دیوارا خیلی وقته که دیگه اون بهمنی‌های خوشگل که رنگ آجری اسمشو وامدارشه نیس.پنجره ها مدت وقتیست که اون کرکره چوبیای سفید رو بوسیدن و تو بغل توری‌های سرد فلزی خوابیدن.حوض کوچیکه جاشو داد به یه چاه فاضلاب و حوض بزرگه ماهیارو فرستاد سفر و نشست ور دل سپتیک تانک .فقط حالا دلخوش اینه که بالا سرش هنوز اون برگ‌موهای قدیمی دلبری می کنن و می تونن بشینن به یاد ایام.موزاییک‌های لوزی لوزی کف حیاط دیگه نیست تا یه بچه‌ای بشینه با حوصله و بی‌خستگی از آب حوض خیسشون کنه و این دور باطل رو بی وقفه ادامه بده تا یه آدم بزرگی صداش بزنه !هرچند دیگه این روزا بچه‌ها اینجور سرگرم بلاهتشون نمیشن.تبله‌های دیوار دیگه نیستن تا بهانه‌ای بشن برای یادآوری سردابی که سال‌ها پیش مسدود شده و نفس‌هاش ازون زیر از تو دیوارا میپیچید توی خونه.گل خونه‌ای نیست تا ترس‌های کودکی رو با فضولی درآمیزن و به آرزوی کشف گنجی بزنن به دل سیاهش.خرمالو هنوز همه چیزسر جاش بود که ناغافل دق کرد و مرد.حالا ریحون بنفش‌های تو سبزی خوردن فقط مهمونن و غریبه و با این خونه هیچ نسبی ندارن.دیگه صدای پچ پچ دخترا و بحثای درگوشیشون نصفه شبانمیاد.کسی نیست تا این پیره‌زن بیاد بهشون بگه بخوابید دخترا.

فقط منم با اون قاب عکس بزرگه از مردِ خونه که یه عمر تو اتاق وسطی خیلی جوونو جدی زل زده بود بهمون و آخرم نفهمیدیم زیر نگاهش چه حسی بهمون خوابیده.آخه صاحبش خیلی وقته دیگه با صدای ما بیدار نمیشه تا بیاد رو ایوون داد بزنه سر شش تا جغل بچه که تو حوض آببازی میکنن.نمی دونم شاید حالابه جای اون ۲ تا چشم ۴ تا خیره به من باشه آخه خونه ارواح هنوز مثل دماوند پایدار با هزارتا ترک که به ده هزارتای قبلی اضافه شدن وایساده مثل آینه دق اونور کوچه و چه بسا میزبان همسایش باشه.