هوای خنکی بود که به سردی می‌زد.تازه و نمدار.استانبول.کنار خیابون تو یه کافه کتاب.من خانم سین رو بغل کرده بودم.عاجزانه.نمی‌دونستم این دستی که به دورش پیچیده رسانای همدردی یا تشریک مساعی هست یا نه.سین که برخلاف من گریه‌ش هم برون‌گرایانه‌تره اشک می‌ریخت گوله‌گوله.من مثل همیشه گنگ بودم.یک دو سالی گذشت تا همین چند شب پیش که رو شونه‌ی رفقا با واداده‌گی ا ل ک ل اشک می‌ریختم که فهمیدم اون بغل آدمیزاد چه مرهم بی‌نظیریه که اگه شفا نده جای حرفی تو تسکینش نیست.