...
من روی یه صندلی نشستم در کمال سکون ولی نه لزوما در آرامش.گنگ بیصدا و بیحس.بدون قدرت پردازش.روبروم قطاریست و عکسی کمی جاندار از هر پنجره در برابر چشمانم.کودک آبیپوش دوستی از دبیرستان در اولین ،استاتوس انگیجمنت رفیقی از امروز در کوپهی بعدی.سومین صورت خندان همکلاسی در لباس فارغ تحصیلی دکترا...
صدایی نمیاد یا من نمی شنوم.فقط میبینم.از فاصلهای نه چندان دور، اما نه اصلا نزدیک.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 13:19 توسط آزاده
|