دشتی بی‌کرانه فروخفته زیر برف

در انتهای عالم،دشتی‌ست بی‌کرانه،فرو خفته زیر برف با آسمان بسته مه آلود،با کاج‌های مه‌آلود،با کاج‌های لرزان،آواره در افق با جنگل برهنه.

مشیری

مرا سفری به چنین تصویری آرزوست.


درخت بلوط

مدت وقتی‌ست قبل از دیدن آثار هنری به مطالعه عمیق حول و حواشی آن نمی‌پردازم و بنا به دلیل یا دلایلی که در بعضی مواقع کاملا معدود و محدود به توصیه و حتی هیاهوی ایجاد شده پیرامون اثری‌ست قصد دیدن کاری رو می کنم.در مورد درخت بلوط بیش از هر چیز فکر تجربه‌ی تئاتری با یک بازیگر ثابت و بازیگری میهمان بی‌خبر از موضوع و داستان،جذاب و جالب توجه به نظر میامد و در مرحله‌ی بعد نام‌های آشنای بازیگرانی که قرارگرفتن‌شون در چنین موقعیتی و نحوه‌ی عکس‌العملشون محل کنجکاوی من شده بود اما متاسفانه تا آخرین اجرا دیدنش میسر نشده بود.شاید اگر عصر ماتم‌زای جمعه نبود باز هم همت رفتن و بلیط گرفتن و دو ساعت تنها تو کافه نشستن برای تئاتر دیدن رو نمی‌کردم.به همین دلیل فقط بعد از گرفتن بروشور بود که فهمیدم درخت بلوط نوشته‌ی تیم کراوچ است که دیوار چهارم به شدت محبوب من هم بر اساس نمایشی از او نوشته شده بود.بماند که حظ مبسوط اون کجا و این کجا.
بعد از خروج از سالن از زمان سپری شده راضی بودم و به شدت تحت تاثیر ایده‌های فوق‌العاده‌ جالب آقای تیم کراوچ قرار گرفتم که به نحو ماهرانه‌ای بدون بازی ملموس مرسوم بازیگر و بی مدد اسباب و آلات صحنه به راحتی صحنه‌هایی رو که مطلوب نظرشه در ذهن من تماشاچی خلق می‌کنه و مثلا در درخت بلوط با بهره‌گیری از موسیقی به شدت اثرگذار فضایی رو فقط با تعدادی دیالوگ و حتی رو خوانی متن ایجاد می‌کنه که هم‌زمان بهت و ترس دختر بچه‌ای دوازده ساله از مرگ ناگزیر پیش رو ناشی از تصادف با ماشین و همچنین وحشت،ماتم و عجز راننده‌ای از حادثه‌ی غیرقابل اجتنابِ ایستاده در چندقدمی ناشی از زیرگرفتن دخترکی رو با تمام وجود احساس می‌کنید.

غوغای ستارگان

دل به خوابیدن رضا نمی‌ده،نه که در دل شور و شوقی باشه،نه ولی یه تنه وایساده در برابر خوابِ سنگینِ تمامیت‌خواه و غوغای ستارگان رو از بر می‌کنه.

روح همایون خرم شاد.


تخم ک گذاری

مرغی قُدقُدکنان همه‌جای اتاق دیده می‌شود.قُدقُدی کشدار و ضجه‌گون.ناله‌هایی انگار بی‌پایان.قدقدِ پیشواز تخم‌گذاری.

زن چشم‌هایش را از هم باز می کند.

سکوت نیمه‌شب.

صدای لَه‌لَه هواساز.

ذوق‌ذوق درد در پهلوی سمت راست.

تخمکی که گذاشته نمی‌شود به سادگی  همنشینی سهل دو کلمه‌ی "تخمک‌" و "گذاری" در کنار هم.تخم‌دانی که دو دستی به هر تخمکی می‌چسبد و خیال دل‌کندن و سرسپردن به سرنوشت محتوم خویش را ندارد.

اسمایلی

آقای اسمایلی یا همون لبخند رو سر جمع به اندازه‌ی انگشتان دو دست زیارت کردم و حتی اسم مبارکشم نمی‌دونستم.عادت داره در برخورد با هر بنی‌بشری و با جاری شدن اولین کلام به پهنای صورت بخنده به نحوی که از چشم‌هاش فقط دوتا خط باقی بماند و بس.طولانی‌ترین مکالمه‌ی فی‌مابین هم در طی یک سفر از طبقه‌ی منفی یک تا دوم داخل آسانسور با سرعت یک و شش دهم متر بر ثانیه اتفاق افتاده بود.همین و بس که دیدم اومده فیس درخواست افزوده شدن به لیست دوستان رو داده!گفتم به روم نمیارم که از بد حادثه فردا صبحش با همون لبخند از بناگوش درفته پی‌گیره پاسخ درخواستش شد با این جمله‌ی قشنگ که تو فیس دیدمتون!مستحضرید که شبکه‌ی مربوطه مثل بازاری یا کافی‌شاپی می‌مونه و همین‌جوری گذری و اتفاقی و یهویی ممکنه چشمتون به جمال کسی روشن شه!!فقط من انگار ازین امکان محرومم!در مرحله‌ی بعد آقای عزیز پیغام گذاشته به نظر غمگین میام؟چرا؟و حالا تبریکی بابت مدل موی جدیدم که صبح یه نظر در عبور از راهروی مشترک رویت شده!برادر من خب یه ذره حریم به قول لهجه‌دارها پرایوسی آدمیزاد رو نگه‌دار.آقاجان یه نیم متر فاصله برای نفس‌کشیدن باقی بذار به خدا ما زاده شدگان این جغرافیای شرقی هیچ‌وقت عادت نداریم به این نزدیکی هم نفس بکشیم،حالا گیرم نفس مجازی!

خداحافظی

نه هوهوی بادی به وحشت یا که شوق به رقصشان درمیاورد.نه نور آفتابی به آغوش نوازش می گیردشان.نه دستی در سعی کشفُ شهودشان و نه مشامی پر ز هوایشان.به این زلف دراز سپرده‌ام وقت آن است که غزل‌خوان شود،غزل خداحافظی.

A poet might die at twenty-one, a revolutionary or a rock star at twenty four. But after that you assume everything’s going to be all right. you’ve made it past Dead Man’s Curve and you’re out of the tunnel, cruising straight for your destination down a six lane highway whether you want it or not. Haruki Murakami, Blind Willow, Sleeping Woman

سازگاری

در کنار تو شین عزیزنشستم و علیرضات دورمون بقول خودش با مایین بازی می‌کنه یا از زیر هرچی میز و صندلی هست رد می‌شه.هرازگاهی متوقف می‌شه یه نگاه کنجکاو به تو،بعد من میندازه یا محو بیبی چنل می‌شه و برای خودش می خنده.تو همه‌ی حواست به علیرضاست.حتی جمله‌هات نیمه‌کاره می مونن.

علیرضا می‌گه بیل!بیل!.من هم تکرار می‌کنم آره فیله! به خودم می گم شب باید تو فیس بنویسم تولدش مبارکتون باشه سین و عین عزیز!فکر می کنم شب که برگشتم خونه بعد ازین که ویدیوی توی بیمارستانشون رو دیدم بهشون تولد کیانشون رو تبریک می‌گم.یادم میاد حتما به صاد هم باید بابت مناسبت مشابه تبریک بگم و البته پسر ر هم الان شش ماهش شده و قول داده بودم که برم به دیدنش.من دارم بچه‌های دور و برم رو حاضر غایب می‌کنم و غرق تضاد موقعیت خودم و هم سن و سالان که برمی گردی یهو بهم می‌گی نمی‌خوای ازدواج کنی؟

می‌مونم چی‌جوابت رو بدم.اگه قبل ترها بود بهت رک و راست می گفتم،مثل توبا خواستگاری نه!و اضافه می کردم وصله کردن یه آدم به زندگیم به نظرم دردی از من دوا نمی‌کنه و هزارتا استدلال دیگه.خوابم میاد و از صبح حال منگی دارم.کلا هم نه عادت دارم نه بلدم سریع دروغ بگم.چیزی به ذهنم نمیاد تا یه لفافه بپیچم دور حرفام که بهت برنخوره. پس فقط می‌گم الان که تو افقم نیست.

بعد فکر می‌کنم کم حرف زدم.آسمون ریسمون رو بهم می‌بافم و آخرش به‌گمانم منظورم رو می‌رسونم.اما تو نتیجه می‌گیری که آره چون تو سازگار نیستی!"سازگار" یه صفت که به سیاق سایر هم‌پالکی‌هاش کاملا نسبی‌ست و تو که من رو به اندازه‌ی همه‌ی عمرم می‌شناسی یهو یه همچین برچسب عدم وجودی رو می‌چسبونی به من.

سازش کننده، موافق ،هم‌آهنگ،قانع،خرسند.این‌ها معانی سازگارند و من هرچی کلنجار رفتم دیدم سازشکارانه حتی به توصیف بعید تو از خودم هم راضیم و باهاش کنار اومدم و گذشتم.

 

فصلی سرد

رو به سین می‌گم سه ماه دیگه این زمستون رو با سرمای لعنتیش باید تحمل کنیم؟نمی‌کشم.دیگه حتی برف هم سر ذوقم نمیاره.حوصله‌ی چس ناله نداره و می‌گه چیه باید تابستون باشه و گرمای تهوع‌اورش؟!

حرفی ندارم بزنم.

ناخودآگاه:و من زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد

راهنمایی می‌رفتم که سین اون روزگار کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد رو از کتابخونه‌ی مامانش برام آورد تا باعث آشنایی من با فروغ بشه.شاعری که در تمام سال‌های تحصیلی چیزی ازش تو کتاب‌های ادبیات نخوندیم چرا که به سلیقه‌ی رفقای بالادستی جور درنمیومد.کتاب رو به سرعت و انگار که داستان باشه خوندم و بهش برگردوندم و گفتم خیلی تلخه!با این حال به شدت شیفته‌ی تصویر و تشبیهات همین شعر ایمان بیاوریم شده بودم و با خط پر پیچ و تابم یه گوشه یادداشتش کرده بودم.باید سال‌ها می‌گذشت و می‌رسیدم به حجم  دلتنگی‌های انباشته‌ی امروزین ته چاه تنهایی تا فروغ بی‌اختیار بیاید بر سر زبان.


حیفم اومد از حال و هوای فتوژنیک امروز این رفیق خوش قد و بالام یه عکس نگیرم!

جاری‌بودن مذهب

تلویزیون روشنه.روز تولد مسیحه.پاپ به سختی از پله‌ای بالا میره.دوربین به نحو نه چندان اغراق شده‌ای دست یاری‌رسان به پاپ در سمت مخالف مخاطبان رو پررنگ می‌کنه.پاپ  با هشتاد و پنج سال سن و آرزوهای صلحش.بعد فوکوس بر روی صورت سپیدگون پسرکی حدودا ده ساله.انگار برای تاکید بر جاری بودن مذهب در گذر نسل‌ها.سپس نمایی واید از میدان واتیکان انباشته از جمعیتی.گوش تا گوش و چشمانی همه اشتیاق.

ایمان همیشه رشک‌برانگیزه.فارغ از موهومی یا معقول بودن آنچه به آن مومنند.

چای و خورشید

هی شروع می کنم به دو خط نوشتن برای اینجا،بعد یا همه‌ی ذوقم می پره یا به نظرم خیلی روزمره و بی‌مزه میاد و یا می‌بینم خودم رو بکشم این دو خط به پنج خط نمی‌رسه.اینه که بی‌خیالش می‌شم و بر می‌گردم پی کارم.تکیه می‌دم به پشتی صندلی و زل می‌زنم به پنجره‌ی روبرو با آسمون با ارفاق آبیش و می‌رم تو بحر موجود آهنیِ دوست‌داشتنی‌ روبروم که با رنگ زردش مثل سماع‌گزاران با دست‌هایی از هم گشوده در حرکاتی کند و دوار آدم ،شن و ماسه و میل‌گرد جابه‌جا می‌کنه.تصور می‌کنم نشستن تو کابین مغز رفیق آهنیم به عنوان شغل پاره‌وقت می‌تونه هیجان‌انگیز باشه و در این حین حسودانه نظری می‌اندازم به راننده‌ش و حتی یه طرح آبکی می‌ریزم که باهاش رفاقتی بهم بزنم بلکه من رو حداقل یکبار هم که شده ببره تا بالای برج تاور!از مضحک بودن فکرم خندم می گیره،پا می‌شم می‌رم دم پنجره شیفته‌وار به تماشای بیل‌های مکانیکی گود مجاور.می‌تونم ساعت‌ها حرکاتشون رو دنبال کنم و این نرمی حرکاتشون به وجد بیارتم!نمی‌فهمم چطور اشیایی این همه مکانیزه و با حرکاتی ماشینی به‌نظرم زنده و جاندار میان.
صدای قدم‌هایی نزدیک‌شونده به اتاقم  برمی‌گردونم سر جام،پشت میزم و روی صندلی.چند ساعتی رو به انجام کارهام می گذرونم و از بازیگوشی تو این ور اون‌ور وب دست برمی‌دارم.حالا خورشید کم‌کم خودش رو داره می‌رسونه به قاب‌های پنجره‌من.ظهر گذشته‌ است.آبدارچی یه لیوان چای میاره می‌ذاره رو میزم.مغزم درگیره جوابیست که به بالادستیم باید بدم در توجیه علت دیرکرد در بارگیری محموله‌ای فوری و در عین حال به دنبال جملاتی مناسب شکواییه‌ای برای شرکت حمل که چشمم‌ میفته به انوار گذرنده از منشور چای و استکان.بخیال همه چیز گوشی رو برمی دارم تا عکسی ازش بگیرم و لختی به ستایش این شاهکار مشترک اتفاقی چای و خورشید می گذره.بی ربط یا با ربط فکر می‌کنم اگر بدنبال هنر رفته بودم حداقل روان سالم‌تری داشتم و روزهام با رضایت بیش‌تری شب می‌شد.