....
شب جمعهای تک چراغی کم سو روشن است به نیت شمعی بر سقاخانه شاید.بین خواب و بیداری تاب می خورم و در لحظههای بیداری تنهایی گوشها میشنوند:+در این حرکت آونگوار مدام متذکر به ذات میشوم،پارسال حداقل کسی بود که به هوایش بخوانم:منو بشنو از دور،دلم میخواهدت.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 1:13 توسط آزاده
|