نه هوهوی بادی به وحشت یا که شوق به رقصشان درمیاورد.نه نور آفتابی به آغوش نوازش می گیردشان.نه دستی در سعی کشفُ شهودشان و نه مشامی پر ز هوایشان.به این زلف دراز سپرده‌ام وقت آن است که غزل‌خوان شود،غزل خداحافظی.