حالا فهمیدم من آدم ساده‌ای هستم.خیلی ساده.یجور سادگی که شاید به حماقت بزنه.مثل آدم‌های کم‌توان ذهنی که به طرفه العینی شاد می شن و شروع به خندیدن می کنند و تا مدت‌ها به همین منوال ادامه می‌دن.من هم وقتی یه حسِ خوب میاد زیرِ زبونم تا مدت‌ها مزه‌مزه‌اش می‌کنم.اصلا یه لبخند میشینه روی لبم و بلکیم دیوانه‌وار هی یادآوریش می‌کنم و یه چیزی میریزه تو خونم و می‌گیره رگهارو میاد بالا می‌پیچه تو جونم.

ولی خب باز اگه یه کم تو احوال این طفلکان بیچاره که بالا گفتم دقیق شده باشید خیلی زود و به سادگی هم ناراحت می‌شن.حتی وقتی موضوع بغرنج نیست برا خودشون فاجعه می‌سازن.من هم بنا ندارم این قاعده رو نصفه نیمه ادا کنم خب همینه که عکس‌العمل هام هم انگار روشون ذره‌بین گرفته باشی زیادی گل درشتن!با منطق آدما انگار جور در نمیان.و اینه که بارهستی خیلی موقع‌ها میشه وزنه‌ی ده‌تنی که تنِ من یه پرکاهه در برابرش.