از زیبایی منظره‌ی پیش رو بود شاید،از سبزی پوشش متراکم سوزنی‌برگ‌های گسترده تا لب دامن کوه،از عظمت تحسین برانگیز کوه‌های چشم‌انداز یا که نه به سادگی از عشق مامان به نور که پنجره‌های تمام قد شمال و جنوب خونه رو فقط پرده‌ایی از تور و بعدها و با پیشرفت اوضاع جیب خانواده حریر می‌پوشوند.تمام عمر من یا بهتره بگم تا همین سال پیش من در حبابی پرنور زندگی می کردم .در خونه ای که تاریکی مطلق برای خواب هم حتی تعریف چندان روشنی نداشت.فضای بیرونی نه چندان کم تر از درون در هر لحظه‌ای قابل لمس و درک بود و سکوت حاکم بر اون شهرک هم تقویت‌کننده‌ی تداوم این فضا.مقیاس جغرافیایی زیستمون در هر لحظه وسیع بود انگار.حالا اما یک سالی‌ست که پرده‌های کلفتی هرچند رنگ‌به رنگ آویخته‌اند به تمام پنجره‌ا تا بلکه به کمک دو جدار شیشه‌ی زیرین کمی از سرو صدای خیابون ور دلمون رو کم کنند.عطای چهار تا دونه اشعه نور این خونه رو هم به لقاش بخشیدیم  تا فراموش کنیم اون واقعیت رویایی رو که با سراب موجود تاخت زدیم.باورش سخته اما خیلی زود به این تاریکی عادت کردیم و چشم‌هامون طاقت نورهای مصنوعی شباهنگام رو هم نداره.به روال موش کور فقط بسنده می‌کنیم به تک چراغ 30وات آباژوری  کنار مبل اونهم برای مبادای شکستن سر و پا.تازه  معنای دیوارهای محاط بر زندگیمون رو درک کردیم.شاید بشه گفت اول شهرنشینیمونه!