پُره پر ازین مینی‌بوس بنزهای زمان بچگی باشه اما آدم‌های آشنای زیادی رو ردیف‌هایش می‌بینم.من تنها روی تک صندلی دم در.راه طولانی‌ست.صلاه ظهر.زیر آفتاب سوزان رو به ناکجایی در حرکت در میانه‌ی برهوت.من صدای مواخذه‌گر در گوش بغض به گلو.چرا کنجکاوی پچ‌پچه‌های دیگران مرا ازین شکنجه نجات نمی‌دهد؟تمرکز می‌کنم.حتی به لب‌هایشان زل می‌زنم.تنها صوت محسوس همان جملات مکرر بی‌وقفه‌ی در گوش.کسی مرا نمی‌بیند.مینی‌بوس لحظه‌ای توقف می‌کند.من پیاده و دور می‌شوم.دست‌ها بر گوش و جیغ‌زنان و مینی‌بوس دوباره حرکت کرده و از دید  محو می‌شود.