۱.خواسته بودم بیش‌تر از همیشه‌مون صمیمیت به خرج بدم و براش تو وایبر نوشته بودم به جای من هم ایبریکو و سنگریا بخور و فلان جا رو هم که رفتی نایب‌الزیاره باش.خیلی بی‌حوصله جواب داده بود ایبریکو که خوشم نمی‌اد و سنگریا هم سردرد میاره.زیارت بنا رو هم کلن بی خیال شده بود.در عوض نوشته بود خسته شدم به خوش‌گذرونی عادت ندارم!در دم تشخیص گذاشتم روش که این ورک‌هالیک شده و دادم دست مادرش که مادرمه!

۲.امسال سومین سالگردشه.چهارمین شهریوری که بدون عزیز تموم می‌شه و من کم کم دارم هضم می‌کنم که خیلی ساده اون دیگه نیست.حالا کم تر وقتی یادش می‌اد اشک و بغض دست به گردنم می‌اندازن و حفره‌ی فقدانش بیش‌تر طبیعی شده.در کل زندگیم سخت‌ترین چیزی رو که پذیرفتم لابد این بوده.

۳.رفته بودم تا سر کوچه که یهو رگبار زد.دستم رو تا انتهای بازو انداخته بودم بیرون و بعد هم پارک کردم رفتم چند دقیقه‌ای زیر بارون بلکه تمام صورتم خیس بشه.هوا و بوی پاییزی شهریور هنوز قدرت مست کردن منو دارن.گیرم برای چند دقیقه.لحظاتی کوه غمم رو فراموش کردم.حتی اگه خودم هم باور نشه هنوز روح سالمی دارم لابد.

۴.ما یعنی من و نون قاضی بحث زن و مرد بودیم.مرد گفت من نمی‌تونم ده سال دیگه تو رو نگه دارم و تو چهل سالگیِ تو تازه تصمیم بگیرم می خوام با تو ازدواج کنم یا نه.من افتاده بودم به فکر مزخرفیِ سنمون.سن ما به عنوان یه زن.تو سراشیبی باروری.ساعت شنی رو به فرجام.رابطه‌هایی یا فقط یک شبه یا یکباره فورن باسند ازدواج.یکی از این دو راه که به ظاهر بر پایه‌ی منطق‌اند.