عاشقی

شما بدونید من هیچ وقت عاشق نشدم.شده بی‌تاب ندیدن و حتی قرار دیدن کسی شدم،شده چند صباحی اسم ،یاد،پیامک،ایمیل و رخ یاری نیشم رو از بناگوش به در کرده و غنجی به دل افکنده و حتی حالی به حالیم کرده،آره جانم شده حتی روزهایی از بابت وجود موجود دوپایی رفتم تو باقالیا و سیر آفاق و انفس کردم ،اما این‌قدر معمولن این کیفیات کوتاه مدت بوده که نمی‌شه بگم عاشقی کردم.حالا شما می‌گید اینا همون عاشقی بوده؟باشه حرفی نیست اما پشت‌بندشم فارغی اومده گیرم با درد!

ضعف اکسپرشن

خوابیدم رو یونیت دندان‌پزشکی.مثلن خیلی آرام و با اعتماد به نفس.منتظرم تا به اون مرحله از بی‌حسی برسم که مطلوب کشیدن اون عقل نامراده.حس تورم و بادکرده‌گی لثه و حتی حلق.مگه نه این‌که از بی حسی خیلی وقته عبور کردم شاید سال‌ها،اما باید این دقایق کشدار رو سَر کنم تا سِر بشم!در اتاق کناری دخترکی با مادرش برای درمان پوسیدگی مشغول مکالمات با دکترند.من سرگرم بازسازی جزییات صورت دکتر با سیبیل‌های کلفت و هیکل قصاب‌گون که خداییش در هر صنفی می گنجه به‌جز پزشکی که صدای لطیف دخترک توجهم رو جلب می کنه.می‌گه :"آقای دکتر قربونتون برم فکر کنید منم جای دخترتون،یه جوری برام کار کنید که اصلن درد نداشته باشه.من اعصابم نمی‌کشه.هرچی سنم می‌ره بالا توفیری تو این اخلاقم نمی کنه.دکتر جونم اول اسپری برام بزنید.بعدم قشنگ بی‌حسش کنید."و همین‌جور یک‌بند این جملات رو تکرار می کنه.حالا دکتر قصد تزریق آمپول بی‌حسی رو داره که دخترک می گه وااااای!منشی و مادرش رو صدا می‌کنه تا هر کدوم یه دستش رو بگیرند و بهش دلگرمی‌ بدن!دروغ نگم کلی با این فضای ایجاد شده تفریح کردم و از تصورات کشیدن دندون اومدم بیرون.این ناز و ادای دخترک در ابراز درد و ناراحتی هم حکایت شگفت‌انگیزی بود و من نه که از فوران شجاعت بلکه از فرط خجالت حتی در ابراز حس درد هم عاجزم!اامان ازین ضعف اکسپرشن!

....

اوج لذت وقتیه که بندهای قیدهات رو شل می‌کنی و خودت رو می‌سپری به مرکز همون لحظه‌ای که کف پات روشه و حتی به کسر ثانیه‌ی بعدی هم فکر نمی کنی.اعتماد می‌کنی تمام‌قد و بی‌ملاحظه.

پی‌نوشت: و چندین دقیقه بعد د ر رادیو روغن حبه‌ی انگور این رو شنیدم از مولانا:

 

  • عقل بند رهروان است اي پسر
    بند بگسل ره عيان است اي پسر
    عقل بند و دل فريب و جان حجاب
    راه از اين هر سه نهان است اي پسر
    چون ز عقل و جان و دل برخاستي
    اين يقين اندر گمان است اي پسر
    سينه خود را هدف كن پيش دوست
    هين كه تيرش در كمان است اي پسر
    سينه اي كز زخم تيرش خسته شد
    بر جبينش صد نشان است اي پسر
    عشق كار نازكان نرم نيست
    عشق كار پهلوان است اي پسر
    ترجمانيّ منش محتاج نيست
    ِِِِِّعشق نيكو ترجمان است اي پسر
    گر روي بر آسمان ادريس وار
    عشق نيكو نردبان است اي پسر...

این‌قدر به مزه‌مزه‌ی شادی‌های خرده‌ریزم مشغول بودم که ننوشته کم‌رنگ شدند و الان باز با حالی دگرگون اومدم سراغ این‌جا،پس نمی‌نویسم!

روزهایی هست که تلخ از خواب بیدار می‌شی.با یه جور هنگ‌اور بی‌دلیل.فاعلی هورمونی هم در کار نیست.آفتاب با تمام قوا سر پستشه ولی حس همون غم‌زده‌گی تحمل‌ناپذیری‌ست که ملتی در آب و هوای مثلن جزیره سروده‌اند.اشک بی‌ربطی میریزه پایین و دنبال آغوشی خالی می‌گردی.

حال شبام رو آرزوست

حال شبام رو دوس دارم.اونجا که می گم گور بابای هرچی که می خواد بشه.بذا اونی که می خواد یه ماه دیگه تو رو بشناسه و مثلن از فلان اخلاقت خوشش نیاد و سر خرش رو بپیچونه گردش کنه بره،بذا همین امروز تکلیفش رو مشخص کنه.حالی که حتی میندازتم به تدارک منولوگی از خودم با مثال و شاهد و فکت بلکه هم تلخ و سیاه.اما این دست و اون دست می‌کنم و پلان رو اجرا نمی‌کنم و دوباره صبح محافظه‌کاری و ترس افسار سکوت می‌زنه بهم و به روند پیشین به سواری گرفتن ازم ادامه می‌ده!

به چه فالی باید بگیرم که از یه ساعت پیش توی اتاق مغزی صدای خلصنا من النار یا رب می‌شنوم؟حتی یادم نیست آخرین بار کی دعایی رو که این یه قسمتی ازش هست رو خوندم!

کوروش چادریه

وسط یه نقلی بود مامان گفت:"...همین سر پارک وی،همین‌جا که ایستگاه اتوبوس شده و قبلن فروشگاه کوروش بود."بعد آقای برادر با یه لبخند زیر پوستی از یادآوری یه خاطره‌ی نوستالژیک گفت :"همون کوروش چادریه".من پرت شدم به وقتی یه بچه بودم تو اون آوودی سبز رنگ.پشت چراغ قرمز.سمت راست چادر بزرگ سفید رنگ یک فروشگاه بود.با یه خروار ذوق و شوق پیش‌درآمد فروشگاه رفتن که اون‌روزا یه تفریح محسوب می‌شد برا ما بچه‌های زمان جنگ.تعجبم این‌قدر از قیافم هوار می‌زد که هنوز صدام منعقد نشده و به زبون نیاورده که اِ...مامان ادامه داد:آره دیگه کوروش چادریه اونجا بود.خاک بر سرا خرابش کردن.اون معماری خیلی زیبا بود و حیف شد...من اما مونده بودم تو قد و قواره‌ی تصویری خاطره‌ای که عکس که نه اما ویدیوی بود شاید حداکثر به طول سبزشدن چراغ راهنمایی و بدون هیچ جغرافیای خاصی علم شده بود تو بایگانی گذشته‌های مغزم.

 

 

پی‌نوشت:این میون آقای برادر فاش کرده که تو عالم خرابکاری‌های بچه‌گانه‌ش دنبال راهی بوده که مثلن یه سوزن بزنه و همه‌ی اون چادر عظیم بخوابه رو زمین!

خلق‌الساعه‌گی

از تحسین برانگیزترین صفات انسانی برای من خلق‌الساعه‌گی‌ست.همان معادل اسپانتینه.میزان بهره‌مندی من ازین کیفیت ستایش برانگیز با خط‌کش خودم کم و ناچیز و بنابرین تورم آن جزو آمال و آرزوهاست.