فاصله‌ی بین همت سرِ باقری تا منتهی‌الیه ظفر سرِ ولیعصر رو در کمتر از ۱۵ دقیقه طی می‌کنم ولی از ترافیک پیش رو و سابقه‌ی پارکینگ پردیس ملت هنوز فکر می‌کنم احتمالش زیاده که به سانس نرسم.به هرحال چون کار خاصی از دستم برنمیاد کیف آرایشمو درمیارم و شروع می‌کنم بدون توجه به ماشین‌ها و چشم‌های اطراف که توی دقایق ملال‌آور ترافیک با چشمانی باز درپی سرگرمیند زیر چشمامو کانسیلر زدن و بعد هم با رژگونه و برق‌لب سعی می‌کنم یکم هم که شده از خستگیی که پاشیده تو قیافم کم کنم.یهو به ذهنم میرسه با اکیپی که دارم میرم بیرون همگی زوجند و مفردشون منم.حوصله ندارم به این موضوع ذهنمو مشغول کنم و در کمال تعجب به راحتی این فکرو از ذهنم پرت می‌کنم بیرون.شانس میارم که حرکت مورچه وارتوی ولیعصر و بعد صف پارکینگ نهایتا ۳۵ دقیقه بیشتر نمی‌کشه.

خوابم میاد چراکه شب قبل رفته بودم تو خلسه و بی‌توجه به ساعت نشسته بودم به خوندن "منِ او".حالا بالاخره تو سالن هستم و تصاویر که خوشبختانه مثل من تاخیر داشتند همراه ورودم می‌ریزن روی پرده.کلی قاب‌بندی خوب و رنگ‌هایی که در ترکیباتی دلپذیر نشستن کنار هم.زاویه‌های دوربین که به طرز بدیعی چشم‌نوازند و عطاران که شروع می‌کنه حرف زدن.صدایی که از خیلی سال پیش متناوبا شنیدیم با لحنی خودمونیُ رفیق‌مابانه بدون اصراری به قوت و ضعف دادن بی‌دلیل یه چیزایی راجع به خواب می‌گه و این که خوابیدنو دوس‌داره چون یه جور مردن تو بیداریه یا شایدم برعکس...و اونچه رو درمقابلت چیده دوست داری.با سپیای فلاش بکاش و تصاویره سوررئال مانندش حال می‌کنی و بعضی اوقات محو اکبر عبدی میشی تو نقش یه پیرزن .اما ذوقت با حرکتی اسلو موشن میخوره به دیوار.خب هرچقدر هم از دیدن این آلبوم زیبای این رفیق به وجد اومده باشی اونم وقتی خوابت میاد یادت میوفته که داستان فیلم یه پاش لنگه و سختشه دست توروهم بگیره با خودش بکشه و شرمنده‌ای که چندین بار به ساعتت نگاه می‌کنی.حتی خیلی نامحسوس شروع می‌کنی به لرزوندن پات و بگی‌نگی مترصدی که بشه دیدو بوسی رو بکنی و بری بخوابی.