پدر نشسته روبروم و گوجه‌فرنگی‌ها رو خورد می‌کنه تا با شادابی و طراوات به همراه صبحانه میل ‌کنه و به من می‌گه چرا این‌قدر عصبانی‌هستی.حوصله ندارم اصلاح کنم بیش‌تر غم‌زده‌ام تا عصبانی.فقط می کم آدم یه روزایی هم عصبانیه.یه روزایی همه‌ی خوش‌بینی آدم ته می‌کشه.به گل می‌شینه تا ذره ذره دوباره انرژیی جمع کنه برای دوباره گول‌زدن خودش.برای باور این‌که همه چیز درست می‌شه.اما امروز ته چاهم.خوشبختی نوری‌ست در دهانه‌ی چاه با فاصله‌ی سالیان نوری از من.حتی اونم نیست که اگه به اون نورم نیل کنی تازه وسط برهوتی هستی بی هیچ آب و آبادانی.