هر روز و هر شب نشستیم توی ویترین‌های شیشه‌ایمون و همیشه با عجله به سمت مقصدی در حرکتیم ودیرمون شده.جزیی از زنجیره‌ی مورچه هایی هستیم که بی‌توقف و به تسلسل در‌پی هم روانند.گاهی خوبه بیای بیرون از این صف.بشی تماشاگر این موزه‌ی پویا.مثلا بدون این که کسی جایی منتظرت باشه ولیعصر رو گز کنی.بتونی درنگی بکنی یه کم بالاتر از ونک و گوشی بدی به چهار پنج تا جوون که با گیتار،سه‌تار،کلارینت،ویلون ..آهنگی می نوازند.یه‌کم دقیق بشی رو آدم‌های حلقه زده به دورشون که هرکدوم از سر حسی متفاوت همراه تو و اونها شدند.حتی الکی یه کم شاد بشی که این همه آدم به موسیقی بی‌کلامی بی هیچ ملودی آشنایی گوش می‌دهند.شتاب بعضی‌های دیگه رو ببینی.که این‌بار انگار اون‌ها جای تو هستن.چندتا برداشت بگیری از صدای محاورات گذرنده در پیرامون.مکالمات روزمره‌ی خودت شاید.الکی یه چرخی تو مغازه‌های مثلا تخفیف خورده بزنی.رد چراغ ترمز قرمز رنگ هزاران ماشین ایستاده تو ولیعصر رو بگیری که خیال حرکت ندارند و ریز بخندی که الان تویی و دوتا پا که خیلی آسوده‌تر ازون چهارچرخه جابجا می کنه.بعد یواش‌یواش حوالی نیایش وسوسه‌ی پردیس ملت بیوفته به جونت و در تبعیت از همه‌ی نداهای درون بری دم سینما و به مدد فلک یه بلیط آسمان زرد کم عمق گیرت بیاد.بشینی از همون لحظه‌ی اول حظ وافر ببری از تیتراژ و موسیقی و بازی‌ها و این همه فریم دل‌انگیز.در آخر هم تو و تنهایی، شب وسکوت و سرما توی پارک.سردی پر رنگ‌کننده‌ی حیات هنوز جاری وجود.حتی یه کم بترسی از هزارتا اتفاق ناگوار محتمل .خلاصه مزه‌مزه کنی زندگی رو جای قورت دادن هول‌هولکی تو روال روزمره‌گی.