....
نشستم جلوی تلویزیون که صداشون رو میشنوم.با گوشهای من نیاز به تلاش زیادی نیست.مطمئنم داره گریه می کنه.نه زارزار.بیشک از اون انرژی که صبح ازش دم میزد خبری نیست.مثل من زود ماسکش از دستش افتاد.صدای تلویزیون رو بلند می کنم.فرصت میخوام.باید خودم رو جمع کنم.از دیروز عصر که اون گزارش لعنتی رو دیدیم هزارجور فکر و خیال به مغز هممون اومده.هزاربار اون چند حرف رمزگون رو که دکتر بهش گفته توی گوگل سرچ کرده.من همچنان میخوام باور کنم که اون سیمای هولناک این بیماری رو نمیشناسه.دقایقی می گذره تا به خودش مسلط میشه و میاد مینشینه کنارم.بر صحنهی خانوادگی انگار همه اینبار سعی می کنیم برای هم بازی کنیم.صدالبته نمایشمون ضعیفه.خودم رو شیرین می کنم و ازش می پرسم چیشد؟صبح قول داده بودی فکر و خیال نکنی تا بری پیش دکترت.چه فکری می کنی که اینجور خودت رو ناراحت می کنی؟میگه فکر می کنم سرطان دارم.وا نمی دم.اینجا رو ریسک می کنم و می پرسم از کجا به این برداشت رسیدی؟امیدوارم حرفی از لوکمیا نزنه.لغتی رو که توی گزارش دکتر نشونم می ده چیزیست شبیه کَنسر و نه خوشبختانه لوکمیا.شانس یارم بوده.براش لغت رو معنی می کنم.قبول میکنه انگار.با چندتا مسخره بازی نقطهی پایان نقشم رو میذارم.این بار به خیر میگذره.
دیروز که نتایج بیوبسی رو داد دستم تا مثل خیلی گزارشات پزشکی پیشین بخونم و معنیش کنم هزارتا موقعیت و فکر و شخص همزمان بهم هجوم آورد.نمیدونستم بفهمم چی نوشته،بهتره یا نه.چند کلیدواژه که در رابطه با بیماریش می دونستم خیلی درشت توی چشمم می خورد.اما برای اون بارها تاکید کردم که هیچی ازش نمی فهمم.متاسفانه تشخیص متخصص خون اشتباه نبود.اعتراف میکنم من نمی خوام خبرسون اون خبر بد احتمالی باشم.شاید همینه که دوام نادانی و جهل رو ترجیح دادم.هی برای خودم موعظه می کردم نباید برم سراغ ترجمهی ترمهای پیچیدهی پزشکی روبروم.منطق میاوردم که من برای قضاوت پزشکی شایستگی ندارم.این منطقم تا به اینجا پیروز میدان بوده اما چقدر دوام میاره کوچکترین ایدهای ندارم.یه جمله انداختم ورد لبم برای خودم و خودش که اگر مسئلهاش حاد بود حتما دکتر زودتر ازینها بهش وقت میداد.تلخی قضیه اینه که می دونم حتی اگه این بیماری در حالت اولیه و خفیفش هم باشه هیچ تضمین یا روش کنترلی برای درمان و یا تبدیل نشدنش به وضعیت بحرانیش وجود نداره.


