زیر باران...
بارون میاد شرشر!اونم بارون تابستونی.مثل شیر آب با شدت و بیوقفه.مگه میشه یادت بره که "زیر باران باید رفت..."این شعر از اساس برای این فصله.باید یه پیرن تنت باشه ازون تابستونی خنکا که وزنش سر جمع به ۲۰ گرم هم نمیرسه و موهات هم باز باشه پابرهنه بری زیر بارون چشاتو ببندی و چندتا دور بزنی همه موهات خیس بشه و بیای مثه گربه خیسه یه چرخی بزنی که چرخ آخر باشه و سرت گیج بره. اما یکی باشه که نذاره بیفتی آخه شعر سهراب ادامه داره و فقط این نیست که اول اومد.
روی صفحه میاد ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر...متاسفم اما همکاران مغزی از ادامه همکاری وایسادن و مغز در یک حرکت اعتصابگون یا شاید برای جبران مافات حتی بلکیم از حسادت یه خروار اشک میریزه به روی پهنای صورت.تنها کاریه که از دستش بر میاد.
آسمون اما!برق میزنه و هایوهوی میکنه.دلبری رو خوب بلده.بلده حضورشو به رخ بکشه.حتی یکم خشونت رو چاشنیش میکنه و پنجره هارو تکون میده و می پیچه تو ریل شیشهها و زوزه میکشه.
مغز هم خیاله عقب نشینی نداره.توی سرم گفته از زیر فرق تا اعماق جمجمه تیر بکشن!کیا ؟!نمیدونم.
و غالب این کارزار ؟!