وسط یه نقلی بود مامان گفت:"...همین سر پارک وی،همینجا که ایستگاه اتوبوس شده و قبلن فروشگاه کوروش بود."بعد آقای برادر با یه لبخند زیر پوستی از یادآوری یه خاطرهی نوستالژیک گفت :"همون کوروش چادریه".من پرت شدم به وقتی یه بچه بودم تو اون آوودی سبز رنگ.پشت چراغ قرمز.سمت راست چادر بزرگ سفید رنگ یک فروشگاه بود.با یه خروار ذوق و شوق پیشدرآمد فروشگاه رفتن که اونروزا یه تفریح محسوب میشد برا ما بچههای زمان جنگ.تعجبم اینقدر از قیافم هوار میزد که هنوز صدام منعقد نشده و به زبون نیاورده که اِ...مامان ادامه داد:آره دیگه کوروش چادریه اونجا بود.خاک بر سرا خرابش کردن.اون معماری خیلی زیبا بود و حیف شد...من اما مونده بودم تو قد و قوارهی تصویری خاطرهای که عکس که نه اما ویدیوی بود شاید حداکثر به طول سبزشدن چراغ راهنمایی و بدون هیچ جغرافیای خاصی علم شده بود تو بایگانی گذشتههای مغزم.
پینوشت:این میون آقای برادر فاش کرده که تو عالم خرابکاریهای بچهگانهش دنبال راهی بوده که مثلن یه سوزن بزنه و همهی اون چادر عظیم بخوابه رو زمین!