مخاطبی نبود.بار اول در برابر آیینه‌ی دستشویی محل کارو بار دیگر به هنگام روندن بر یکی از سربالایی‌های ولنجک.هر دوبار زمان هم کوتاه بود.جرقه‌ای افتاده بود به جونم.که چقدر خوشحالم ازین که ازدواج نکردم!ازین همه فرصت رشد.از درومدن ازون چاه و مزه‌کردن‌های جور واجور.فکر کرده بودم باید استدلال کنم.پس ادامه داده بودم قبول کنیم تو این مملکت حداقل-نه واقعیتش رو بخوای همه‌جا-ازدواج قالبی داره که حالا یه کم گل و گشاد یا که تنگ،امکان و شاید بهتره بگم فرصت خیلی تجربیات رو ازت می‌گیره.