اون روزا که با الف از مدرسه برمی‌گشتیم بر اساس بندهای نامرئی آیین‌نامه‌ای نانوشته مدام به الف تذکر می‌دادم که نباید تو خیابون بلند خندید و حرف زد یا حتی این‌که تو مینی‌بوس نباید کتاب خوند! زشته! کلی سرخ و سفید می‌شدم و بر اساس ماده‌ای از همون منبع پاپی الف بودم که چرا به نوازش هر نوزادی که در مسیر می‌دیدیم مشغول می‌شه!انگار ابراز علنی و گل‌درشت احساسات تو کوچه و محله ناجور بود!سوای اصول جفنگ رفتاریم کلن احساسی هم به بچه ها نداشتم.حالا در اوایل دهه‌ی چهارم زندگی بالاخره گذر زمان قلب من رو رقیق کرده و هر موجودریزه میزه‌ی زیر سه چهار سالی، بلکیم حتی بزرگسال‌تر، من رو به وجد میاره! جوری که از چشمام قربون صدقه‌شون می‌باره.کار به جایی رسیده که حتی رفقا و مثلن الف رو ترغیب به بچه‌دارشدن می‌کنم و یا دلم غنج می‌ره وقتی دختر‌ بچه‌ی انگلیسی کنار دستم هنوز عطسه نکرده بهم می‌گه بلس یو!