Zor Sevdigimden

یکی ازین خواننده‌های زن صدا کلفت ترک که طبعن محبوب منه، یه ترانه داره که چند خطی بیش‌تر نیست با این بیت‌الغزل : از فوران عشقت نیست بلکه از سخت عاشق شدن منه!چون می‌دونم ترجمه‌ی من گویای مطلب نیست اضافه کنم که شاعر چسبیدنش به رابطه رو از دوشواری عاشق شدن خودش دونسته!خب این حکایت منه جانم!

پی‌نوشت:آهنگ مذکور از خانم سیلاستsila

سفر

و سفرهایی هست که مثل پارچه‌ای رنگی لای چرخ‌دنده‌های روزمره‌گی‌ست.سفرهایی اشباع از لحظات ناب که باورت نمی‌شه سر جمع دو شبانه‌روز بیش‌تر نبوده.سفرهایی برای گم‌کردن تاریخ و تقویم.

 

36 میل

همین طور که دو تا پتو انداختم سرم تا بلکه نفس‌هام یه کرسی بسازه و یخ دست و پام رو آب کنه،وسط گرگ و میش خواب و بیداری با شستم ته انگشت اشاره رو می‌گیرم مثلن ده سانت تا هین جور به نسبت تقسیمش کنم برسم به سی‌و شش میل!که تو گفتی جوجه حالا سی و شش میل شده!

لمسی برای حفظ مختصات

اون انگشتا که نه خیلی بزرگ و زمخت بود و نه زیادی ظریف و پسرونه یه جایی وسط ستون مهره هام خیلی آروم و سر صبر هی دو تا مهره و گودی بینش رو از بر می‌کرد.لمسی برای حفظ مختصات انگار.به همین سادگی همه‌ی غریبه‌گیش می‌پرید و می‌شد ساکن قدیمی وجود.

بالابر مود

فکر کرده بودم قیمه دوای دردمه.مثل زن‌های خونه‌دار نسل‌های پیشین از سلاح آشپزی برای درمان خودم می‌خواستم بهره ببرم.پیازهارو به دقت و وسواس نگینی کرده و ساعت ها به تفت دادن گوشت و پیاز و ادویه‌ی مربوطه مشغول شده بودم.ساعتی رو هم صرف خلالی کردن سیب‌زمینی‌ها به تلقین حال خوش منتجه.آخر کار هم زعفرون و گلاب به عادت قیمه‌ی نذری مسجد اعظم قلهک به خورش اضافه شد.نتیجه‌ی کار بو و برنگ و حتی مزه‌ی محشری داشت اما دریغ از یه جو بالابری مود.من باشکمی پر ساعت چهار عصر زیر نور پاییزی اشک می ریختم و از سرما گوله شده بودم زیر پتو.

اول شهرنشینی

از زیبایی منظره‌ی پیش رو بود شاید،از سبزی پوشش متراکم سوزنی‌برگ‌های گسترده تا لب دامن کوه،از عظمت تحسین برانگیز کوه‌های چشم‌انداز یا که نه به سادگی از عشق مامان به نور که پنجره‌های تمام قد شمال و جنوب خونه رو فقط پرده‌ایی از تور و بعدها و با پیشرفت اوضاع جیب خانواده حریر می‌پوشوند.تمام عمر من یا بهتره بگم تا همین سال پیش من در حبابی پرنور زندگی می کردم .در خونه ای که تاریکی مطلق برای خواب هم حتی تعریف چندان روشنی نداشت.فضای بیرونی نه چندان کم تر از درون در هر لحظه‌ای قابل لمس و درک بود و سکوت حاکم بر اون شهرک هم تقویت‌کننده‌ی تداوم این فضا.مقیاس جغرافیایی زیستمون در هر لحظه وسیع بود انگار.حالا اما یک سالی‌ست که پرده‌های کلفتی هرچند رنگ‌به رنگ آویخته‌اند به تمام پنجره‌ا تا بلکه به کمک دو جدار شیشه‌ی زیرین کمی از سرو صدای خیابون ور دلمون رو کم کنند.عطای چهار تا دونه اشعه نور این خونه رو هم به لقاش بخشیدیم  تا فراموش کنیم اون واقعیت رویایی رو که با سراب موجود تاخت زدیم.باورش سخته اما خیلی زود به این تاریکی عادت کردیم و چشم‌هامون طاقت نورهای مصنوعی شباهنگام رو هم نداره.به روال موش کور فقط بسنده می‌کنیم به تک چراغ 30وات آباژوری  کنار مبل اونهم برای مبادای شکستن سر و پا.تازه  معنای دیوارهای محاط بر زندگیمون رو درک کردیم.شاید بشه گفت اول شهرنشینیمونه!

ناجی سال هاست مرده‌ست.

دیروز

تو پایانه‌ی اتوبوس‌های میدان نوبنیاد، سوار اون اتوبوس‌درازای صورتی می‌شدم و می‌نشستم یه گوشه‌ای از پنجره بیرون رو تماشا می کردم یا به عادت اون‌روزا و این روزا یه فصل روانشناسی تحلیلی سایر مسافرین اتوبوس رو تو سکوت برقرار می کردم.اول خط سوار شده بودم و آخرش، یعنی خود هفت تیر پیاده می‌شدم و بعد با یه تاکسی از طریق کریمخان می‌رسیدم سر وصال.اگه قرار بود برم سر کلاس که باز باید سوار یه تاکسی می‌شدم اما اگه رفته بودم برای دیدن نتایج چون عجله ای نبود قدم‌زنون اون یه تیکه راه رو سیر می کردم تا خود ساختمون قدیمی کانون.دو سه بار پیش اومد که می دونستم همه‌ی این سفر دراز بی‌نتیجه و بیهوده‌ست.برام روشن بود اونچه رو اون دیوار قدیمی جلوی اسمم نوشته مایه‌ی افتخار و مباهات نیست و باید ترم رو تکرار کنم اما دل ساده‌لوحم تا با اون فکت واقعی و منطقی فِیل روبه‌رو نمی‌شد دست از توصل به ماورالطبیعه و چانه‌زنی با خدایی که اون روزا زیاد باهاش حرف می‌زدم،برنمی‌داشت!هی قول و قرار می‌ذاشت و خیالات می‌بافت بلکه معجزه‌ای رخ داده و همه چیز به طرز شکلاتی آبناتی تبدیل بشه به محصولات فانتزی ذهن من و مثلن در بابر اسمم نوشته باشه پاس.

امروز

در حال دویدن به سمت کلاس روانشناسی تحلیلی بودم که سین خبر داد آقای سابقن عزیز بازی‌های نامربوطی درآورده و منکر قضایایی شده.تمام نیمه‌ی آول کلاس رو تو عصبانیت،ناراحتی، غضب و به سوگواری چندباره‌ی ویرانی رابطه‌ای از اساس بر باد بنا شده سپری کردم.تلویحن آخرین دلایل بسته‌شدن این پرونده کف دستم بود اما بازم انگار اون فیل آخر رو ندیده بودم که به راحتی آب خوردن وقتی در نیمه‌ی کلاس سین گفت آزاده الان فلانی پیش دستم نشسته و می گه این قضایا همه سوء‌تفاهم بوده  یه سه سوت باور کردم و شدم آلیس سرزمین رویاها.این‌بار انگار نیروهای ندیدنی رو راضی کرده بودم و همه چیز با نجات دهنده‌ای زیر و رو شده بود.غافل ازین که سین فقط داشت شوخی می‌کرد.

 از دیروز تا امروز

من به اون faill  زیر شیشه ی تابلوی اعلانات زل زدم کلمه‌ای که جیغ می‌زنه بس کن دیگه.دوره‌ی انتظار ناجی سر اومده!امید که این‌بار بشنوم.

 

......

دزدکی و رو انگشت‌های نوک پا از چندتا دیوار اون‌ورتر سرکی کشیده بودم تو خونش انگار و به واسطه‌ی رفقای مشترک عکس جدید دیده نشده‌ای تو اینستاش دیده بودم و این‌بار قربون صدقه‌ قل نزده بود بجوشه سرریز کنه.انگار برای اولین بار!فکر کردم چند روز گذشته چله‌اش شده؟

این به جای خود اما هنوز تنها که می‌شم می‌خونم مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان! به همراهی همین آهنگ نامجو.

 

شما که نمی‌دونید برای من همین یه قدم مورچه‌ای که آقای رییس رو از محدوده‌ی تصمیمات زندگی شخصیم عقب روندم مثل فتح خیبره!رییس فکر می‌کنه همه‌ی زندگی حول محور کار تعریف می‌شه و بس و وقتی هم‌زمان برادرت هم باشه فرصت پیدا می‌کنه کل ابعاد زندگیت رو کنترل کنه.

سیو تا 25  درصد آن کلوین کلاین

تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌کنه در عالم  واقعیت و خودآگاه سراغ خرید یا بازدید مجازی و آنلاین منز آندرور نرفتم حالا چرا تبلیغات هوشمند یاهو  تشخیص داده این به کارم می اد و اجناس این قسم مربوط به کلوین کلاین رو هی سمت راست صفحه‌ی یاهوم  تو چشمم می کنه،خدا داند و بس!

یه چارک رابطه

همه‌ی رابطه‌های نیم و یه چارک بندی هم که داشته‌ام به طرز اسف‌باری تموم شده.مدتی من تو شیش و بش شده یا نشده‌اش تقلا کردم و آخر سر رفتم تو فاز سوگواری قضیه و این که خب آره تموم شده دیگه.ننشستم ببینم تو این حتی به قول خودم پایان چیکاره‌ام.بعد این کارزار درونی و بیرونی هیچ برداشتی از چی‌شد که این‌جوری شد ندارم.همین‌قدر منطقی دارم متقاعد می‌شم که باید یه برنامه بذارم با آخرین عزیز از دست رفته که چهار کلوم حرف درست و درمون حسابی بشنوم از چالش‌های پشت سر گذاشته نشده.شایدم یک کلام دارم بهانه‌ی دیدار می‌تراشم.