آب مغز
از زاویه دید چشمهای دخترک می بینیم.قسمتی از عمارت پرشکوه موزهی سینما در فاصلهای دور.با اون همه نورهای گرم زرد دوستداشتنی که روی گچبریهای استادانهاش پاشیده شده.از پس تاریکی مطلق سنگین فضای بیرونی آن.جمالی غبطه برانگیز دور و دستنایافتنی.کاملن لایق توصیف هرچند مبتذل شدهی چون نگینی در دل شب!
حالا و درنمای بعدی دخترک خود سوژهی دوربین ماست.لوکیشن هم داخل یک طباخیست روبروی همان عمارت.از یک سو سینیهایی چیده پشت سرهم.در یکی سیرابی و جگر.کلهی زجرکشیدهی گوسفندی در دیگری.سینی دیگری فقط پر از آب مغز.کارگر طباخی به بریدن سیرابیها مشغول.ماهرانه و چیرهدستانه.با آداب و حرکاتی موزون.حتی اغواگرانه شاید.سمت دیگر دخترک صندلیها و میزها.یک مشتری، زنی با موهای زرد ،سایهی آبی روشن خام بر روی پلکها و ناخنهایی رنگ به رنگ مشغول تیلیت هم در گوشه کادر پیداست.
اگر میشد مزهی آب مغز رو با همهی بوی کنسانتره شدهی کلهپزی به صحنه اضافه کنیم و من رو به جای دخترک قراربدهید و فلاش بکی بزنید به همهی قدمهای تند و نفسهای حبسشدهام در عبور از برابر طباخیها در سنوات گذشتهی عمر برای عق نزدن،حس میکردید چه شوخی مضحکی با این همه تضاد موقعیت در برابر شماست و همینجوری بلکیم ازین هم سادهتر تو موقعیتهایی قرار میگیریم که همیشه با عبارت هرگز توصیفشون میکردیم.اهاه هایی که به سادگی از مرز خنثی عبور و حتی تا مرحله بهبه هم صعود کردند.