آی هِیت یو!

هی آقای یونیورس اصلن مهم نیست اونچه امشب پیاده کردی کاملن قابل پیش‌بینی و از رو حساب و کتاب بوده ولی من دوست دارم درست همین سه نیمه شب داد بزنم آی هِیت یو!

دیوونگی کردن سن داره و کلاب مثبت ۳۰ اصلن جای مناسبی برای شروع نیست حتی اگه مصرانه مثل یه بچه‌ی چهارساله پاتون رو به زمین بکوبید و برید تو خط حرکتی آوانگارد مثل بانجی‌جامپینگ!همه‌ی این‌ها رو از حفظم و حقیقتن از خودم متنفرم اما از یونیورس بیش‌تر!بایستی آخرین باری باشه که دل رو در بشقاب پیش‌کش دوپایی از یه سیاره اون ور راه شیری می‌کنم!

ایست

همون ابتدای ولیعصر دو قدم اون‌ورتر از ونک،ایست بازرسی برادران ب سی جه.من دارم چرت و پرت می گم که اگه نگهمون داشتن چی بگیم.بی‌تفاوت می‌گه تو فکر می‌کنی یه درصد اینا ما رو نگه می دارن؟!!حتی اگه به ما ایست هم بدن تنها سوالشون اینه بچه‌هامون رو کجا و پیش کی گذاشتیم !می‌خنده و ادامه می‌ده بابا آرزوم شده فقط یه بار بگیرنمون!خب راست می‌گه به معیت کل چتریام و موهای افشونم از جلوشون رد می‌شیم و حتی بهمون نگاه هم نمی‌کنن!

اهرم شکسته

زمانی می‌دونم چمه! موودِ پایین افتاده‌ی کفِ پا،اهرمِ شکسته‌ش دستمه و خب ملتفتم از کجاست که ماحصلم این شده اما این روزی که گذشت هیچ نظری نداشتم!از صبح و با اتصالی درازمدتِ کلافه‌کننده‌ای معلقِ بین خواب و بیداری بودم و حالا آخر شبی موودِ مبارک سوار آسانسور شده و در نتیجه این دخترک از شنیدن موسیقیِ فیلم  لیتل میس سان‌شاین به هیجان اومده و اما و اگرهای مسخره‌اش رو ریخته تو گونی و دلش بودن با هرمسش رو می‌خواد.انگشت‌های لاک‌زده‌ش رو با ریتم آهنگ تکون می‌ده و نگاهی تحسین‌برانگیز بهشون می‌اندازه.به خوندن استانبول اورهان پاموک ادامه می‌ده و از پیداکردن معنای لغاتی که نمی‌فهمه و حتی دوباره خونی پاراگراف‌ها مشعوف می‌شه.

 

پی‌نوشت:اگر در سوند کلود عضو هستید حتمن  گوشه رو فالو کنید!

حافظه هم نداره!

هرمس حافظه نداره.محوترین خاطره‌ای نداره که من ۵شنبه‌ها هم سر کارم و بعدشم تا ساعت ۶ معلم دارم،حتی اگه هفته‌ی پیش بهش گفته باشم.حالا تو بگو من یه ذره دلگیر شده باشم!نه بخدا!خب می‌دونم همینه.

هرمس فیری

تقریبن کادر کامل حاضر و آماده دور میز کلاس نشسته بودیم.پرسید حیوون مورد علاقتون چیه؟تا این‌جا راحت بود.خواسته‌ی بعدی تقلیید صدای اون حیوون بود.من نفر دوم بودم.بین سگ و اسب،حیوانات مثلن محبوبم، فکر کردم دیگه واق‌واق رو قطعن می تونم بازتولید کنم!تولید علم و فلسفه نیست که.قطعن هم از شیهه‌ی اسب راحت‌تره.حالا هزاریم که عاشق اون تن و هیکل ردیف اسب بوده و باشم.چشم های سگ رو در نظر آوردم و گفتم همینه.من سگ رو دوست دارم.پرسید صداش چیه؟گفتم واق‌واق!د خب نیست.منم الان می دونم که این فقط صورت نوشتاریه صدای سگه.آوای این زبون بسته یه چیزی تو مایه هاپ‌هاپه.اونم اجرای این حرف ها با چاشنیه قوروچه و خشم حتی!اما نمی‌شد.بعد به خودم اومدم دیدم دارم با اون صدای نازکم که با نوار ضبط‌شده‌ی چهارسالگیم فرقی نداره اصرار می کنم که اِِِِ نمی‌شه خب!حتی بهم یه دور فرصت دادن اما بازم مقدور نبود.تو فکر کن آخه آدم صدای سگ نتونه دربیاره!تا حالا شنیدی؟بچه سه ساله تازه زبون باز کرده هم ازش این کار بر میاد!اصلن اون نوک قضیه‌ی آموزش زبانه!چطور می‌شه من نتونم؟!به شیوه‌ی فلان رو قورت بده خواستم خودم رو غافلگیر کنم و یه صداهایی از خودم در آوردم،اما چیزی که شنیدیم شبیه نوای اردک بود به شواهد حاضرین عینی و خودم!بالاخره به کمک همه‌ی بچه‌ها و با تشویق و کمک و راهکار کلیه‌ی دوستان چیزی خلق شد که از یه فرسخی یه سگ لوس و ننر رد شده بود.اما این با من موند که این چه معلولیتی‌ست؟!

این سیرک قشنگ دیروزمون مقدمه‌ی کلاس هرمس بود.آرکی‌تایپ خلاقیت و بازیگری که میزان بهره‌مندی من ازش به صفر میل می‌کنه.

می‌شه دیمی نبود

درست همین مختصاتی که هستم،یه دوقدم اون‌ورتر از صفر مبدا که تو ازم پرسیدی از چیاش خوشت اومده و من شروع کردم به یک دو سه کردن،دوزاریم افتاد واقعن این لایک من چندتا ماده و تبصره داره!یه فرآیند ساده که عادت نبوده و این‌بار حس کردم که چه به کارم بیاد!

در برابر آیینه-پشت فرمون

مخاطبی نبود.بار اول در برابر آیینه‌ی دستشویی محل کارو بار دیگر به هنگام روندن بر یکی از سربالایی‌های ولنجک.هر دوبار زمان هم کوتاه بود.جرقه‌ای افتاده بود به جونم.که چقدر خوشحالم ازین که ازدواج نکردم!ازین همه فرصت رشد.از درومدن ازون چاه و مزه‌کردن‌های جور واجور.فکر کرده بودم باید استدلال کنم.پس ادامه داده بودم قبول کنیم تو این مملکت حداقل-نه واقعیتش رو بخوای همه‌جا-ازدواج قالبی داره که حالا یه کم گل و گشاد یا که تنگ،امکان و شاید بهتره بگم فرصت خیلی تجربیات رو ازت می‌گیره.

ظاهربین

این ذهن ظاهربین من حتی در دوبار دیدن یک فیلم هم انگار قصد تمرکز بر مسائل کلی‌تر و اساسی رو نداره،مثلن دیشب حین تماشای ساعت‌ها محو جز به جز تصویر نیکول کیدمن شده بودم.تمام آشفتگی طبیعی شکل و شمایل جمع‌شدن موها،سفیدی پوست،چشم‌های آبی ریز،لب‌های نازک زنی برای تماشاکردن در لباسی گلدار و گشاد به دور از تعاریف زن زیبای من ولی انگار نقاشی برای دقیق‌شدن و نگاه کردن!

فکر کرده بودم این آغاز خوشحالی‌ست

مجنون شده‌ام یا که مفتون؟بلکه هم به روال شخصیت‌های کتاب‌نویسانی چون فهیمه رحیمی در‌امده‌ام.تو فرض‌کن از کمبود محبت.اصلن اکنون و در این لحظه نه می‌خواهم و نه حوصله‌ای برای تفکر به چرایی و چگونگی قضیه دارم.برای من همین وضع نابسامان فعلی غیرقابل تحمل و دیوانه‌کننده‌ست که مهم‌ست و بس.ترس به واقعیت تبدیل شده‌ی ملموس زیر دستانم.شیرینی که عهد بسته بودم  توصیف نکنم و با شکستن پیمان نیست و نابود شد و رفت!به قول قهرمان داستان ساعت‌ها،فکر کرده بودم این آغاز خوشحالی‌ست.

 

رامبرانت

صفحه‌ی گوگل رو باز می‌کنم و به ناگاه می‌گم:اِ آقا رامبرانت..!!!!!!انگار عکس پسرخاله‌ی مشهدیم رو دیدم.بعد شک می‌کنم و برای تبدیل به یقین سر این موشواره رو بردم رو اون نگاه نافذ و مطمئن شدم درست گرفتم.تولد ۴۰۷ سالگیشه!این نگاه از همان آتلیه آیدین در خیابان دولت همونجور فریز شده در حافظه‌ام حک شده.

Istanbul

به خوندن استانبول ،خاطرات و شهر مشغول و Yoav در گوش.نه فقط به خاطر زبون غیر مادری کتاب بلکه از آن‌جا که من اکثرن همون‌جام که گوشم هست بی‌تمرکزم و متناوبن به محیط بی‌ربطی پرتاب می‌شم!اتمسفری غیر از جغرافیای کتاب. ولی به هنگام تِرک Where is my mindو هم‌زمان با صحنه‌های تنگه‌ی بعاز:من در کنار این تنگه در هوایی سرد اما نه آزار دهنده می‌دوم و مه تمام چشم‌انداز پسین را پوشانده.بارونی زده و رضایتمندی در اوجه!من و کتاب و موسیقی گرد آمده‌ایم!

همسایه ها

قال را چاق می‌کند و کنار می کشد و می‌گذارد که با هم گفتگو کنیم.بعد ،لابه‌لای بحث و جدال‌ها حرف تو دهان‌مان می گذارد.

همسایه‌ها-احمد محمود

Enjoy your life

مغز آدمیزاد گاهی یه حال کوفتگی‌گونی پیدا می‌کنه.زمانی که تا خود چهار صبح هی خر غلط زده باشید و به یه ماگ قهوه‌ای که آقای رفیق به خوردتون داده فحش داده و با خودتون سبک سنگین کرده باشید که شما و ایشون عاقبت‌دارکه هیچ،همین در حد طی مسیر هم همراه و هم‌پالکی هم می‌شید یا نه.اینه که باز مجبورم اتاق رو یخچال کنم تا بلکه این کوفتگی مغزی دچار گندیدگی و فساد نشه و من رو تا به عصر همراهی کنه.از هزار و پانصد و نود و نه هزار فکر جویده و نجویده‌ی دیشب در خنکای خیسی موهام و بوی خوش شامپو  دفعات قابل توجهی به این رزولوشن رسیدم که آقا چی؟اصلن طرف هرمس!مگه نمی‌گن من پرسفون‌ تایپم پس هدف کوتاه مدتم اینه اون مهم‌ترین خصیصه این آرکی‌تایپ رو که به نظر خودم به اندازه یه نخود ازش بهره‌ای نبردم پرورش بدم و به قالب متفاوتی در بیام و نقش هیجان‌انگیز رو بازی کنم که این موقعیت می‌طلبه!بعله آقا جان شعار ما فعلن اِنجوی یور لایفه!این سوراخ زندگی رو باید پرکنم تا برگردم به روال زندگیی که سن و سالم می‌طلبه.

....

می‌شه هذیون بگم؟بیش‌تر از همیشه؟سر ظهر؟حتی حوالی دو بعداز ظهر؟شاید باعث شه هی به اون گوشی لامصب نگاه نندازم.مدام با خودم اما و اگر نکنم.مکرر سوال نکنم یعنی الان فلان جور بهمان جور.نشم مثل بچه دبیرستانی‌های زمان ما که دبیرستانی‌های امروز قرن‌هاست ازین احوالات عبور کردند.آهان و این خندهه این جور گشاد و لخت وسط نوشتن اینا با دیدن اس‌ام‌اسش نشینه وسط صورتم!می‌شه آیا ؟

آخرین بند من

شنبه‌ست.اولین روز هفته.روزی بعد از کلی استراحت.من آماده‌ی کار.ولی نه انگار.مدادم در دست.صورت کارهای کردنی امروز پیش رو.اما با گذشت دو ساعت از آغاز کار بدون ذره‌ای پیش‌رفت.با نک انگشت خرده‌های حواس خاکشیر شدم رو جمع می کنم تا در کنار تکه‌های حوصله بلکه موفق به پیش بردن کاری بشم.از بی‌حاصلی این تلاش پناهی به سوند کلود می‌برم و بودن فقط فیزیکیم در این اتاق رو تکمیل می‌کنم .شنیدار اخرین بند من با این فضاست.

مبادا هرمس باشه!

آدمیزاد خیلی از کارها رو از سر تفنن و کنجکاوی و بعضن به باور خودش بر خلاف اعتقاد قلبی ممکنه شروع کنه و به خودش بیاد ببینه کاملن گرفتارش شده.این قضیه‌ی من‌ست و کلاس روانشناسی خانم بولن!کلاسی برای آموزش تحلیل شخصیت برپایه‌ی تیپ‌های اساطیر یونان‌.این‌جوریه که بر خلاف انتظار صدای محاورات ذهنیم رو شنیدم که می‌گفت مبادا فلانی هرمس باشه!

42

Those who are dead,are not dead,they're just living in my head

امروز صبح و به محض بیدارشدن همین جور این سرآغاز آهنگ کلد پلی افتاده رو فایل برنامه‌ی روتین و روزانه‌ام و غمش به درون می‌کشد مرا.اصلن درست و درمون به کل آهنگ هم گوش ندادم فقط همین سوز ابتدایی که بر تیزر تبلیغاتی یکی از سریال‌های دوبی وان،گذری مسموع شده برای آلودگی مغزم کافی بوده و بس!

 

شاپرک افتاده به جون

صورتک خنده چسبیده به رخ،شاپرک افتاده به جون و انگار یخ دل آب شده!پس هنوز می‌شه امید داشت.زنده‌ام انگار!

ده-یک

حوالی ده صبح

سر لامصب درد می کنه.نه آقا کشنده نیست ولی حوصله‌ام رو سر برده بس که شل‌کن سفت‌کن تو این سه روزه داشته و همواره هی و حاضر.باز مچ خودم رو می گیرم که ساعت‌ها نشستم جلوی لپ‌تاپ انگار در خلا.مخصوصن که دفتر تقریبن خالی و ساکته.عبور و مرور افکار به طور متناوب از حالت شدید به یه برهوت در نوسانه.تک و توک وبلاگ‌هایی که دوست دارم و آپ شدند رو می‌خونم.مثلن نوشته‌های دیروز لوا.منم دیروز دلم سیگار می‌خواست در حالی‌که سیگاری نیستم.بعد صحنه ای رو یادم میومد که اخر شب بود و من داشتم می‌روندم و از شهربازی برمی‌گشتیم!چند نفر با مجموع سیصد سال سن رفته بودیم شهربازی.من برای دومین بار در زندگیم!یه تجربه که تازه طرفدارشم شدم!بیراهه نرم.رفیقی که جلو ور دست من نشسته بود سیگاری در آورد و به شوخی گفت سید نمی‌کشی؟وقتی یکی ورداشتم گرخید!من که در حین رانندگی پیچ های گردنم قفل می‌کنه رو حالت روبرو می تونستم  غافلگیرشدن رو تو چهره‌اش برنگشته ببینم.باورش نمی‌شد.همین من بودم که  حدودن یه سال پیش کلید کرده بودم به همین بنده‌خدا که چی شد سیگاری شدی؟اصلن چرا سیگار می‌کشی.

بهرحال کار نمی‌کنم.مغزم منسجم نمی‌شه.هی سعی می‌کنم نتایج آخرین باری رو که به این حال افتادم و گند زدم به حمل جنس‌های شرکت بازسازی سه بعدی کنم  به هدف تنذیر،اما تاثیری نداره.درس عبرتی نمی گیرم. پی دی اف  اسپانیای  خانه‌سبز رو باز می‌کنم و وقتی می بینم از یه خطش باید حداقل سه تا لغت رو سرچ کنم حوصلم پاره می‌شه و بر می گردم به همون کتاب گیفت که حداقل انگلیسیه.

 

یک بعد از ظهر

نشستم با اشتها فست‌فود می خورم و حتی خیلی سرخوشانه از مزه‌ی روغن سیب‌زمینی هم لذت می برم.آقای برادر نیست و من با خیال راحت ناسالم‌ترین غذایی که این دور و بر مقدور بوده رو سفارش دادم که وقتی که هست برای نشنیدن نطقش در لزوم حفظ سلامتی و سرطانزایی این خوراکی ها، همچین جراتی نمی‌کنم.آقای برادر به زیست سالم توجه شایان داره و برنامه‌ی منظم هفتگی برای ورزش از اهم عناوین هفتگیشه.هر از چندگاهی هم تشری به من می‌زنه که به‌جای سینما و تئاتر به فکر باشم و یه تکونی به این بدن بدم!اما راستش واقعن انگیزه‌ی خاصی ندارم.وقتی می بینم رفته برای خودش کرم ضد چروک صورت ویژه مردان خریده و من چهار ساله فقط قصد دارم برم دکتر پوست عمق تفاوت دیدگاهمون در زندگی گل درشت‌تر از همیشه‌ می‌خوره تو صورتم.

دخترم کانتونا

اگه قرعه‌ی فلک به نام من خورد و قرار شد تو این چهار پنج سال باقیمونده این سیستم بدنی که هر چهار هفته یه‌بار منو به فنا می ده به هدف طراحیش برسه و از حیف نونی در بیاد و در نتیجه من یه دختر! بزام،از همین الان عرض کنم که دخترم باید فوتبالیست و هنرمند بشه!یه نقاش فوتبالیست مثلن!چیه؟!مگه آقا کانتونا نبود؟

Ambiguity

این گوگل ترنسلیت در برابر واژه‌ی امبیگیوییتی یک کلام نوشته ابهام!اما توضیح انگلیسی زیر رو ببینید:

Ambiguity: a lack of decisiveness or commitment resulting from a failure to make a choice between  alternatives

آدمیزاد خب حظ وافر میبره از خوندنش.البته شاید به این‌خاطر که این دقیقن توصیف منه.می‌شه بگم آقا گوگل بعد یه ویرگول کنار ابهام بنویسه،آزاده.   

 

..........

به خودم گفتم لوسی هرقدر هم که دوستش داشته‌ام،هرقدر هم که بی‌همتا بوده،به شرایط و اوضاع احوالی تعلق داشته که همدیگر را دیدیم و عاشق هم شدیم.به نظرم خطایی منطقی آمد که انسان معشوق خود را از مجموعه‌ی شرایط و اوضاع و احوالی که نخستین برخوردش با او اتفاق افتاده و سپس در آن زیسته‌اند،منتزع کند و با صرف انرژی ذهنی عظیمی به تصفیه او از هر آنچه غیر از خود اوست،و در نتیجه از ماجرا و تاریخی که با هم زیسته‌اند و به ‌وجود اورده اند و شکل عشقی آن‌ها را پدید آورده‌ست،بپردازد.

شوخی-میلان کوندرا

انزوا

انزوا حجم نوچ تمامیت‌خواهی‌ست که هرچقدر هم با زور دگنک از خودت دورش کنی و حتی چند سالی هم با فشار پات و کمک از رفقا از خودش دورش کرده باشی تا یه لحظه وا بدی به صورت کاملن کشسان به حالت اولش برمی‌گرده.حتی پیش‌روی هم می کنه.به خودت میای می‌بینی نشستی تو بغلش و حتی دلت نمی‌خواد با ماهیت و سبزی‌های رو ایوون معاشرت کنی!

ابر به افرا تخته

 

دفاع روی تور

حالا که در این ساعت گذشته از نیمه شب به لطف تیم والیبال و پیروزی‌اش بر ایتالیا بیداریم و فردای پیش رو و هزار گرفتاری ناشی از اخراج آتشفشانی یکی از پرسنل را به فلان حواله کرده‌یم  و ذوق‌زده و به شور‌امده‌ایم ،خوب است یادی از خاطره‌ی دوران راهنمایی بکنم.زمانی که ورزش اختصاصی سال مربوطه والیبال بود و من به رغم علاقه به این ورزش و به قول اطرافیان بهره‌گیری از استیل فیزیکی مناسب از زدن یه سرویس معقول و مطلوب و یه پاس ساده عاجز بودم.توپی که به سمت من می‌امد یا در آخرین دقیقه انحراف می داد یا مغز من فرمان انحرافی برای دست صادر می‌کرد!در این ورزش هیجان  بر انگیز قسمت مورد علاقه‌ی من دفاع روی تور بود و بس!بعله در فانتزی هایم بازی با هیجان ادامه داشت و من فقط مکرر روی تور دفاع می‌کردم!!سر آخر این که معلم فقط به دلیل ممارست من در تلاش برای یادگیری نمره‌ی مربوطه رو عنایت کرد و گرنه نه اون موقع که الان هم مهارت و دانش من در مثلن کشتی بسی بیش‌تر از والیبال‌ست.

تاریخ‌ها

زمانی نه‌چندان قدیمی و دور به‌یادآوری تاریخ‌ها حداقل در سطح سال کاری ساده و بی‌نیاز وقت و تامل بود اما در حال حاضر تمامی آن‌ها بعید و فاصله‌دار به‌نظر می‌رسند و بجز سال شصت و یک همان اولین نفس و البته هشتاد مبدا ورود به دانشگاه که از فرط روندی و گل درشتی غیر قابل فراموشی‌اند مابقی نیازمند تفکر و محاسبات و  البته جمع و تفریق‌اند.جالب این‌جاست که نتایج این معادلات هم ،هیچ چراغی رو در ذهن روشن نمی کنند.

شهرها

شهرها تمایل طبیعی دارند که بازتاب پندارهای خود باشند.

شوخی-میلان کوندرا

هیچ

خوشم ،نه.از فاصله‌ی دور و نزدیکش هم رد نمی‌شم.اعصابم از شدت ریدن به خودم ریز ریزه!طرف از خودش و موفقیت‌های زندگشی می‌گه و من یا فقط سکوت می کنم و نگاهم رو می‌دزدم و یا فقط صفت‌هایی رو که رفیقم تو آخرین مشاجره در توصیفم گفته مزه‌مزه می‌کنم و گه‌گاه بعضی‌هاش رو تحویلش می‌دم.آخرش به هدفم رسیدم و یک هیچ عظیم ساختم اما چرا راضی نیستم؟

6

با وجودی که هم‌چنان بر این رویه دارم ادامه می‌دم باید بگم چندان بر بهبود حال افاقه نکرده و فکر می کنم تخیل اولیه‌ام مبنی بر بر داشتن گوشی و هماهنگی برای یه برنامه با یه رفیقی آشنایی نه اصلن موجود دوپایی بیش‌تر جواب می‌داد!