دشتی بیکرانه فروخفته زیر برف
مشیری
مرا سفری به چنین تصویری آرزوست.
مشیری
مرا سفری به چنین تصویری آرزوست.
دل به خوابیدن رضا نمیده،نه که در دل شور و شوقی باشه،نه ولی یه تنه وایساده در برابر خوابِ سنگینِ تمامیتخواه و غوغای ستارگان رو از بر میکنه.
روح همایون خرم شاد.
مرغی قُدقُدکنان همهجای اتاق دیده میشود.قُدقُدی کشدار و ضجهگون.نالههایی انگار بیپایان.قدقدِ پیشواز تخمگذاری.
زن چشمهایش را از هم باز می کند.
سکوت نیمهشب.
صدای لَهلَه هواساز.
ذوقذوق درد در پهلوی سمت راست.
تخمکی که گذاشته نمیشود به سادگی همنشینی سهل دو کلمهی "تخمک" و "گذاری" در کنار هم.تخمدانی که دو دستی به هر تخمکی میچسبد و خیال دلکندن و سرسپردن به سرنوشت محتوم خویش را ندارد.
در کنار تو شین عزیزنشستم و علیرضات دورمون بقول خودش با مایین بازی میکنه یا از زیر هرچی میز و صندلی هست رد میشه.هرازگاهی متوقف میشه یه نگاه کنجکاو به تو،بعد من میندازه یا محو بیبی چنل میشه و برای خودش می خنده.تو همهی حواست به علیرضاست.حتی جملههات نیمهکاره می مونن.
علیرضا میگه بیل!بیل!.من هم تکرار میکنم آره فیله! به خودم می گم شب باید تو فیس بنویسم تولدش مبارکتون باشه سین و عین عزیز!فکر می کنم شب که برگشتم خونه بعد ازین که ویدیوی توی بیمارستانشون رو دیدم بهشون تولد کیانشون رو تبریک میگم.یادم میاد حتما به صاد هم باید بابت مناسبت مشابه تبریک بگم و البته پسر ر هم الان شش ماهش شده و قول داده بودم که برم به دیدنش.من دارم بچههای دور و برم رو حاضر غایب میکنم و غرق تضاد موقعیت خودم و هم سن و سالان که برمی گردی یهو بهم میگی نمیخوای ازدواج کنی؟
میمونم چیجوابت رو بدم.اگه قبل ترها بود بهت رک و راست می گفتم،مثل توبا خواستگاری نه!و اضافه می کردم وصله کردن یه آدم به زندگیم به نظرم دردی از من دوا نمیکنه و هزارتا استدلال دیگه.خوابم میاد و از صبح حال منگی دارم.کلا هم نه عادت دارم نه بلدم سریع دروغ بگم.چیزی به ذهنم نمیاد تا یه لفافه بپیچم دور حرفام که بهت برنخوره. پس فقط میگم الان که تو افقم نیست.
بعد فکر میکنم کم حرف زدم.آسمون ریسمون رو بهم میبافم و آخرش بهگمانم منظورم رو میرسونم.اما تو نتیجه میگیری که آره چون تو سازگار نیستی!"سازگار" یه صفت که به سیاق سایر همپالکیهاش کاملا نسبیست و تو که من رو به اندازهی همهی عمرم میشناسی یهو یه همچین برچسب عدم وجودی رو میچسبونی به من.
سازش کننده، موافق ،همآهنگ،قانع،خرسند.اینها معانی سازگارند و من هرچی کلنجار رفتم دیدم سازشکارانه حتی به توصیف بعید تو از خودم هم راضیم و باهاش کنار اومدم و گذشتم.
رو به سین میگم سه ماه دیگه این زمستون رو با سرمای لعنتیش باید تحمل کنیم؟نمیکشم.دیگه حتی برف هم سر ذوقم نمیاره.حوصلهی چس ناله نداره و میگه چیه باید تابستون باشه و گرمای تهوعاورش؟!
حرفی ندارم بزنم.
ناخودآگاه:و من زنی تنها در آستانهی فصلی سرد
راهنمایی میرفتم که سین اون روزگار کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد رو از کتابخونهی مامانش برام آورد تا باعث آشنایی من با فروغ بشه.شاعری که در تمام سالهای تحصیلی چیزی ازش تو کتابهای ادبیات نخوندیم چرا که به سلیقهی رفقای بالادستی جور درنمیومد.کتاب رو به سرعت و انگار که داستان باشه خوندم و بهش برگردوندم و گفتم خیلی تلخه!با این حال به شدت شیفتهی تصویر و تشبیهات همین شعر ایمان بیاوریم شده بودم و با خط پر پیچ و تابم یه گوشه یادداشتش کرده بودم.باید سالها میگذشت و میرسیدم به حجم دلتنگیهای انباشتهی امروزین ته چاه تنهایی تا فروغ بیاختیار بیاید بر سر زبان.

تلویزیون روشنه.روز تولد مسیحه.پاپ به سختی از پلهای بالا میره.دوربین به نحو نه چندان اغراق شدهای دست یاریرسان به پاپ در سمت مخالف مخاطبان رو پررنگ میکنه.پاپ با هشتاد و پنج سال سن و آرزوهای صلحش.بعد فوکوس بر روی صورت سپیدگون پسرکی حدودا ده ساله.انگار برای تاکید بر جاری بودن مذهب در گذر نسلها.سپس نمایی واید از میدان واتیکان انباشته از جمعیتی.گوش تا گوش و چشمانی همه اشتیاق.
ایمان همیشه رشکبرانگیزه.فارغ از موهومی یا معقول بودن آنچه به آن مومنند.
