شیشهی واقعیت
دماغم رو چسبونده بودم به شیشهی واقعیت تا مغزِ جزبینم هیچرقمه نتونه به درکی صحیح دست پیدا کنه.اما چه کنم ادامهی این وضعیت ممکن نبود، دستهای کلِ هستی پیرهنمو چسبیده بودن تا منو بشونن سر جام.در نهایت نتونستم دووم بیارم.یکباره پرت شدم کف زمین.دست خودم نبود اما چشام افتاد به کلیت عریانِ حقیقت پیشِ روم.وسیع در برابرم به پهنای دیواری عظیم.سعی کردم خودم رو قانع کنم که من فریب خوردم اما موفق نشدم.
به خودم اومدم دیدم ساعت هاست قُلقُل زنان اسیدهای حرصآلود متساطع میکنم.گریختم به خیابانهای شهر.ساعتها پیادهروی از میدون ولیعصر تا سر نیایش.حالا با کمال وقاحت نشستم به تحریف موضوع در جهت اقناعِ خودم و از سرگیریِ فروکردن کبکوارِ سر در برف،به رغم تجربهی واقعیِ واقعه از طریق حواس مادی!