یه دختر سفیدپوش می‌گه : عزیزم اتاقِ دو. ازین عزیزما که خیلی وقته شده نفسِ سخن آدما و بدون اون نمی‌تونن هیچ جمله‌ای رو ادا کنن.همینجور ذهنم مشغول وزن همین یک قلم لغت توی ذهن من با این همه آدمای دوروبره که می‌رم می‌خوابم رو تخت در حالیکه فقط یه روپوش نازک تنمه.سعی می‌کنم با یادآوری این موضوع که این‌بار آخرین دردیست که تحمل میکنم روحیمو بالا ببرم.روی تخت درازبه‌دراز افتادم و خانم دکتر نامی شروع می‌کنه به لیزر از ساق پا تا برسه به جاهای دیگه.من این وسط با هر حرکتی یه عکس‌العمل غیرارادی دارم یا از سرمای اسپیلیتی که تمام سال ،تابستون و زمستون رو هر بینوایی که رو تخت خوابیده تنظیمه یا از داغی و سوختن لیزر و یا حتی از کشیدن دستش رو تنم که باعث میشه قلقلکم بیاد و یه بافت و ناحیه‌ای به‌ناگاه تکونی به خودشون بدن بس که این اعصاب محیطی قربونشون برم گوش‌به‌زنگن که یه تقی به توقی بخوره یه رفلکسی بِدن!الحمدلله در و پرایوسی و این داستانام معنایی ندارن یه سری سفید پوشم ر به ر داخل اتاق میشن ،دیگه این روزا پزشکی و امورات مربوطه هم مثل هنر و سایر جنبه های زندگی شده سِری کاری.خب یه ساعت بیکارم و زیر دست این بنده خدا و کاری ندارم تا ذهن رو مشغول کنم اول سعی می کنم با علاقه به تصاویر بودابار که همون حیات وحش خودمونه به ضمیمه آهنگ‌های بودابار خودمو سرگرم کنم اما جواب نمی‌ده.بعد یاد اولین بار افتادم که قرار بود در چنین وضعیت بی‌دفاعی و عینهو کودک از مادر متولد،خودمو بدم دست دکتر جماعت!همین هم سخت و تالم‌برانگیز بود و کلی با خودم کلنجار رفتم تا آخر وقتی قضیه بحرانی شده بود قضیه رو با مادر مطرح کردم و رفتم دکتر.اصلا خیال نکنید سنم کم بود.نه.۲۴ اینجورا بودم و این مسئله شده بود استرس روز و شبام.حتی بیشتر از خود مشکل.حتی وقتی قرار شد عمل کنم تماما مشوش این موضوع بودم نه درد یا هر چیز مرتبط با بیماری.

حالا خانم دکتر میگه پاتو باز کن عزیزم،می دونم درد داره ولی چون آخرین جلسته درجه رو بردم بالا و من فرمانبردارم الان قطعا آخرین گزینه مغزم نگاه یاروست رو جاهایی که یه روز منطقه ممنوعه بود و من فکر می کنم قبح تابوها به راحتی خورد میشه و میریزه !حالا بماند که از اساس نمی دونم چرا تو این فرهنگ عزیز جا نیفتاده که آدمیزاد اعضای مختلفی داره یکیش گلوشه یکیش فلانه!هرکدومم نیازمند دیدار طبیب و از اساس چنین تابویی مضحک و مایه تاسفه.