ازون بادهای دلپذیری می‌اد که می‌پیچه تو آستیناتون و حالی به احوالتون می‌ده.به همین خاطر پنجره رو چهارطاق باز گذاشتم.اما برای منقش کردن این عیش دست زیاده.یه رفیق آهنی داشتم که معرف حضورتون بوده و هست که تمام زمستون آرام و باوقار مثل کوه در برابر من ایستاده بود،آره همون تاور کرین رو می‌گم .الان افتاده به کار و صدای پیرمرد هاف‌هافویی رو می‌ده که تو حنجره‌اش عوض تار صوتی یه سری طناب آهنی کار گذاشتند و مدام غر می‌زنه.از دیزل پای پنجره هم که از صبح تا آخر وقت اداری می‌خونه دیگه نگم براتون.می‌خوام ببینم آستانه‌ی تحملم تا به کجاست و کی‌ از این همه صدا دیوونه می‌شم!