مُرد
مُرد.
دو سه روزی میشد که افتاده بود اون تهمهها.با یه حال اریب تو راستای افق و قایم.ساکن و ایستا.تکون نمیخورد.نفسش رو حبس میکرد یا که شاید رمق نفس کشیدن نداشت.نفس میکشید به قدر رفع حاجت!نفسی ممد حیات برای زل زدن تو چشمام با چشاش.چشای ورقلمبیدهی مرگ دیدهش.میخواست عذابم بده که رفتم و به کسی نسپردمش.کاری که خوب از پسش بر میومد.
رفیقشم چسبیده بود ور دلش.صداشون که میکردم بالا پایینی میپرید.از پیش و پس یارش میگذشت.انگار بهش میگفت یالا پاشو یه تکونی بخور ببین کیاومده.اما بیفایده.حنای اونم براش رنگی نداشت.
حالا تن قرمز طلاییش ته تنگ سالم ولی بیجون افتاده.آبشش چند سالم که بگذره دیگه نفسی چاق نمیکنه.من و جفتشم که باور نکنیم فرقی نمیکنه.
مُرده.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:26 توسط آزاده
|