رمبوی خاطرات و خیالات
میبینم ساعت از یازده گذشته.تکیه زدم به صندلی.پاهام رو پیچیدم بهم.انگشتای دستهام رو هم.کجا هستم نمیدونم.تو هپروت سیر میکنم.ساعتهاست.قطعن از بیکاری نیست.همزمان سه تا زونکن جلوم بازه و منشی هم با رودرواسی هی میاد پیگیر کاری میشه که از اول هفته قرار بوده انجام بدم.اما من رمبوی شاخههای فکر خاطره، خیالات پراکنده و پیچدر پیچ که حتی از به یادآوریشون در همین لحظه هم عاجزم.فقط آخرین مشغولیت ذهنی قبل از پا گذاشتن رو زمین رو یادمه.با آقای میم قرار گذاشته بودم سانس آخر آزادی برای دیدن دوبارهی آسمان زرد کم عمق.به محض ورودش نتونسته بودم غرابت رفتارم رو از دیدن چهرهاش با ریشی متفاوت لاپوشونی کنم و حتی گفته بودم مثل این که بهش نمیاد و جزو معدود آدماییست که من بهش توصیه میکنم ریش نذاره..اونم من آمر به ریشگذاری ذکور!همینقدر رک و پوستکنده.در عوض اون شروع کرده بود به تعریف از کات موهام و پیچشی که با نسیم وینی درش ایجاد شده و البته توصیف جزییات آخرین عکس پروفایلم همونطور که معمولن صحنههای فیلم یا اثر هنری مورد پسندش رو توصیف میکنه و من درمونده از عکسالعمل در برابرش!