آسمون غرشی می‌کنه.کشدار و از ته دل.نه سهمگین و هولناک.شاید از دردی دلنشین.صدای شرشر بارون.شدید و سیل‌آسا.فیلتر خاکستری در برابر پنجره‌ی روبه‌روم.فرجام این‌همه رنگ به رنگ دلبری ابرهای پشت پنجره‌ از صبح.یه نگاه به تقویم رومیزی می‌اندازم.می‌شمرم.روز ششم‌ست.درد هم چنان باقی‌ست.نقطه‌ای و متمرکز در سمت چپ ناحیه‌ی شکمی.امروز تقریبا اصلا کاری نکرده‌ام.فقط نشسته‌ام بر روی صندلی و پشت میز محل کارم.همچین هوایی تاریکی و سکوت می‌خواد.باید گوش داد.صدای بوق تلفن می‌اد.کسی از اتاق های کناری در حالت کنفرانس شماره ای رو گرفته.از یه طبقه‌ی دیگه فریاد کارگران ساختمانی.عصبی‌م می‌کنن.نیازی نیست بگم به ساده‌گی.گوشی‌م جلومه.روی یه زونکن.که مثلا دارم کار می‌کنم.ولی دارم داستان می خونم.به شیوه‌ی کیان فتوحی.فکر می کنم به فعل "بودن"ماضی بعید.بودم.بودی.بود.بودیم.بودید.بودند.فعل محبوب کیان.

مامان می‌پرسه راستی گندم و جو سبز کنم،نه؟دلم نمی‌اد بگم تورو خدا رها کن.کی حوصله داره.هجده رو از بیست و هشت کم می‌کنم.هر دو عدد بی‌ربط به واقعیت‌اند.امروز که هجدهم نیست.روز رفتنشون هم که قرار نیست تحویل سال بگیریم،به سیاق سال‌های اخیر.از پاسخ این تفریق به این نتیجه می‌رسم که ده روز مونده و شاید تو این خونه‌ی بی‌نور جدید برای جونه‌زدن سبزه کافی نباشه ولی سرم رو تکون می‌دم و می‌گم سبز کن.صدای بارون قطع شده اما شیشه‌ی روبروم خال‌خاله.گه‌گاه قطره‌ها با هم یکی می‌شن.خیلی آروم و خرامون سر می خورن میافتن و تمام.نه مثل شیشه‌ی ماشین ناهید که با کیان تو جاده چالوس می‌روند قطعا.

حالا کیان با مادرش که آلزایمر داره حرف می‌زنه.فلش‌بک‌هایی هست برای شرح قصه‌ی پدر کیان.اما من پیش مادر کیان جا موندم.صورت عزیز،مادربزرگم رو گذاشتم جای صورتش.می‌بینمش که چشم‌های سیاه ریز‌ش رو توی صورت ترسیده‌ش کوچیک‌تر می کنه و سرش رو نزدیک گوشم می‌کنه و از پرستارش گله می کنه.التماس که اون رو با پرستار تنها نذاریم.می‌گه زن اونو کتک می‌زنه.می‌دونم این‌ها همه از عوارض بیماری‌ست.ولی این‌بار هم مثل اون شب چند سال پیش شک می‌کنم.نکنه راست بگه.

دوباره صدای بارون رو می‌شنوم.کف خیابون‌ها حالا آینه‌ای شدندولی چشم‌انداز پیش روی من دیگه خیلی خاکستری نیست.