رو به سین می‌گم سه ماه دیگه این زمستون رو با سرمای لعنتیش باید تحمل کنیم؟نمی‌کشم.دیگه حتی برف هم سر ذوقم نمیاره.حوصله‌ی چس ناله نداره و می‌گه چیه باید تابستون باشه و گرمای تهوع‌اورش؟!

حرفی ندارم بزنم.

ناخودآگاه:و من زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد

راهنمایی می‌رفتم که سین اون روزگار کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد رو از کتابخونه‌ی مامانش برام آورد تا باعث آشنایی من با فروغ بشه.شاعری که در تمام سال‌های تحصیلی چیزی ازش تو کتاب‌های ادبیات نخوندیم چرا که به سلیقه‌ی رفقای بالادستی جور درنمیومد.کتاب رو به سرعت و انگار که داستان باشه خوندم و بهش برگردوندم و گفتم خیلی تلخه!با این حال به شدت شیفته‌ی تصویر و تشبیهات همین شعر ایمان بیاوریم شده بودم و با خط پر پیچ و تابم یه گوشه یادداشتش کرده بودم.باید سال‌ها می‌گذشت و می‌رسیدم به حجم  دلتنگی‌های انباشته‌ی امروزین ته چاه تنهایی تا فروغ بی‌اختیار بیاید بر سر زبان.