دیروز

تو پایانه‌ی اتوبوس‌های میدان نوبنیاد، سوار اون اتوبوس‌درازای صورتی می‌شدم و می‌نشستم یه گوشه‌ای از پنجره بیرون رو تماشا می کردم یا به عادت اون‌روزا و این روزا یه فصل روانشناسی تحلیلی سایر مسافرین اتوبوس رو تو سکوت برقرار می کردم.اول خط سوار شده بودم و آخرش، یعنی خود هفت تیر پیاده می‌شدم و بعد با یه تاکسی از طریق کریمخان می‌رسیدم سر وصال.اگه قرار بود برم سر کلاس که باز باید سوار یه تاکسی می‌شدم اما اگه رفته بودم برای دیدن نتایج چون عجله ای نبود قدم‌زنون اون یه تیکه راه رو سیر می کردم تا خود ساختمون قدیمی کانون.دو سه بار پیش اومد که می دونستم همه‌ی این سفر دراز بی‌نتیجه و بیهوده‌ست.برام روشن بود اونچه رو اون دیوار قدیمی جلوی اسمم نوشته مایه‌ی افتخار و مباهات نیست و باید ترم رو تکرار کنم اما دل ساده‌لوحم تا با اون فکت واقعی و منطقی فِیل روبه‌رو نمی‌شد دست از توصل به ماورالطبیعه و چانه‌زنی با خدایی که اون روزا زیاد باهاش حرف می‌زدم،برنمی‌داشت!هی قول و قرار می‌ذاشت و خیالات می‌بافت بلکه معجزه‌ای رخ داده و همه چیز به طرز شکلاتی آبناتی تبدیل بشه به محصولات فانتزی ذهن من و مثلن در بابر اسمم نوشته باشه پاس.

امروز

در حال دویدن به سمت کلاس روانشناسی تحلیلی بودم که سین خبر داد آقای سابقن عزیز بازی‌های نامربوطی درآورده و منکر قضایایی شده.تمام نیمه‌ی آول کلاس رو تو عصبانیت،ناراحتی، غضب و به سوگواری چندباره‌ی ویرانی رابطه‌ای از اساس بر باد بنا شده سپری کردم.تلویحن آخرین دلایل بسته‌شدن این پرونده کف دستم بود اما بازم انگار اون فیل آخر رو ندیده بودم که به راحتی آب خوردن وقتی در نیمه‌ی کلاس سین گفت آزاده الان فلانی پیش دستم نشسته و می گه این قضایا همه سوء‌تفاهم بوده  یه سه سوت باور کردم و شدم آلیس سرزمین رویاها.این‌بار انگار نیروهای ندیدنی رو راضی کرده بودم و همه چیز با نجات دهنده‌ای زیر و رو شده بود.غافل ازین که سین فقط داشت شوخی می‌کرد.

 از دیروز تا امروز

من به اون faill  زیر شیشه ی تابلوی اعلانات زل زدم کلمه‌ای که جیغ می‌زنه بس کن دیگه.دوره‌ی انتظار ناجی سر اومده!امید که این‌بار بشنوم.