شیشه‌ی واقعیت

دماغم رو چسبونده بودم به شیشه‌ی واقعیت تا مغزِ جزبینم هیچ‌رقمه نتونه به درکی صحیح دست پیدا کنه.اما چه کنم ادامه‌ی این وضعیت ممکن نبود، دست‌های کلِ هستی پیرهنمو چسبیده بودن تا منو بشونن سر جام.در نهایت نتونستم دووم بیارم.یکباره پرت شدم کف زمین.دست خودم نبود اما چشام افتاد به کلیت عریانِ حقیقت پیشِ روم.وسیع در برابرم به پهنای دیواری عظیم.سعی کردم خودم رو قانع کنم که من فریب خوردم اما موفق نشدم.

به خودم اومدم دیدم ساعت هاست ‌قُل‌قُل زنان اسیدهای حرص‌آلود متساطع می‌کنم.گریختم به خیابان‌های شهر.ساعت‌ها پیاده‌روی از میدون ولیعصر تا سر نیایش.حالا با کمال وقاحت نشستم به تحریف موضوع در جهت اقناعِ خودم و از سرگیریِ فروکردن کبک‌وارِ سر در برف،به رغم تجربه‌ی واقعیِ واقعه از طریق حواس مادی!

فرم

مشغول خوندن وبلاگ کامشین بودم در رابطه با فرم و متن در سینما.یاد شیفتگی وافرم در مورد فرم در آثار هنری افتادم و پله بعدیِ نردبان ذهنی جمله‌ی دوستی فرهیخته بود که می‌گفت اثر هنری قابل توجه اثری‌ست که انسان رو درگیر کنه با بیان سوال یا مسئله و من تا مدت‌ها حرف ظاهرا منطقیش رو مزه‌مزه کردم.اون بحث که در نقد تئاتری به شدت نوآور در زمینه‌ی فرم شکل گرفته بود ابتر موند اما امروز به خاطرِ مبارک خطور کرده برای من و در مورد آثار هنری در کنارِ فرم،زاویه دید هم می‌تونه بسیار تحسین برانگیز و قابل‌تامل باشه.یعنی هرگونه روایت هنری حتی بدون اتفاق ولی موجز و ماهرانه در نظرم شایسته‌ی تقدیره!

ابر خیال

صدای عبور،که از کم شروع میشه و شدت می‌گیره،می‌رسه به اوج و میفته توی سراشیبی اضمحلال،صدای هینِ کامیون‌های عرق‌کرده که سعی می‌کنن زور آخر رو بزنن تا این تپه‌ی کناری رو فتح کنن،صدای موتورسیکلت‌هایی که با سرعتی فرای حدود قانونی،بوق‌زنان گذر می‌کنند مغز رو میبره تو توهم حرکت و سفر.حریصانه بدنبال اون بادِ سرخوش که باید از پنجره‌ها به صورتم بخوره میگردم ولی نسیمِ گهگاه که از پنجره میوزه در تکمیل این رویایِ شیربن کم‌میاره و ابر خیال هوار میشه سرم.

در سکونِ ملال‌آورِ همیشگی پشت میزکارم نشستم و تنها متحرک پیرامونی عقربه‌های ساعتند و بس.

حوالی اول مهر

حول و حوالی اول مهر دلِ میره تو فاز ادامه‌ی تحصیل.حالا اگه کسی از اطرافیان هم این وسط پذیرشی گرفته باشه و یا حتی همین جا ارشد قبول شده باشه وسوسه‌ی برگشتن به دانشگاه پررنگ‌تر میشه.سال‌های اول بعد از فارغ‌التحصیلی سودای فوق لیسانس توی یکی از گرایشهای عمران خیلی قلدرمابانه همه‌ی عشق‌های نوجوانی رو ناک‌اوت می‌کرد اما با سپری شدن ایام،رفتن توی بازار کار و کوبیده شدن ماتحت به زمین سخت بعدِ سقوط از ابر خیال و توهمات دوران دانشجویی، علایق دوباره داره یکه‌تاز میدون میشه.بخصوص حالا که شغل فعلیم هم ربطی به اون چند سالی که تو دانشگاه حرص خوردیم و استرس گرفتیم نداره.بماند که لامصب اینقدر تنوع علایق هم زیاده که انتخاب از بین اونها  مشکله.

این روزا با این وضع مملکت که دلار زده تو کارِ پرش ارتفاع و کار و کاسبی کساده و الحمدلله حجم قراردادهامون در شش ماهه‌‌ی اول به نسبت بازه زمانی مشابه در سال گذشته حدودا به یک بیستم کاهش یافته شاید بد نباشه به این انگیزه‌های درونی میدون بدم و چهار کلوم به اندوخته‌های مغزی اضافه کنم اینجوری حداقل عذاب وجدان تعدیل منشی و چندتا کارمند دیگه هم کمتر فرصت جولان تو مغزمو پیدا می کنه.

عروسک‌های زشت

هرچقدر به حافظه‌ی کوتاه‌مدت و بلندمدت فشار میارم آخرین باری که تو آینه خودم رو دیدم تصویر روبروم به هیچ کدوم ازین چندتا عروسک زشت کفتر بدست سر خیابون یمن که چند روز قبل اجلاس طی مراسمی کاشته شدند شباهتی نداشه و نداره.حالا من که هیچی اما بعید می‌دونم کل جماعت شهرنشین این مملکت حداقل در تهران،شیراز،اصفهان...هم نسبتی با این بنده خداهای بی‌قواره داشته باشند.خب باید نتیجه بگیریم که ما شهروندان این آب و خاک نیستیم یا به دسته‌ی متفرقه تعلق داریم؟

بگذریم که این بینواها اصولا با اولین قواعد طراحی شهری هم سنخیتی نداشته و صرفا بنا به سلیقه‌ی کج یک مدیر دولتی و برای اصرار بر تظاهر به صلح‌طلبیِ،دقیقه نود از انبار بیرون آوردهُ علم شده‌اندو من با پلیدی تمام منتظر اولین بارون پاییزیم تا خوب به ریششون بخندم .بلکه هم آن باران موصوف سببی شود تا ما ز سعادت دیدار جمال رویشان محروم شویم.

متاسفم

امشب پرواز میمِ به جاییست که می‌گن ینگه دنیا حتی کاملا کلیشه ‌ای به شهر فرشته‌ها.اصلا چه فرقی می‌کنه مقصدش کجاست مهم اینه که من در بهترین شرایط تا سه سال دیگه نمی‌بینمش.البته من اشک‌ریزانم رو از دو هفته پیش از همون بدرقه‌ی فرودگاه زمانیکه از مشهد به تهران برمی‌گشتم آغاز کردم اما فکر نمی‌کردم فصل خداحافظیمون همین باشه و بس.میم قرار بود سفری ۲۴ ساعته به تهران داشته باشه اما به دلایل منطقیِ خودش که در دادگاه احساساتِ من کاملا رد شدند منصرف شد و حالا الان که نیمه شبیست که تا ساعاتی دیگر قراره این خاک رو ترک کنه اس‌ام‌اسی داده که اگر بیدارم زنگ بزنه.دخترک ننر درون رفته نشته لب پنجره،لب‌ورچیده هی فقط می‌گه نمی‌خوام واشکاش به جای صورت یخزده‌ی اون از چشمهای من سرازیرن.منطق با عینک مطالعه بر روی بینی و طنین خاصش استقرا و استنتاج رو به هم می بافه تا ثابت کنه برای میم فقط می تونی شاد باشی که بالاخره قدم در راهی گذاشته که چندین سال شبانه روز براش زحمت کشیده و حتی از مدرک پزشکیش هم به نوعی یا حداقل برای چند سالی صرف‌نظر کرده.

دخترک اما پیروز میشه دستمو میگیره میبره ور دلش میشونه دور از گوشیم.می‌گه آخه اگه این پیامک از ته دل بود که این ساعت فرستاده نمی‌شد اونم لب پرواز.و خودم که از دل‌درد های ماهیانه مثل مار چمبره زدم اضافه می‌کنم پای تلفن چیکار قراره بکنی و چی می‌خوای بگی جز تعارفات مصطلح که همیشه ازشون متنفرم.متاسفم .

فقدان

دوتا بالش می‌ذاری تا سرت عین پوزیشن بیماران بر روی تخت‌های بیمارستان بالا بیاد.به منوال همیشه طاقباز می ‌خوابی با زاویه‌ای به گردن تا به سنت فیلم‌ها تمام یه گونه‌ات پیدا باشه و عرصه‌ای برای یک بوسه فراهم.پتو تا زیر چونه‌ات بالاست و میشه حدس زد دلی نگران و آشنا به سرمای بدنت با حوصله اونو تا بالای گردنت کشیده به دقت، در حالی که میدونسته دوست نداری ذره‌ای از پتو صورتت رو بپوشونه!

نامجو شکوه می‌کنه،وقتی صبح با دل دل نواش بیدار بشی باید شب رو هم با اون به خواب بری تا بلکه دل کمی آروم بگیره.خیلی وقته توی تختی تا درد فراگیر زیاده‌خواه جامانده از سیلاب اشک دلتنگی عزیز پا پس بکشه.فکر می‌کنی هیچ‌وقت نفهمیدی ملتی که می‌گن گریه آدمو آروم می کنه، منظورشون چی‌بوده.احتمالا این عبارت به اشتباه به نظر فارسی میاد چون مفهوم خارجی و ملموسی برای تو نداره.اشک برای تو فقط سردرد و چشم درد و باری از آلام وصف‌ناشدنی ریز و درشت داشته و داره و بقول خودت انگار شیره مغزتو روحت تو این گوله‌های شفاف از چشمت سرازیر می‌شن.از اشک که حرف میزنی دوباره یه جوی جاری میشه از دوتا چشمهای پف‌دارت و اگرچه نیازی نیست برام توضیح بدی تا بدونم این زاری سوای هر گریه‌ی گاه و بی گاهه اما اضافه می‌کنی ؛دست‌هایی رو که به جلوداری یه آغوش با پشتوانه اون نگاه گرم میومد به پیشوازت و محبتی رو که بی کم و کاست دائم و بی‌وقفه بدون چشم‌داشت و علی‌رغم همه‌ی دلخوری‌های احتمالی نثارت می‌شد با چه حسرتی تو اکثر روزای این مدت بارها و بارها به یاد آوردی.تجسم دوست داشته‌شدن برای تو دو ساله رفته و در عوض تویی با درکی ملموس از لغتی به نام فقدان .بعد ساکت می‌شی و میون بغضات می‌گی توقع نداری این حجم غم و اندوه برای ازدست دادن مادربزرگ برای اکثر مردم قابل فهم باشه.

 

علامت سوال

اشک ها می غلتند تا به روی چونه و سپس سقوطی به میان حفره ی پیرهن.طعم شورِتنهایی همزمان ته حلق که بوش به بینیم هم می‌زنه.علامت سوال‌ها همین‌جور توی ذهنم مثل لشگری چترباز مانور میدنُ آوار میشن رو سرم و حتی چندتاشون داس‌وار آویزون این گردن باریک‌تر از مو شدند.جواب مدللی ندارم.نمی‌دونم توجیه دارم می‌کنم یا دست از سختگیری برداشتم و معیارهام عوض شده اما پرسش :باهم بودن دو نفر اگر بزرگترین دلیلش برای فرار از تنهایی باشه احمقانه‌اس؟نیازی به تاکید نیست که من می‌گم:نه!و خیلی روشنفکرمابانه اضافه می‌کنم زندگی همینه نباید سختش گرفت!!ولی منکر نمیشم که از طنین این جمله تو گوشام، قامت بلند این علامت تعجب‌ها خیلی گلدرشت میاد جلو چشمم و حتی بُعد پیدا می‌کنه و با شدت می‌خوره تو صورتم!

یه سر بی‌تعهد

فقط به سبب همرامی و به عنوان یکی از سران بی‌تعهد،صبح اول وقت بعد ازین که تو فیس چک‌این کردم نشستم فیلم آرتیست رو دیدم و بعدشم نشستم به خوندن آرشیو وبلاگ بلوط!کلی از خودم راضیما!البته شورشو در نیاوردم و برای این که همکاران به چشمهای وق‌زدم درحال تماشای فیلم شک نکنن چندبار فیلم رو متوقف کردم و اندکی هم به کار و زندگی رسیدم.

پی‌نوشت:یه جا نوشته بود چیزهایی می‌نویسه به سبک "چطوری مامانتو دیدم" ، به نظرم چه فکر خوبی حتما باید اونجور نوشتنو امتحان کرد!

تعطیلی اجلاس

قطعا ترجیح میدادم الان پشت میز کارم ننشسته بودم و مثل خیل!مردم خواب یا سفر بودم اما چمران و مدرس به این خلوتی رو تجربه کردن بسی دلپذیر بود.

شهر از روزهای کاری عید هم خلوت تره و تهران خلوت هرچند میخ کاری شده با هزاران پلیس و سرباز سبزپوش خود جاذبه‌ی گردشگریست!

داروین هاوکینگ فروید

میگه در زندگی پیرو سه نفرِ:داروین،هاوکینگ و فروید.نمی فهمم اما چرا وقتی خیلی خونش به جوش میاد میگه فلانی حرام زاده‌س؟!

اشک و پایکوبی

گاهی مغزِ با آدم راه میادُ فرصت میده که امروز  رو شاد باشی هرچند از قبل میدونی که غمی در انتظارته.اینجوری بود که یک شب بلکیم بیشتر شادی کردیم و حتی به معنی واقعیِ کلمه پایکوبی نمودیم درحدی که آخر شب به مدد پدر و کمک بازوش فاصله‌ی تا دم ماشین رو پیمودیم که این هیکل هرچند به عقیده ملت ظریف و قلمی،اونقدر سنگین هست که وزنش رو یه قلم پاشنه هشت سانتی و پنج تا دونه انگشت،تنشی فرای تحمل ماهیچه های اون حوالی ایجاد کنه!و دیروز به هنگام خداحافظی و بدرقه مون در فرودگاه سیلاب اشک جاری ساختیم وضعیتی که بدون نیاز به پیش بینی اهل فن قریب به یقین در هفته‌های آتی ادامه خواهد داشت.

میم برای من یکی از خواهر های نداشتمه که بی شک درصد زیادی از دلپذیرترین لحظات عمرم در کنارش و به سبب وجودش ایجاد شده و حالا این عزیزتر از هرچه خواهر بعد از عروسیش میره شیرجه بزنه تو دریای مهاجرت،که از سرگذروندنش و رسیدن به یه وجب خاک امنش برای یه نفر هم هزارتا اما و اگر داره چه برسه به هدایت یک اشتراک ناشی از ازدواج که همیشه حتی در بهترین حالت ها بین انگیزهای دو نفر دو سر این چوب پیوند دهنده برای موندن و رفتن تفاوت محسوسی وجود داره.یه بار غم نبودنش هست که کوهی از اضطراب هم بهش اضافه شده!