..........

عصر مزخرف جمعه.نشستم به برنامه‌ریزی برای کندن و بیرون رفتن از خونه برای تغییر احوال.صدای اس‌ام‌اس.از دوستی‌ست و نه تبلیغات.یه لحظه شاد شدم و کنجکاو.نهُ باور نمی کنم.خبر فوت مادر دوستی که سرطان داشت.من فقط یه عکس ازش دیده بودم با یه لبخند انرژی‌بخش.سیمایی که فکر نمی‌کردی خاموش‌شدنی باشه.فریم نامربوط و مربوط زیاد هست که تو قاب‌های خالی مغزم بذارم و به اشک اجازه بدم چشام رو پرکنه.آره می دونم زندگی همینه ولی مگه این آگاهی چیزی از دردش کم می کنه؟

پس آروم باش!

چند روزی‌ست که با نتایج نکبت‌بار آخرین و بزرگ‌ترین ریدمان کاریم با صورت برخورد کردم.اونم برخورد از نوع نزدیک.من و فروشنده‌ی کره‌ای هم‌زمان معجونی از تمام مشکلاتی رو که می‌شه برای واردات یک جنس ایجاد کرد در نهایت نفهمی خلق کردیم.معضلاتی که اگر می‌نشستیم به تفکر هم نمی‌شد خلقش کرد.حالا یه کلاف کور داریم که هر بار کنفرانس می‌کنیم تا با دست و دندون و حتی پای خودم و اطرافیان یه ور این لامصب رو بگیریم بریم جلو راه نمی‌ده.به همراه یه تیم چهار،پنج سناریو نوشتیم بلکه از مقایسه‌ی ضررها به راهکار برون‌رفت ازین بحران برسیم  که همه به عبث!خلاصه‌ش که دو روز به زل در برابر این بنده‌خدا لپ‌تاپ لال کز کردم به لرزوندن پا و سرزنش مدام بابت این بی‌مبالاتی.حتی تصمیمات دراماتیک گرفتم برای تغییر شغل!اما انگار  از امروز وجه پذیرنده‌ام جوانه زده و خودم رو بسته به حکمت حالا که بابت اون اشتباه کاری نمی‌شه کرد پس آروم باش!

حافظ

روی جانان طلبی آینه  را قابل ساز ور نه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روی

حافظ

خواب

بیدار شده بودم،لابد از عطش.دستم رو بردم کنار تخت به دنبال شیشه‌ی آب.پیداش نمی‌کردم.آخرش به ناچار و با بی‌میلی تمام ،گوشه‌ی چشمم رو باز کردم.حالا دیگه به مرحله‌ای از بیداری رسیده بودم که بازگشت دوباره به خواب ساده نباشه.ساعت چهار و پنج دقیقه بود.یاد خوابم افتادم.تمام و کمال جلوی چشمم بود.گفتم بنویسمش.به توصیه کلاس روانشناسی.ورِ تنبلم گفت می‌شه صبحم این‌کار رو کرد.فقط کافیه الان یه دور کامل برا خودت تعریفش کنی.مطمئن باش یادت نمی‌ره دیگه.طبق فرمول عمل کردم .بار بعدی هشت و ربع بود که هوشیار شدم.دیر شده بود و نگم که پر از خالی بودم.هیچ خاطره‌ای نداشتم.همش پریده  بود.

دایه‌های مهربان‌تر از مادر

 من پدر و ع در برابر تی‌وی در حال تماشای بازی تیم‌مون.این‌بار مامان با ارتباط وایبری در حالت اسپیکر همراه ذوق و شوق‌مون.یکی از بهترین و صمیمی‌ترین فریم‌های عمرم.حرص خوردن‌ها و فحش دادن‌های مشترکمون.عصبیت‌های من.نفس‌های عمیقی که وقتی بازی حساس شده می‌کشم.خنده‌های ع به هر یه کلام به قول شاعر کرسی شعری که می گم.تحلیل آدم‌های تیم.این که هر کدوم چقدر این‌ کاره‌س.پیش‌بینی نقاط ضعف تیم که معمولن  درست از آب درمی‌اد.فریاد یک صدامون که پاس بده بابا یا اون‌ور رو ببین!فیگورهای آدم‌های مختلف.حرف‌های فردوسی‌پور.داستان‌هایی که از بازیکنان می‌گه یا یه دونه مثلن کبوتری که یه گوشه‌ای گیر آورده گاهی و توجهش رو جلب کرده و ازین باب جزییات. زنگ‌ها و اس‌ام‌اس‌های رفقای طرفدار حریف به مثابه رجزهایی که خوانده می‌شن.تشخیص شعارهای هوادارا و خنده‌ی دسته جمعی‌مون و اوجش جیغ ‌ها و دست زدن‌های من مثلن به وقت گل دوم پرسپولیس  به سپاهان و پریدن‌های بابا و ع.سر جام بند نشدن به وقت پنالتی‌های همیشه نفرت‌انگیز و یاد عابدزاده و اون به قول خودش گرم‌کردن‌هاش یا که آخرش منه یه طرف ولو رو کاناپه و پدر از طرفی دیگر به قیافه‌ای شیش در چهار و لب و لوچه‌ای آویزون که با دستکم نمی‌شه جمعش کرد.صدای ع که رفته رو گوشی تا براش نخونن باختید رفتید تو سوراخ!و علی‌کریمی و مهدی‌ مهدوی‌کیایی که زمینه‌ساز و همراه خیلی از لحظه‌های این‌چنینی بودند و ازین به بعد نخواهند بود.

بغض علی کریمی ترکید و او با گریه گفت: «من و مهدی برای همیشه از فوتبال خداحافظی می‌کنیم تا دایه‌های مهربان‌تر از مادر به پرسپولیس بیایند.»

چند تا نفس عمیق می‌کشم تا این اشک این روزها بیش‌تر از همیشه دم مشک باز سرازیر نشه.

گل خریدن

از یه سنی به بعد مناسبت‌هایی مثل روز مادر ،پدر،تولدها و حتی سال تحویل فقط تشریفات بی‌معنی یادآورنده‌ی گذر ایام به نظر می‌رسیدند اما این چند سال که تقریبن در هیچ کدام همراه خانواده نبودم،به شدت دلتنگ اون آیین‌ها و حال و هوای سابقن کسل کننده شدم.مثلن گل خریدن برای همچین روزی.

انسداد

یه خورجین کلمه بیخ گلوم انباشته شده،یه سری داد نزده هوار نکشیده اما و اگر نیاورده توضیحات بیان نکرده دوست دارم‌ها و متنفرم‌های ابراز نشده و خواستن‌های صرف نشده.مدام تیزی‌ها ،دندونه‌ها و حتی انحنای داسی‌شکل حرف‌هاش خراشی می ده اما این روند کند سنگین شک به جنباندن یا نجنباندن زبان متاسفانه با قدرتی فزاینده رو به حاکمیت مطلق می ره.انسداد زبان نزدیکه.‌

ایستگاه شاهد،دماوند در تصویر بدون معارض و گوله‌های راه گلو

نشستم در این عصر مزخرف جمعه کانال‌ها رو باز بالا پایین می‌کنم.غرق در آسمون ابری استانبولِ کلیپ‌های مختلف و تخیل سفر مثلن دو سه روزه‌ای به این شهر عزیز،گریزی به این لوکیشن شاهکار خیالاتم تا بلکه به یاری نوای  زبان غریبِ آشناشون کمی آروم بگیرم.در این حین با تو،او و دیگری غرق مکالمات اوهامی.حرف تو حرف و مشوش اما استثنائن سررشته‌ی کلام دستم.به تو می گم:می دونی روزی نیست که از یادت غافل بشم.نه من که همه‌ی اعضای خانواده.حتمن دیدی پریروزا ع هم سر صبحونه بی‌مقدمه یاد تو کرده بود و زد زیر خنده و بعد معاشرت کوتاهمون با ع در بیاد آوری تو و تکه کلام‌هات.که تو از رنگ‌های اصلی تاریخچه‌ی زندگی ما هستی و حالا که نیستی این رو  می‌بینی.به رفتن به بهشت زهرا اعتقادی ندارم با این همه حضورت تو همه‌ی ساعت‌هام ولی ازون‌جا که تو اعتقاد داشتی و می‌طلبیدی از پیشنهاد پدر استقبال کردم و همراهش شدم.بعد شاید برای خودم و نه الزامن خطاب به تو اضافه می‌کنم هزاریم ماسک بزنی و مسلح کنی آخرش وقتی مترو از ایستگاه‌ پانزده خرداد رد می شه همراه با تصویر‌های به شدت نامانوسشونده‌ی آدم‌ها و نماهای ساختمان‌ها که حالا با روی زمین خزیدن قطار مثل وجود ناهمگون ما با سایرین گل‌درشت خودنمایی می‌کنن حال آدم دگرگون می‌شه.هزاریم غرق چاه شخصیت اصلی کتاب موراکامی تو دستات شده باشی.بعدم که نشستن بر سرِ سنگِ مشکیِ مزارت و بغضی که از آخر فاتحه‌ی هنوز به خاطر مونده چسبیده بیخ خرخره و هرچی‌می‌ترکه لامصب تمومی نداره.

آزاده

آقای پوینده آبدارچی شرکت موجودی‌ست منحصر به‌فرد.اون‌قدر که امروز عصر در چند دقیقه معاشرت تا رسوندنش به ایستگاه اتوبوس بهش گفتم عده‌ای باید سال‌ها در مورد تو پژوهش کنند!البته غش کرد از خنده.ولی من به واقع گفتم.با همون صداقتی که فقط از خودم سراغ دارم و معمولن در حوالی کسی باور نمی‌کنه.پوینده آکتوری‌ست با اکتی فی‌البداهه پرداخته شده.بعد این چندین سال نه فقط من بلکه سایرین ماهرتر در امورات انسانی هم  راست و دروغش رو  از هم فراق نمی‌دهند.

دیروز صبح که شاکی و دست به یقه با خواب شب قبل رفتم سر کار  در حین موضوعی که حوصله‌ی یادآوریش رو ندارم برگشت بهم گفت به اسمت قسم راست می‌گم!یه مکث کردم و نگاهی به چشم‌های سبز آبیش.پرسیدم به اسمم؟فکر کردم این درامش بر پایه‌ی فامیل گول‌زنک سید دار ماست و این‌بار در جامه‌ی مذهب هنرنمایی می‌کنه ولی گفت آره به اسمت.آزاده.چی بالاتر از آزاده بودن و آزادی و آزادگی!

.........

پُره پر ازین مینی‌بوس بنزهای زمان بچگی باشه اما آدم‌های آشنای زیادی رو ردیف‌هایش می‌بینم.من تنها روی تک صندلی دم در.راه طولانی‌ست.صلاه ظهر.زیر آفتاب سوزان رو به ناکجایی در حرکت در میانه‌ی برهوت.من صدای مواخذه‌گر در گوش بغض به گلو.چرا کنجکاوی پچ‌پچه‌های دیگران مرا ازین شکنجه نجات نمی‌دهد؟تمرکز می‌کنم.حتی به لب‌هایشان زل می‌زنم.تنها صوت محسوس همان جملات مکرر بی‌وقفه‌ی در گوش.کسی مرا نمی‌بیند.مینی‌بوس لحظه‌ای توقف می‌کند.من پیاده و دور می‌شوم.دست‌ها بر گوش و جیغ‌زنان و مینی‌بوس دوباره حرکت کرده و از دید  محو می‌شود.