..........
عصر مزخرف جمعه.نشستم به برنامهریزی برای کندن و بیرون رفتن از خونه برای تغییر احوال.صدای اساماس.از دوستیست و نه تبلیغات.یه لحظه شاد شدم و کنجکاو.نهُ باور نمی کنم.خبر فوت مادر دوستی که سرطان داشت.من فقط یه عکس ازش دیده بودم با یه لبخند انرژیبخش.سیمایی که فکر نمیکردی خاموششدنی باشه.فریم نامربوط و مربوط زیاد هست که تو قابهای خالی مغزم بذارم و به اشک اجازه بدم چشام رو پرکنه.آره می دونم زندگی همینه ولی مگه این آگاهی چیزی از دردش کم می کنه؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 10:9 توسط آزاده
|