سال نو

 تک چراغی روشنه و پاها رو روهم انداختم کاهلانه در برابر تی‌ویِ صامت به شنیدن نواهایی عمومن دلنشین در سَوند کِلَود!(فارسیِ انگلیسی رو نوشتن چه سخته)امشب مثلا چهارشنبه‌سوریه و من لازم نیست مجددا متذکر شم که اون‌روزگار که برو بچه‌های خانواده جمع‌ بودند هم ما زیاد به این قضایا اعتقاد نداشتیم ولی حداقل در منزل سابق این یه قلم مناسبت رو حتی از تو خونه هم می‌شد درش شرکت کنی.چه اون سال‌های اول که به سبب عدم اجازه‌ی ورود نیروی ان تظ امی به شهرک بزن و برقص و ساز و آوازی برپا بود و چه سال‌های بعدتر که بساط انواع و اقسام آتش‌بازی به‌راه بود.بعد این چند ماه بیش از همه امروز دلتنگ همه‌ی سال‌های سپری شده‌‌‌ی اون خونه شدم.تیتراژ دلتنگیم هم در مناسبت با ایام دوتا از هم‌سن و سالانام قاشق‌زنون پشت در خونه در روزهای دور.

سال‌ ما چند روزی‌ست که تحویل شده.لحظه‌ی تحویل سال ما نه آنچه که به منوال معقول و مرسوم در ابتدای سالنامه‌ها نوشته می‌شود بلکه ساعاتی فبل از سفر مادر و پدر است و لذا این مهم امسال بیست و هفتم حوالی ساعت نه شب رخ داده .هفت‌سین چیده شده،لباس‌هایی مجلسی‌طورپوشیده و عکس‌های یادبودی از این مثلا آغاز گرفته شده.یک کلام پروتکل تمام و کمال به اجرا در آمده‌ست. خلاصه شور و شوق خاصی هم در پیش رو  نیست.پس سال نو مبارک.حرفی نیست جز آرزوی سلامت دوست‌داشته شدن و دوست‌داشتنِ افزون‌تر و البته پُر زندگی‌ کردن به دور از حفره‌های خالی کسالت ،بی حوصلگی و تنبلی برای خودم و شما که احیانن اینجا رو می خونید.

چاره‌ای نیست

پلک‌هام رو که باز کردم یه مستطیل آبی جلوی چشمام بود.قسمت کوچکی از پنجره‌ی لخت اتاقم.آبیش نه ازون مردنی‌ها که به اصطلاح می‌گیم آسمونی بلکه به رنگ معدود روزهای پاک آسمان تهران.شایدم این آبی این‌قدر فیلترشده و نظیف نبود اما من این‌جوری می‌دیدمش.باید این‌جور می‌دیدمش.باید هر چیزی رو بهانه می‌کردم برای باور یه روز خوب.من می‌تونم گاهی اوقات همین‌قدر ساده‌لوحانه دنده رو بندازم سر خوبی و خوشی.باید باور می‌کردم همه چیز آرومه تا بتونم به مامان هم بباورونم.شکی نداشتم برای روحیه‌ی عمومن ضعیف من رفتن به مطب دکتر خون و سرطان کار ساده‌ای نیست.چه برسه که وظیفه‌ی آرامش‌دهی مامان هم رو دوشم باشه.خلاصه این زره سرخوشی رو پوشیدم و انگار داریم می‌ریم باهم وقت‌گذرونی ،رفتیم بشنویم حال مادر رو از زبون دکتر.در ساعات تمام نشدنی انتظار همه جور دلقک بازی برای مامان در آوردم.داستانی گیر آورده بودم و با آب و تاب توی سکوت مطب،البته با آروم‌ترین صدایی که از خرخره‌ام در میومد تعریف ‌می‌کردم.در این بین تا جایی که می‌شد چشم تو چشم هیچ سیمایی از جمعیت گوش‌تا گوش پر سالن انتظار نشدم.اما مگه می‌شد از اشک‌هایی که آروم و پیوسته از چشم‌های صورت زیبا‌روی چند صندلی اون‌ورتر جاری می‌شد غافل بشم،یا می‌شد نشنوم که دختر ژاکت پوش دو ردیف جلوتر همون که چند دقیقه قبل پی‌گیر بود شاید بتونه در زمانی کمتر از سه ساعت تخمینی منشی، مریض بدحالش رو به محضر دکتر ببره،وسط بغض‌های کنترل‌شده‌اش برای کسی اون‌ور خط تلفن،از تشخیص سرطان و لزوم شروع سریع شیمی درمانی برای مادرش تعریف می‌کنه.بهرحال من چاره‌ای نداشتم.یه ساعت اول رو با داستان‌هام گذرونده بودیم اما کم‌کم عقب نشسته بودم.نگاه‌ آدم‌ها سنگین بود.بی‌شک آزرده خاطرتر ازین بودند که تاب تحمل پچ‌پچ مدام من رو داشته باشند.گه‌گاه فقط یه نکته‌‌های مثلن نغزی به ذهنم می‌رسید که با لفت و لعاب تحوبل مادر می‌دادم.مامان حالا با انگشتاش بازی می‌کرد.انگشتاش رو فشار می‌داد بلکه اضطرابش رو آروم کنه.خودم هم دیگه شروع کرده بودم به لرزوندن پا.درمطبی که حداقل چهل نفر نشستند که یا همراه مریض‌های زیر سرم شیمی‌درمانی اتاق بغل‌اند یا خودشون غرق عذاب حالا دکتر چی می‌گه،من برای اولین‌بار تنها کسی نبودم که زیر نور سرد و سفید مهتابی‌های اون‌جا افتاده بودم به تسلسل لرزوندن پا.یه تیم بودیم.من هر دو پا.خانم مسن روبروم کف یک پا.پسر کتاب‌خون کناری از مچ پا!

بالاخره بعد از دوساعت و نیم نوبت ما رسید.من لال از پشت سر مادر رفتم به نزد دکتر.بنده‌ی خدا با این‌همه مریض کل سابقه هر نفر کف دستش بود سریع با مادر به اسم کوچیک خوش و بشی کرد و نگاهی به گزارش پاتولوژی انداخت.از دست شکسته‌ِ کروموزوم فلان گفت و تاکید کرد این گزارش همون مرضی که قبلن تشخیص داده بوده رو تایید کرده است.برای من و مادر این خودش بهترین خبر بود.همین که لوکمیا نبود انگار همه‌ی دنیا مال ماست.حتی نشنیدیم که می‌گه این یه جور مقدمه‌اس برای شکل حاد بیماری .مهم این بود که الان وضعیت بد نبود.گریزی نیست.وقتی نمی‌تونیم کاری بکنیم جز به قول دکتر وِیت اند واچ،پس  حداقل راضی باشیم که امروز روزی نیست که به دنبال پیوند مغز استخون باید بدویم.

وقت بیرون اومدن از مطب ذوق‌مون جیغ می‌زد.اون‌قدر که از صداش تو تاریکی اون سکوت دردناک خجالت می‌کشیدیم.

مگه خبريه؟

باروني ميادا!دوش حموم رو باز كرده و افتاده به بشور و بساب.حالا نشور كي بشور. دست بردارم نيست. نفسش كه بند مياد يه لختي صبر مي كنه ولي باز انگاري نگاهش مي افته به كثافت اين ديار و غري مي زنه و از سر.به خيالم هول ورش داشته. اما مگه خبريه؟ شهر هم كه بوي خيس خوردنش بلند شده زبون و بيچاره فقط نشسته زير دستش زاري كنان راضي به تقدير.

سیستم زهوار در رفته

با یه حداقل‌های اسفناکی به اسم رابطه می‌چسبم به یه آدمی که ترکیب‌مون به اندازه‌ی عکس فوق سیستم ز‌هوار دررفته‌ی لت و پاریه.هستی این‌جورجاها شاکی می‌شه می‌زنه همه‌ی این آخرین تارها رو در یک حرکت قیچی می‌کنه.یه خبر می‌ذاره کف دستم که حالیم بشه این سیستم ناپایدار فروریختنش گریزناپذیره و براش راه‌ برگشتی نه مونده و نه لازم بوده که بمونه.خلاص!

نقل



ناصر تقوایی: جامعه‌ی با فرهنگ یعنی یک جامعه‌ی سلیقه‌دار. سلیقه، فقط مد و لباس نیست بلکه روابط اجتماعی و حتی رانندگی را هم دربرمی‌گیرد. جامعه‌ی عقب‌افتاده یعنی جامعه‌ی بی‌سلیقه و ما اکنون به یک جامعه‌ی ضد سلیقه تبدیل شده‌ایم که آن هم از تولید نشدن فکر در پی سانسور ایجاد شده است. نمونه‌ی بارز آن شهرسازی است که می‌توان آن را با یک قرن قبل مقایسه کرد اگر به یکی از مساجد قدیمی اصفهان بروید می‌بینید که چه آرامشی خواهید داشت در حالی‌که چنین حسی را در مساجد امروزی نمی‌یابید.

نقل از وبلاگ جامعه کهنه

....

شب روشن از برف.این همه حجم دوست‌داشتنی سفید با هزاران سایه روشن زیر نور گرم زرد چراغ‌های خیابون.نشستیم تو ماشین.دربرابر پارکی.آدم‌ها دو سه نفری یا در گروه‌هایی بزرگ‌تر شاد و خندون به برف‌بازی.ما انگار در لفافه‌‌ای پیچیده،حالی اثرناپذیر ازین صحنه‌ی شورانگیز.چشم‌های تو پر اشک.سرخ.نه اون موقع که الان هم یادم می‌اد چشمام خیس می‌شه.باید از دستم کار بیش‌تری بربیاد.

برف

ساعت‌هاست برف می‌باره و من نشستم تو دفتر منتظر.از بد روزگار چشم هام هم نازک نارنجی‌شدن و تاب تحمل نور انعکاسی برف رو ندارند بنابرین و به ناچار کرکره‌ها رو تا خرخره پنجره کشیدم پایین به عوض چشیدن شعف برف.شکنجه‌ایست.

به شیوه‌ی

آسمون غرشی می‌کنه.کشدار و از ته دل.نه سهمگین و هولناک.شاید از دردی دلنشین.صدای شرشر بارون.شدید و سیل‌آسا.فیلتر خاکستری در برابر پنجره‌ی روبه‌روم.فرجام این‌همه رنگ به رنگ دلبری ابرهای پشت پنجره‌ از صبح.یه نگاه به تقویم رومیزی می‌اندازم.می‌شمرم.روز ششم‌ست.درد هم چنان باقی‌ست.نقطه‌ای و متمرکز در سمت چپ ناحیه‌ی شکمی.امروز تقریبا اصلا کاری نکرده‌ام.فقط نشسته‌ام بر روی صندلی و پشت میز محل کارم.همچین هوایی تاریکی و سکوت می‌خواد.باید گوش داد.صدای بوق تلفن می‌اد.کسی از اتاق های کناری در حالت کنفرانس شماره ای رو گرفته.از یه طبقه‌ی دیگه فریاد کارگران ساختمانی.عصبی‌م می‌کنن.نیازی نیست بگم به ساده‌گی.گوشی‌م جلومه.روی یه زونکن.که مثلا دارم کار می‌کنم.ولی دارم داستان می خونم.به شیوه‌ی کیان فتوحی.فکر می کنم به فعل "بودن"ماضی بعید.بودم.بودی.بود.بودیم.بودید.بودند.فعل محبوب کیان.

مامان می‌پرسه راستی گندم و جو سبز کنم،نه؟دلم نمی‌اد بگم تورو خدا رها کن.کی حوصله داره.هجده رو از بیست و هشت کم می‌کنم.هر دو عدد بی‌ربط به واقعیت‌اند.امروز که هجدهم نیست.روز رفتنشون هم که قرار نیست تحویل سال بگیریم،به سیاق سال‌های اخیر.از پاسخ این تفریق به این نتیجه می‌رسم که ده روز مونده و شاید تو این خونه‌ی بی‌نور جدید برای جونه‌زدن سبزه کافی نباشه ولی سرم رو تکون می‌دم و می‌گم سبز کن.صدای بارون قطع شده اما شیشه‌ی روبروم خال‌خاله.گه‌گاه قطره‌ها با هم یکی می‌شن.خیلی آروم و خرامون سر می خورن میافتن و تمام.نه مثل شیشه‌ی ماشین ناهید که با کیان تو جاده چالوس می‌روند قطعا.

حالا کیان با مادرش که آلزایمر داره حرف می‌زنه.فلش‌بک‌هایی هست برای شرح قصه‌ی پدر کیان.اما من پیش مادر کیان جا موندم.صورت عزیز،مادربزرگم رو گذاشتم جای صورتش.می‌بینمش که چشم‌های سیاه ریز‌ش رو توی صورت ترسیده‌ش کوچیک‌تر می کنه و سرش رو نزدیک گوشم می‌کنه و از پرستارش گله می کنه.التماس که اون رو با پرستار تنها نذاریم.می‌گه زن اونو کتک می‌زنه.می‌دونم این‌ها همه از عوارض بیماری‌ست.ولی این‌بار هم مثل اون شب چند سال پیش شک می‌کنم.نکنه راست بگه.

دوباره صدای بارون رو می‌شنوم.کف خیابون‌ها حالا آینه‌ای شدندولی چشم‌انداز پیش روی من دیگه خیلی خاکستری نیست.

Once upon a time

سرمایی همه دعوتکار

علی چپ رو گز می‌کردم گفتم بهتره مامان رو هم همراه کنم که خبر رسید عباس آقا نمایشگاه عکسی چند محل اون‌ورتر گذاشته.همین شد که با هم گرد کردیم رفتیم یه سر حظ وافر بردیم.انگار آقا کیارستمی نمایشگاه رو با مضمون فکری من تو این چند وقت اخیر هماهنگ کرده بود.تابلوهای مینی‌مالیستی از برف و جاده.سیاه سفید.تجسم سرما.سرمایی همه دعوتکار به لمس شدن.به شدت توصیه می‌کنم سری به گالری بوم بزنید.

لب‌هاشان برهم

علی چپ

یک.برادرامون شایدم خواهرامون در مراسم اسکار امسال بهترین فیلم رو آرگو انتخاب کردند.دِ خب نکنید جان من.آدمیزاد مجبور می‌شه شک کنه به قبلی‌ها.یه فیلم دیگه پیدا می کردید از میان این‌همه فیلم سیاسی امسال ساخته شده.حداقل "سی‌دقیقه نیمه شب" کم اشتباه‌تر بود و به قول اهل فن خوش‌ساخت از آب دراومده بود.من کتمان نمی‌کنم از تصویری که از ما ایرانی‌ها در فیلم ارائه شده بود هیچ‌رقمه خوشم نیومده و این احتمالا در موضعم نسبت به فیلم به شدت تاثیر‌گذاره ولی جان من شمای بی‌طرف نگاه کنید به اون صحنه‌ی تعقیب آخر فیلم که زده رو دسته رفقای بالیوودی یا لهجه‌ی ایرانی‌های فیلم که اکثرن افغانی‌ست.گنبد‌های فیلم ربطی به ما و مملکتمون نداره و.....می‌شه این لیست رو ازین بسیار درازتر کرد که از حوصله‌ی من خارجه.امسال سال ستایش کاردرستی بر و بچه‌های عمو سام بود در هالیوود که آخرش به زعم خودشون از بهترینش تقدیر شده و بهترین‌ها تو این راسته حتما به ما به عنوان ملت دخلی داره.خلاصه‌ی کلام اگر سیاق اسکار همیشه سیاسی کاری بوده،پارسال دست‌کم این روش با ارزش‌های هنری همگام شده بوده که به جدایی نادر از سیمین عنوان بهترین فیلم تعلق گرفته.بدون در نظر گرفتن احساسات وطن پرستانه!

دو."پذیرایی ساده" به نظرم نمایش تحقیر آدمیزاد و نمود حقارتشه.تصاویر بی‌نظیر و فریم‌هایی سرد ،خشن و البته به‌یادماندنی با موسیقی گروتسک‌وار.مثل نقاشی‌های اکسپرسیونیستی به نظر من.پر از فریاد و جیغ.ترکیبی قابل توجه از سینمای ما.کم نیست لحظاتی که از آنچه می‌بینید به شدت آزرده‌خاطر شوید.برای من دردناک‌ترین قسمت فیلم بازیی بود که با اون دو برادر راننده کامیون می کرد.حتی تلخ‌تر از صحنه‌ی مربوط به پدری که جسد دخترک یک‌روزه‌اش رو فروخت.

سه.توی یکی ازین پست‌های نصفه‌ی منتشر نشدم نوشته بودم دلم هوای برف رو کرده.هی عکس‌های مینی‌مالیستی از برف و مه می‌بینم و هوای چنین سرمای بیدارکننده‌ای رو می‌کنم.شاید کارگر بشه و از کرخت شدنم کاسته بشه.بلکه تضاد نفس‌ها و هوا باعث بشه حس کنم هنوز زنده‌ام.مقبول من بیش‌تر دشت هایی سپید یا روستاهایی دور و خوابیده زیر برف بوده.دلم می‌خواست خودم رو می‌سپردم به کسی.گم می‌شدم در این تصویرها.به دور از استرس و فکرهای خورنده.یه همراه که ازم هم صحبتی هم حتی نمی‌خواست.زمان کش میومد و می‌پیچید لای دست و پای این 6و7 و 8 ها ی پیش‌رونده که افتاده‌اند به پای دوازده.

حالا داره می‌باره.پنبه پنبه.گوله گوله.تند تند.به جبران این همه نباریدنش.من تبکی دارم ولی سرخوش و سیرناشدنی زل زدم به پنجره روبرو.

چهار. روانم یحتمل که نه قطع به یقین ریخته بهم که همش خوابم میاد و هر وقتی از شبانه روز که خواب میفتم خواب‌هایی می‌بینم در حد فیلم سینمایی.گاهی در ژانر وحشت گاهی هم نه،خیلی آرام و روان مثل فیلم‌هایی جشنواره‌ای‌مون!هر از چندی من نقش اولم و بلا و بدبختی داره مستقیم بر سرم نازل می‌شه و وقتی دیگر انگار که فیلم‌بردار باشم و از عده‌ای بچه توی شهرهایی به سیاق مناطق کویری فقط تصویر می‌گیرم پس ناظرم و بس.تو بساطم ازون قسم که از گوشه خیابون یا تو صف پمپ‌بنزین بهتون فروخته می‌شه هم پیدا می‌کنید!به نحوی که موندم انگشت به دهن حیرون.

آخر.معلومه که نشستم وسط کوچه‌ی علی چب یا باید متذکر شوم؟

اتصالات

یه شیر یه نفره کوچیک رو گرفتم دستم هی زور می‌زنم این فویل روش رو بکنم که خیلی موفق نمی‌شم.آخرش فویل‌طور روش پاره می‌شه.نصفه و نیمه.می گم همینه دیگه وقتی اتصال رو قوی‌تر از صفحات متصل شونده طراحی کنن اینجوری می‌شه.از همه‌ی فولاد همین مونده کف مغزم.از همه‌ی دو ترم آزگار!تو فانتزی‌های ابلهانه‌ام اینه یه روزی یه جای دنیا دوتا کورس بردارم و فولاد رو جا بندازم تو ته مونده‌ی سوراخ‌های پنیر‌گون مغز!البته بعد کورس‌های فیزیک.آره من هنوز سر سی‌سالگی ازین فکرهای بی‌در و پیکر دخترکان شانزده ساله‌ می‌پرورونم.