یک.برادرامون شایدم خواهرامون در مراسم اسکار امسال بهترین فیلم رو آرگو انتخاب کردند.دِ خب نکنید جان من.آدمیزاد مجبور میشه شک کنه به قبلیها.یه فیلم دیگه پیدا می کردید از میان اینهمه فیلم سیاسی امسال ساخته شده.حداقل "سیدقیقه نیمه شب" کم اشتباهتر بود و به قول اهل فن خوشساخت از آب دراومده بود.من کتمان نمیکنم از تصویری که از ما ایرانیها در فیلم ارائه شده بود هیچرقمه خوشم نیومده و این احتمالا در موضعم نسبت به فیلم به شدت تاثیرگذاره ولی جان من شمای بیطرف نگاه کنید به اون صحنهی تعقیب آخر فیلم که زده رو دسته رفقای بالیوودی یا لهجهی ایرانیهای فیلم که اکثرن افغانیست.گنبدهای فیلم ربطی به ما و مملکتمون نداره و.....میشه این لیست رو ازین بسیار درازتر کرد که از حوصلهی من خارجه.امسال سال ستایش کاردرستی بر و بچههای عمو سام بود در هالیوود که آخرش به زعم خودشون از بهترینش تقدیر شده و بهترینها تو این راسته حتما به ما به عنوان ملت دخلی داره.خلاصهی کلام اگر سیاق اسکار همیشه سیاسی کاری بوده،پارسال دستکم این روش با ارزشهای هنری همگام شده بوده که به جدایی نادر از سیمین عنوان بهترین فیلم تعلق گرفته.بدون در نظر گرفتن احساسات وطن پرستانه!
دو."پذیرایی ساده" به نظرم نمایش تحقیر آدمیزاد و نمود حقارتشه.تصاویر بینظیر و فریمهایی سرد ،خشن و البته بهیادماندنی با موسیقی گروتسکوار.مثل نقاشیهای اکسپرسیونیستی به نظر من.پر از فریاد و جیغ.ترکیبی قابل توجه از سینمای ما.کم نیست لحظاتی که از آنچه میبینید به شدت آزردهخاطر شوید.برای من دردناکترین قسمت فیلم بازیی بود که با اون دو برادر راننده کامیون می کرد.حتی تلختر از صحنهی مربوط به پدری که جسد دخترک یکروزهاش رو فروخت.
سه.توی یکی ازین پستهای نصفهی منتشر نشدم نوشته بودم دلم هوای برف رو کرده.هی عکسهای مینیمالیستی از برف و مه میبینم و هوای چنین سرمای بیدارکنندهای رو میکنم.شاید کارگر بشه و از کرخت شدنم کاسته بشه.بلکه تضاد نفسها و هوا باعث بشه حس کنم هنوز زندهام.مقبول من بیشتر دشت هایی سپید یا روستاهایی دور و خوابیده زیر برف بوده.دلم میخواست خودم رو میسپردم به کسی.گم میشدم در این تصویرها.به دور از استرس و فکرهای خورنده.یه همراه که ازم هم صحبتی هم حتی نمیخواست.زمان کش میومد و میپیچید لای دست و پای این 6و7 و 8 ها ی پیشرونده که افتادهاند به پای دوازده.
حالا داره میباره.پنبه پنبه.گوله گوله.تند تند.به جبران این همه نباریدنش.من تبکی دارم ولی سرخوش و سیرناشدنی زل زدم به پنجره روبرو.
چهار. روانم یحتمل که نه قطع به یقین ریخته بهم که همش خوابم میاد و هر وقتی از شبانه روز که خواب میفتم خوابهایی میبینم در حد فیلم سینمایی.گاهی در ژانر وحشت گاهی هم نه،خیلی آرام و روان مثل فیلمهایی جشنوارهایمون!هر از چندی من نقش اولم و بلا و بدبختی داره مستقیم بر سرم نازل میشه و وقتی دیگر انگار که فیلمبردار باشم و از عدهای بچه توی شهرهایی به سیاق مناطق کویری فقط تصویر میگیرم پس ناظرم و بس.تو بساطم ازون قسم که از گوشه خیابون یا تو صف پمپبنزین بهتون فروخته میشه هم پیدا میکنید!به نحوی که موندم انگشت به دهن حیرون.
آخر.معلومه که نشستم وسط کوچهی علی چب یا باید متذکر شوم؟