وقتی بر صندلی محل کارم نشسته‌ام و همان پنجره‌ی کذایی در برابرم،گوشه‌ی پایین تصویر،پس‌زمینه‌ی آن رفیق آهنی چنددرخت تپه‌ی روبرو هم به‌چشم می‌آیند.تمام پاییز و زمستان بارها خواسته‌ام از دلبری زیباترین‌شان که از قضا از همه به آسمان نزدیک‌ترست و فرمی شبیه به یک شاه بلوط دارد بنویسم.از روزهایی که به لذت ذره ذره لخت‌شدنش را نظاره کرده نقلی بکنم و از شور همراهی با پرنده‌های چرخنده به اطراف شاخه های عریانش بگویم اما از شما چه پنهان هنوز اعتراف نکرده و پس از سفر به کرمان دچار عشق افلاطونی درخت‌های کویری گشته‌ام و آن فرم‌های یکتای شاخه‌های بی‌برگ وجود منزوی تک‌افتاده‌یشان در دشت‌هایی فراخ.چنان گرفتارشانم که دیگر سبز‌شدن مخملی درخت شاه‌بلوطیم هم چندان به چشم نمی‌آید. 

پی‌نوشت:تنها عکسی که ازین درخت‌ها گرفته‌ام-روستای میمند