فکر کرده بودم قیمه دوای دردمه.مثل زن‌های خونه‌دار نسل‌های پیشین از سلاح آشپزی برای درمان خودم می‌خواستم بهره ببرم.پیازهارو به دقت و وسواس نگینی کرده و ساعت ها به تفت دادن گوشت و پیاز و ادویه‌ی مربوطه مشغول شده بودم.ساعتی رو هم صرف خلالی کردن سیب‌زمینی‌ها به تلقین حال خوش منتجه.آخر کار هم زعفرون و گلاب به عادت قیمه‌ی نذری مسجد اعظم قلهک به خورش اضافه شد.نتیجه‌ی کار بو و برنگ و حتی مزه‌ی محشری داشت اما دریغ از یه جو بالابری مود.من باشکمی پر ساعت چهار عصر زیر نور پاییزی اشک می ریختم و از سرما گوله شده بودم زیر پتو.