حوالی ده صبح

سر لامصب درد می کنه.نه آقا کشنده نیست ولی حوصله‌ام رو سر برده بس که شل‌کن سفت‌کن تو این سه روزه داشته و همواره هی و حاضر.باز مچ خودم رو می گیرم که ساعت‌ها نشستم جلوی لپ‌تاپ انگار در خلا.مخصوصن که دفتر تقریبن خالی و ساکته.عبور و مرور افکار به طور متناوب از حالت شدید به یه برهوت در نوسانه.تک و توک وبلاگ‌هایی که دوست دارم و آپ شدند رو می‌خونم.مثلن نوشته‌های دیروز لوا.منم دیروز دلم سیگار می‌خواست در حالی‌که سیگاری نیستم.بعد صحنه ای رو یادم میومد که اخر شب بود و من داشتم می‌روندم و از شهربازی برمی‌گشتیم!چند نفر با مجموع سیصد سال سن رفته بودیم شهربازی.من برای دومین بار در زندگیم!یه تجربه که تازه طرفدارشم شدم!بیراهه نرم.رفیقی که جلو ور دست من نشسته بود سیگاری در آورد و به شوخی گفت سید نمی‌کشی؟وقتی یکی ورداشتم گرخید!من که در حین رانندگی پیچ های گردنم قفل می‌کنه رو حالت روبرو می تونستم  غافلگیرشدن رو تو چهره‌اش برنگشته ببینم.باورش نمی‌شد.همین من بودم که  حدودن یه سال پیش کلید کرده بودم به همین بنده‌خدا که چی شد سیگاری شدی؟اصلن چرا سیگار می‌کشی.

بهرحال کار نمی‌کنم.مغزم منسجم نمی‌شه.هی سعی می‌کنم نتایج آخرین باری رو که به این حال افتادم و گند زدم به حمل جنس‌های شرکت بازسازی سه بعدی کنم  به هدف تنذیر،اما تاثیری نداره.درس عبرتی نمی گیرم. پی دی اف  اسپانیای  خانه‌سبز رو باز می‌کنم و وقتی می بینم از یه خطش باید حداقل سه تا لغت رو سرچ کنم حوصلم پاره می‌شه و بر می گردم به همون کتاب گیفت که حداقل انگلیسیه.

 

یک بعد از ظهر

نشستم با اشتها فست‌فود می خورم و حتی خیلی سرخوشانه از مزه‌ی روغن سیب‌زمینی هم لذت می برم.آقای برادر نیست و من با خیال راحت ناسالم‌ترین غذایی که این دور و بر مقدور بوده رو سفارش دادم که وقتی که هست برای نشنیدن نطقش در لزوم حفظ سلامتی و سرطانزایی این خوراکی ها، همچین جراتی نمی‌کنم.آقای برادر به زیست سالم توجه شایان داره و برنامه‌ی منظم هفتگی برای ورزش از اهم عناوین هفتگیشه.هر از چندگاهی هم تشری به من می‌زنه که به‌جای سینما و تئاتر به فکر باشم و یه تکونی به این بدن بدم!اما راستش واقعن انگیزه‌ی خاصی ندارم.وقتی می بینم رفته برای خودش کرم ضد چروک صورت ویژه مردان خریده و من چهار ساله فقط قصد دارم برم دکتر پوست عمق تفاوت دیدگاهمون در زندگی گل درشت‌تر از همیشه‌ می‌خوره تو صورتم.