خواب
بیدار شده بودم،لابد از عطش.دستم رو بردم کنار تخت به دنبال شیشهی آب.پیداش نمیکردم.آخرش به ناچار و با بیمیلی تمام ،گوشهی چشمم رو باز کردم.حالا دیگه به مرحلهای از بیداری رسیده بودم که بازگشت دوباره به خواب ساده نباشه.ساعت چهار و پنج دقیقه بود.یاد خوابم افتادم.تمام و کمال جلوی چشمم بود.گفتم بنویسمش.به توصیه کلاس روانشناسی.ورِ تنبلم گفت میشه صبحم اینکار رو کرد.فقط کافیه الان یه دور کامل برا خودت تعریفش کنی.مطمئن باش یادت نمیره دیگه.طبق فرمول عمل کردم .بار بعدی هشت و ربع بود که هوشیار شدم.دیر شده بود و نگم که پر از خالی بودم.هیچ خاطرهای نداشتم.همش پریده بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 12:40 توسط آزاده
|