دست‌کم دو ساعتی‌ست بیدارم.نه دردی نه آهی و نه استرسی به روال معمول بیدارشوی‌های شبانه‌ی تاکنونم! آیا از آشفتگی ذهن؟ درکی ندارم ولی لابد.صدایی در گوش به خواندن آخرین داستان جا مانده از کتاب جومپا لاهیری.سرشب به کلی آدم زنگ زدم و موقع خداحافظی از خودم و انرژی رد و بدل شده چه رضایتی داشتم.یه حالی دارم راضی به مرگ.خشنود حتی!شاد ازین که سی‌و یک خوب عددی‌ست برای سنگ قبر!