سازگاری
در کنار تو شین عزیزنشستم و علیرضات دورمون بقول خودش با مایین بازی میکنه یا از زیر هرچی میز و صندلی هست رد میشه.هرازگاهی متوقف میشه یه نگاه کنجکاو به تو،بعد من میندازه یا محو بیبی چنل میشه و برای خودش می خنده.تو همهی حواست به علیرضاست.حتی جملههات نیمهکاره می مونن.
علیرضا میگه بیل!بیل!.من هم تکرار میکنم آره فیله! به خودم می گم شب باید تو فیس بنویسم تولدش مبارکتون باشه سین و عین عزیز!فکر می کنم شب که برگشتم خونه بعد ازین که ویدیوی توی بیمارستانشون رو دیدم بهشون تولد کیانشون رو تبریک میگم.یادم میاد حتما به صاد هم باید بابت مناسبت مشابه تبریک بگم و البته پسر ر هم الان شش ماهش شده و قول داده بودم که برم به دیدنش.من دارم بچههای دور و برم رو حاضر غایب میکنم و غرق تضاد موقعیت خودم و هم سن و سالان که برمی گردی یهو بهم میگی نمیخوای ازدواج کنی؟
میمونم چیجوابت رو بدم.اگه قبل ترها بود بهت رک و راست می گفتم،مثل توبا خواستگاری نه!و اضافه می کردم وصله کردن یه آدم به زندگیم به نظرم دردی از من دوا نمیکنه و هزارتا استدلال دیگه.خوابم میاد و از صبح حال منگی دارم.کلا هم نه عادت دارم نه بلدم سریع دروغ بگم.چیزی به ذهنم نمیاد تا یه لفافه بپیچم دور حرفام که بهت برنخوره. پس فقط میگم الان که تو افقم نیست.
بعد فکر میکنم کم حرف زدم.آسمون ریسمون رو بهم میبافم و آخرش بهگمانم منظورم رو میرسونم.اما تو نتیجه میگیری که آره چون تو سازگار نیستی!"سازگار" یه صفت که به سیاق سایر همپالکیهاش کاملا نسبیست و تو که من رو به اندازهی همهی عمرم میشناسی یهو یه همچین برچسب عدم وجودی رو میچسبونی به من.
سازش کننده، موافق ،همآهنگ،قانع،خرسند.اینها معانی سازگارند و من هرچی کلنجار رفتم دیدم سازشکارانه حتی به توصیف بعید تو از خودم هم راضیم و باهاش کنار اومدم و گذشتم.