که فقط اگر تجربه شده باشه قابل فهمه.یه تکیه گاه که مطمئنی در هر شرایطی می تونی روش حساب کنی.خوشحالم.

...

من روی یه صندلی نشستم در کمال سکون ولی نه لزوما در آرامش.گنگ بی‌صدا و بی‌حس.بدون قدرت پردازش.روبروم قطاریست و عکسی کمی جاندار از هر پنجره در برابر چشمانم.کودک آبی‌پوش دوستی از دبیرستان در اولین ،استاتوس انگیجمنت رفیقی از امروز در کوپه‌ی بعدی.سومین صورت خندان هم‌کلاسی در لباس فارغ تحصیلی دکترا...

صدایی نمیاد یا من نمی شنوم.فقط میبینم.از فاصله‌ای نه چندان دور، اما نه اصلا نزدیک. 

سمباده

از کجا شروع شد؟نمی‌دونم اینبار نقطه‌ی آغاز چی بود.ولی به گمونم از سر صبحونه بود.با این جمله که ورود میوه‌ها بجز موز به کشور ممنوع شده و خب این جرقه‌ی ساده کافی بود تا نوار قشنگشو برامون از اولش بذاره و خیال تموم کردنشم نداره.نمی‌دونم این تِرَکهاش چندساعتیه ولی با گذشت ۲ ساعت هنوز یه نفس ادامه داره.گاه‌گاه لبخند میزنم که آره تو راست می‌گی تا شاید از سمباده‌زدن به مغزمون انصراف بده و این سخنرانیِ طویلشو پایان ببخشه اما فعلا که چنین قصدی نداره.از پنیر و تنوعش نطق آغاز شد و رسید به شوق گشتن تو سوپرمارکت‌هایی که مثل اون سرزمین عجایبی میمونه که پینوکیو رفته بود برای ما که تو این مملکت به نهایت یک دونوع از یک محصول خوکردیم.حکایت ما و ساعت‌هایی که توی این سوپرمارکت‌های فرنگ می‌شه به خوندن روی محصولات اختصاص داد.اما خب به اینجا ختم نشد و رسید به فرهنگ ملل خاورمیانه که فقط حبابی از ادعاست و گذرکردیم و رسیدیم به این که درواقع آزاداندیش ترین ملت‌های دنیا جمع شدند توی یه گله جا اونم تو کشورهای اسکاندیناوی و شمال غرب اروپا!بعد ترک بعدی شروع می‌شه تو همون تِم!اسم آلبوم چیه؟لزوم مهاجرت و نکوهش آنان که روزی به فکر کوج افتادند ولی به عمل نرساندند!

وای مغزم داره متلاشی می‌شه!کاش یکی بیاد به زور هم شده منو ازین جو بکشه بیرون. 

من واقعا خوابم میاد!

فاصله‌ی بین همت سرِ باقری تا منتهی‌الیه ظفر سرِ ولیعصر رو در کمتر از ۱۵ دقیقه طی می‌کنم ولی از ترافیک پیش رو و سابقه‌ی پارکینگ پردیس ملت هنوز فکر می‌کنم احتمالش زیاده که به سانس نرسم.به هرحال چون کار خاصی از دستم برنمیاد کیف آرایشمو درمیارم و شروع می‌کنم بدون توجه به ماشین‌ها و چشم‌های اطراف که توی دقایق ملال‌آور ترافیک با چشمانی باز درپی سرگرمیند زیر چشمامو کانسیلر زدن و بعد هم با رژگونه و برق‌لب سعی می‌کنم یکم هم که شده از خستگیی که پاشیده تو قیافم کم کنم.یهو به ذهنم میرسه با اکیپی که دارم میرم بیرون همگی زوجند و مفردشون منم.حوصله ندارم به این موضوع ذهنمو مشغول کنم و در کمال تعجب به راحتی این فکرو از ذهنم پرت می‌کنم بیرون.شانس میارم که حرکت مورچه وارتوی ولیعصر و بعد صف پارکینگ نهایتا ۳۵ دقیقه بیشتر نمی‌کشه.

خوابم میاد چراکه شب قبل رفته بودم تو خلسه و بی‌توجه به ساعت نشسته بودم به خوندن "منِ او".حالا بالاخره تو سالن هستم و تصاویر که خوشبختانه مثل من تاخیر داشتند همراه ورودم می‌ریزن روی پرده.کلی قاب‌بندی خوب و رنگ‌هایی که در ترکیباتی دلپذیر نشستن کنار هم.زاویه‌های دوربین که به طرز بدیعی چشم‌نوازند و عطاران که شروع می‌کنه حرف زدن.صدایی که از خیلی سال پیش متناوبا شنیدیم با لحنی خودمونیُ رفیق‌مابانه بدون اصراری به قوت و ضعف دادن بی‌دلیل یه چیزایی راجع به خواب می‌گه و این که خوابیدنو دوس‌داره چون یه جور مردن تو بیداریه یا شایدم برعکس...و اونچه رو درمقابلت چیده دوست داری.با سپیای فلاش بکاش و تصاویره سوررئال مانندش حال می‌کنی و بعضی اوقات محو اکبر عبدی میشی تو نقش یه پیرزن .اما ذوقت با حرکتی اسلو موشن میخوره به دیوار.خب هرچقدر هم از دیدن این آلبوم زیبای این رفیق به وجد اومده باشی اونم وقتی خوابت میاد یادت میوفته که داستان فیلم یه پاش لنگه و سختشه دست توروهم بگیره با خودش بکشه و شرمنده‌ای که چندین بار به ساعتت نگاه می‌کنی.حتی خیلی نامحسوس شروع می‌کنی به لرزوندن پات و بگی‌نگی مترصدی که بشه دیدو بوسی رو بکنی و بری بخوابی.

آکورایوم

اولین بار که نشستم پای فوتبال و دل‌دادم بهش و شروع کردم پرسیدن از بابا و برادر راجع به آفساید و  داستان‌هاش زمانی بود که راهنمایی می‌رفتم و ایران تو جام ملت‌های آسیا بازی می‌کرد یکی از همون هزارتا جامی که با ناداوریها حذف شدیم و دستمون جامی رو بالای سر نبرد.اونجا بود که فوتبال شد یه عشقُ یه نفس.بعدش ما بودیم و کری‌هایی که با دخترا تو مدرسه می‌خوندیم و اصرار برای فوتبال بازی کردن تو زنگ ورزش که مدیریت اونموقع به شدت باهاش مخالف بود و عشق روبرتو باجو و تیم ایتالیا و پرسپولیس قهرمان و لیگ ایتالیا و انگلیس و همه بازی‌های اروپایی و جام‌های مختلف.از نماز شکری که برای قهرمان شدن منچستر با زدن ۲ گل تو دقایق آخر بازی به بایرن ،خونده شد تا صلواتایی که برای ایتالیا تو تمام جام‌ها فرستاده می‌شد که به جایی هم نمی‌رسید و پشت سرهم حذف می‌شد ،اشک‌هایی که پس از باخت انگلیس از آرژانتین تو جام جهانی ۹۸ تا صبح بالشمو خیس کرد و تپش قلبی که سال ۲۰۰۲ منو راهی بیمارستان کرد!از حالی که بعد سال‌ها داشتم وقتی ایتالیا این معشوقه‌ی ترک شدم بالاخره قهرمان شد...از همشون خیلی نمی‌گذره حتی اگه ورق‌های تقویم نظری خلافشو داشته باشن اما امسال برای اولین بار، من اصلا هیچ بازی رو نگاه نکردم.همون ماهی آکواریومی بودم که هیاهو و شور ملتو بی‌صدا فقط تماشا می‌کنه.تو سیاره‌ی من سکوت بود و سکون.

اولتیماتوم

باید تکلیفم رو مشخص کنم..نمی‌شه دل همرو بدست‌آورد و قطعا آدم زنده دشمن داره.تا هنوز سر این کلاف دستمه و هنوز می‌تونم این گره رو با دندون بازکنم باید قالشو بکنم وگرنه خیلی زود به خودم میام  می‌بینم این کلاف سردرگم با گره‌هاش دورتادورم پیچیده!ازین حالتِ موضع نگرفتن در شرایط مختلف برای نشکستن دل ملت ،حالم بهم می‌خوره دیگه.باید تصمیم بگیرم پاش وایسم و بهاشم بپردازم.دو هفته به خودم وقت میدم!ببینم چیکار می‌کنم.

دروغ

درپی تماشای تئاتری با عنوانی بس روشنفکرانه متشکل از یک دو جین لغت سنگین که البته حتی از صافی من هم در بهترین شرایط روحی عبور نمی‌کرد و نهایتا به عنوان اسباب سرگرمی در یه عصر تابستانی به‌شمار می‌رفت مغزه کلید کرده به دروغی که همین حوالی به دوستی گفتم.طرف از من ناغافل پرسید: آیا به نظرم خودش مریض روانیست؟و من بی درنگ گفتم نه!و اما واقعیت !به نظرم نوع رفتارش عجیب بیمارگون و نیازمند کمک گرفتن حداقل از یک مشاوره.قصه ای مفصل داره اما اینجا برای من عدم بیان واقعیت با وجود داعیه صداقت داربودن  مثل یه خوره افتاده تو وجودم!واقعا باید چه می‌کردم؟ 

از حال خوب به حال بد

داخلی-آرایشگاه زنانه

تصویرم زل زده به منو زیر چشاش گود افتاده از کم خوابیدن چند شب اخیر.هیچی آرایش ندارم و دلش به حالم سوخته.رنگ رو سرمه و زبون باز لال شده و اینبارهم نگفته رنگ موهامو عوض کنه.میگه خانم ط تو سرشور.طنینش به خودم میارتم و دوزاریم میفته که این ط منم چون اینجا به اسم مامانم منو میشناسن!

تصمیم میگیرم این شب جمعه رو متفاوت بسازم و با یا بدون همراه امشب تو خونه نمونم.پس ناغافل میبینم نشستم دارم ناخنامو درست می کنم و حتی فرنچ با نگین!انگار به همراهیه زنونگیم نیاز دارم!

داخلی ـ هال خونه

صندل پاشنه دار پوشیدم و کاملا آرایش کردم و حتی موهام هم ریختم دورم مبادا یکی از حسایی که دوس دارم امشب جا بمونه تو خونه.بابا نگاهی معنی دار میندازه بهم اما فقط به این پرسش بسنده می‌کنه که کی میای و میگم یازده و میام بیرون.دلم براش می‌سوزه که چقدر اشتباه میکنه در برداشتش راجع به وضع من.شایدم باید به حال خودم دلم بسوزه!

 

خارجی-حافظ سر کوچه البرز

و داخلی ـچهارمیز

ترافیکه و من می‌تونم همون‌جا که میخوام وایسم و سرک بکشم تو کوچه.بعله چهارمیز هم بازه و من می‌تونم این غول اشتهای سیری‌ناپدیراین هفته آخر رو به خاک بمالم.پس پارک می‌کنم و میرم تو.خب ربطی به اعتمادبه‌تفس نداره اما با توجه به میانگین قد موجود و با درنظرگرفتن پاشنه اضافه شده سرارو می بینم که حتی تو این یه گله جا به وضوح و بی‌خیال یه مانیتور می‌کنن و تا صندلی منو بدرقه می‌کنند.

نگاه ها و جنس سوالات رو می‌تونم به سادگی حدس بزنم.آخه خودم این کاره‌ام.یه دختر تنها، فول تریپ مجلسی ،ساعت ۸ شب شام اونم شب جمعه.شگفت زده می‌شم وقتی می‌بینم حتی عین خیالم هم نیس.منو این رفتار!باعث می‌شه یه لبخندی بدو زیر لبم.

داخلی-تالار وحدت

اونقدر خوب زمانبندی کردم که زمان زیادی بیکار نیسم تا بخوام فکری بکنم و امشب هم اجرا سر ساعته انگار.

ارکستر مجلسی، بیزه تنطیم برای ویولن رو می‌نوازن و من به‌ناگاه بغض می‌کنم.اشتباه نکنید این قطعه‌ی شورانگیز بسیار شاده اما انگار نقاب من دم در از دستم افتاده!یا که پی‌ام‌اس اونو قاپیده و همراه با نوازنده‌ها جلوی چشم باهاش می‌رقصه تا اشکمو درآره که خب شاهکار می‌کنه!

شب ـ خارجی ـ درحال رانندگی در اتوبان‌های شهر

من آواز میخونم!تصویری به شدت نادر که حتی خودمم هم نسل قبلیشو به یاد ندارم.باز موود کشیده بالا.حداقل تا میونه های بالایی منحی.موهامو دادم به دست باد که اینکار یکی از بهترین احوال دنیویمو ایجاد میکنه و خب باز با اصفهانی می خونم "تنها ماندم.."و البته قطعاتی رو هم به صورت اپرا با این شعر تلفیق می کنم که یه ماشین پسر از بقلم رد میشن و بهم می گن خسته نباشی!باورم نمیشه اما از حال خوب به حال بد فاصله همین یه کلمه است و گریه‌ام می‌گیره!

 

خانه ارواح

دیوارا خیلی وقته که دیگه اون بهمنی‌های خوشگل که رنگ آجری اسمشو وامدارشه نیس.پنجره ها مدت وقتیست که اون کرکره چوبیای سفید رو بوسیدن و تو بغل توری‌های سرد فلزی خوابیدن.حوض کوچیکه جاشو داد به یه چاه فاضلاب و حوض بزرگه ماهیارو فرستاد سفر و نشست ور دل سپتیک تانک .فقط حالا دلخوش اینه که بالا سرش هنوز اون برگ‌موهای قدیمی دلبری می کنن و می تونن بشینن به یاد ایام.موزاییک‌های لوزی لوزی کف حیاط دیگه نیست تا یه بچه‌ای بشینه با حوصله و بی‌خستگی از آب حوض خیسشون کنه و این دور باطل رو بی وقفه ادامه بده تا یه آدم بزرگی صداش بزنه !هرچند دیگه این روزا بچه‌ها اینجور سرگرم بلاهتشون نمیشن.تبله‌های دیوار دیگه نیستن تا بهانه‌ای بشن برای یادآوری سردابی که سال‌ها پیش مسدود شده و نفس‌هاش ازون زیر از تو دیوارا میپیچید توی خونه.گل خونه‌ای نیست تا ترس‌های کودکی رو با فضولی درآمیزن و به آرزوی کشف گنجی بزنن به دل سیاهش.خرمالو هنوز همه چیزسر جاش بود که ناغافل دق کرد و مرد.حالا ریحون بنفش‌های تو سبزی خوردن فقط مهمونن و غریبه و با این خونه هیچ نسبی ندارن.دیگه صدای پچ پچ دخترا و بحثای درگوشیشون نصفه شبانمیاد.کسی نیست تا این پیره‌زن بیاد بهشون بگه بخوابید دخترا.

فقط منم با اون قاب عکس بزرگه از مردِ خونه که یه عمر تو اتاق وسطی خیلی جوونو جدی زل زده بود بهمون و آخرم نفهمیدیم زیر نگاهش چه حسی بهمون خوابیده.آخه صاحبش خیلی وقته دیگه با صدای ما بیدار نمیشه تا بیاد رو ایوون داد بزنه سر شش تا جغل بچه که تو حوض آببازی میکنن.نمی دونم شاید حالابه جای اون ۲ تا چشم ۴ تا خیره به من باشه آخه خونه ارواح هنوز مثل دماوند پایدار با هزارتا ترک که به ده هزارتای قبلی اضافه شدن وایساده مثل آینه دق اونور کوچه و چه بسا میزبان همسایش باشه.