میرایی نه

چیزهایی هست که اولین عکس‌العملم در برابرشون یه نه‌ی بزرگه! حتی ممکنه صورتم از شنیدنشون کج و کوله بشه. اما بعد با گذشت زمان وقتی چندبار با صدای بلند یا حتی زیر‌پوستی و تو دلم قضیه‌ رو برا خودم مطرح می کنم، انگار با برخورد این اصوات به دیواره‌های جمجمه‌ام ، هم‌زمان با میرایی موج‌های صوتی اثرات منفی اون موضوع هم ناپدید یا خیلی کم‌رنگ می‌شه. همینه که به نه‌های من اعتباری نیست. از شما هم چهار بار اصرار بشنوم می‌رسم به اون نقطه که فکر می‌کنم چرا اصلن از اول گفتم نه و پاسخم می‌شه آری!

روضه‌ی امروزم اینه، زود نه نگو ،اون چارچوباتو این‌قدر محدود و تنگ نساز.ابعادشو جوری بگیر که این‌قدر سریع و با یه تکون بریزه زمین!

نتراش!

به تقویت ماهیچه‌های شل ساق‌پا نشسته در لِگ ماشین و در کلنجار و زیر یه خم گرفتن هزار فکرو احوالات بیات روزهای اخیر و البته به لمس شکسته‌های تابوهای سالیان که دخترکی را در آیینه‌ی روبرو دیدم با منحنی‌های قابل توجه ولی زیبای زنانه اما مجدانه و با ممارست به کار نابودیشون. سخت زبان در غلاف نگه داشتم و نگفتم به ولله حیفه.بدنی که هوشمندانه زنانگی ها رو برجسته می‌کنه نباید به زور تراشید و لاغر کرد!

آخرین بار

آخرین بار؟

خارجی ،شب اما آسمانی سرخ و روشن، برف باریده اما نه مثل این روزها لجوجانه و به افراط، مِه دلربا و افسون‌کننده، کنار خیابان چهاردهم حتی.....و طعم سیگار تو..

برف

برف به راحتی و بدون تشویش خاطر فضا رو مینیمال می‌کنه. معیار سخت و تجدیدنظر ناپذیری داره برای پاک کردن منظره‌ها از هر شلوغی انگار زائد.شاید صحنه‌ی خودنمایی تنه‌های لخت و تاب‌خورده‌ی درختان رو آماده می کنه. زمینه‌ای سفید برای این پیچش‌های هربار شگفتی برانگیز. فرصتی برای خودنمایی درختان در فصل فراموشی.

مازوخیست

نوک انگشت اشاره‌ی دست راست رو بر سوختگی دست چپ فشار می دم.سوزشش اطمینانی‌ست بر وجودش آیا؟ یا که دردش آرام‌بخشه؟الف می‌گفت تو مازوخیستی.رابطه با آدم‌هایی جذبت می کنه که آزارت می‌دن و انگار مردهای معقولی که با چارچوب و قاعده و به دور از تنش باهات رفتار می کنن برات جالب نیستن. حداقل  از جامعه‌ی اماری موجود شاید بشه به همین نتیجه رسید.گمان می کنم این همه تداعی‌ها هم همون نوک انگشت اشاره‌ی مغزند.این‌جوریه که کوچه‌ها مکان‌های ریز و درشت با کسی سیر شده ، همه‌ی پیکاپ‌های سفید شهر، حتی لبو و باقالی‌های درکه هر روز از جلوشون رد می‌شم، هزار و یک یادآوری می‌شن که نمی‌دونم برای لذت یا آزار،روحم بهشون بند می کنه.

Pause

می‌خواستیم خونه‌ی رفقا رو ترک کنیم و من مثل مرغ سرکنده بی‌تاب نمی‌دونم چی، لیوان و بشقاب‌ها رو جمع می‌کردم.وایساده بود لب کانتر و وقتی از جلوش رد شدم کمرم رو گرفت، نزدیک خودش برد و آروم گفت چرا این جوری سرگردون و پریشونی.

می‌شد همین لحظه‌ رو پاز بدی؟می‌شد صدا و آدم‌های اطراف کش بیان و دور بشن و همون‌جا بمونیم؟ گشاده‌دستی زیادی ازت نمی‌خواستم!

اشتباه

تلفن نارنجی رنگ اتاق زنگ می‌خوره.شوهرخاله پشت خطه.برخلاف همیشه صداش رسمیه و این‌بار بدون این‌که سر به سر دخترک بذاره می‌خواد با پدر صحبت کنه. پدر گوشی رو از دخترک می گیره.پاسخ‌ها کوتاه و دلهره‌آورند و در کمال ناباوری.خبری‌ست از تصادفی.پدر قول همراهی در پزشکی قانونی برای شناسایی جسد رو می‌ده. جسد؟ نه . برای دخترک، پدر، شوهرخاله و هیچ‌کس دیگه‌ای جوان رعنای بیست و چهارساله‌‌ای که نقل همه‌ی محافل خانوادگی بود با مرگ در تصادف و ضربه‌ی مغزی تبدیل به جسد نمی‌شد. حتمن اشتباهی شده .بله اشتباه.اما اشتباه بین پدال گاز و ترمز.اشتباهی از سر خواب‌‌آلودگی راننده‌ی وانت شهرداری که سرباز کمک راننده‌ی جیپ ارتشی ، مسعود رو مبدل به جسدی متورم و کبود کرده بود. اشتباهی سخت باورپذیر.

دخترک در اولین مواجه با مرگ عزیزی این همه نزدیک، در تمام روزهای عزاداری بعد ازون فکر می‌کرد، درسته، حتمن اشتباه شده اما اشتباهی برای شناسایی صورتی اون همه سیاه. اشتباهی سرزده از پدر و شوهرخاله.فکر می‌کرد مسعود برمی‌گرده.در میانه‌ی قیل و قال زنان ماتم‌زده‌ و سکوت بی‌روح مردان خانواده. برمی‌گرده شگفت زده ازین کارزار عزا.

دخترک اشتباه کرده بود.

متروپل، فیلمی از کیمیایی با قهرمان زن

به شدت مشتاق دیدن آخرین فیلم کیمیایی، متروپل هستم تا ببینم قهرمان زن این کارگردان چی‌ از آب در اومده!دروغ چرا همیشه فکر کردم کیمیایی علی‌رغم سن و سال و طبعن برخوردش با هزاران زن چیزی از دنیای زنانه نمی‌دونه که اگه جز این بود قطعن با تبحر و مهارتش در فیلم‌سازی جایگاه معقول‌تری برای زنان در نظر می‌گرفت و زنان فیلم‌هایش این‌همه حاشیه‌ای ، تک‌بعدی و اغلب فقط خائن نبودند.امیدوارم این‌بار شگفت‌زده شم و بیام بگم اشتباه کردم.

یه بوم دو هوا نداره خواهرم

به خودم می‌گم دقت کردی هروقت ح رو می‌بینی که معمولن در رکاب رفیق مشترکمون نون هست خیلی رسمی مابانه و با فاصله باهاش روبوسی می‌کنی اما نون رو صمیمی در اغوش می‌گیری؟ بعله می‌دونم کمی ازین قضیه عمل و عکس‌العمله ولی چی؟این‌جوری داری نشون می‌دی ازون یه اپسیلون تاریخچه‌ی بینتون هنوز دلخوری؟ که اگه اینه بقیه‌ی برخوردات همچین نمودی نداره و اگر نیست و ح هم حالا رفیق شده برات حق رفاقتت رو ادا کن.اصلن اگه خورده سنگی این وسط مونده یه جارو بردار و قالش رو بکن خلاص.یه بوم دو هوا نداره خواهرم!

رختکن

رختکن باشگاه

خسته‌ام و مشغول پوشیدن گرمکن که ناخودآگاه گوشم مهمون بحث دو مادری می‌شه که به زور شاید فرزندانشون نوجوون باشن.زن زیبای‌روی اولی که صورت گرمی داره و نگاه کردنش انرژی‌بخشه ،می‌گه :"بچه تو خانواده دیده بشه نیازی به خودنمایی‌های احمقانه‌ی این روزگار پیدا نمی‌کنه.هزارجاش رو سوراخ نمی‌کنه و یه عقاب رو کمرش و پروانه ‌ای رو کتفش نمیندازه.باید بهش اطلاعات داد.اومده بود ازم می‌پرسید مامان وید چیه؟"و اضافه می‌کنه که براش توضیح داده و حتی باهم تو نت سرچ کردن تا نکته‌ی تاریکی راجع‌به موضوع براشون نمونه.خانم دومی که قطعن تو مادری دوتا پیرهن کمتر پاره کرده به نشونه‌ی تایید سر تکون می‌ده.خانم اولی جمله‌ی آخر رو می‌گه و نصیحت به رفاقت با بچه می‌کنه.خانم دومی تصدیق و خداحافظی می‌کنه. خانم اول بالا تنه‌اش رو در میاره نگاهی به بدن لختش و س ی ن ه ‌های نسبتن تختش می‌اندازه و با آرامش پیراهن چاهارخونه‌اش رو می‌پوشه.نه هول کرده و نه از برهنگیش ابایی داره. نه از چشم‌های هم‌جنسان که به طرفه‌العینی سایز تخمین می‌زنند واهمه‌ای داره.من چشمم رو می‌دزدم و جهت نگاهم رو عوض می‌کنم. خجالت می‌کشم.

وسوسه می‌شم قبل از ترک صحنه رویکرد مادرانه‌اش رو تحسین کنم اما قیود من سخت‌تر ازین هستند که به این سادگی با کسی جوش بخورند.