یک.تا حدودای یازده‌ی صبح تمام انرژی رو جمع کرده بودم و افتاده بودم به کار.اما دیگه همون حوالی جوهرم خشکید.سرم رو گذاشتم روی دست‌های بر هم تنیده و چشم‌هام رو بستم.یه چاه سیاه عمیق بی‌انتها می‌دیدم.نوری نبود و در تعجب بودم که گاهی در همین وضعیت فقط یه پرده‌ی سیاه چسبیده به تخم چشم‌ها دیده می‌شه و بس.این درک متفاوت مغز جالب توجهه.

دو.فنجون قهوه رو زیاد شده بگیریم جلومون و ادای فال قهوه‌گرفتن در بیاریم.مثلا خبر از آینده بدیم یا بگیریم.اما واقعیتش رو بخوای فقط دنبال اتفاقات شیرین و تغییرات دلپذیریم و گرنه به هیچ وجه دلمون نمی‌خواد مثلا بدونیم  تو  اون نردبون ژنتیکی‌مون یه ژن ناقص هست که سر یه روزی زرتش قمصور می‌شه و ما رو می‌رسونه به شیمی‌درمانی و ما جز انتظار چاره‌ی دیگه‌ای نداریم.حتی ناچاریم دعا کنیم که این بلای محتوم  زیاد دیر خفتمون نکنه تا شانس پیوند مغز استخوانمون از دست نره.از همون مواردی‌ست که جهل خیلی شیرین‌تر و خواستنی‌تره.

سه.موضوع تز یا نخواستید پایان‌نامه:بررسی کاهش تمرکز و قدرت حافظه در پی‌ام‌اس و حتی ابتدای منس و  البته علل آن!!

چهار.اگر از جمعیت اناثید و احوالات گند زنانه رو تجربه نمی‌کنید دلیل نداره فکر کنید من  و امثال من لابد لوس وننریم  و اغراق می‌کنیم.آدم با آدم فرق داره!