اشتباه
تلفن نارنجی رنگ اتاق زنگ میخوره.شوهرخاله پشت خطه.برخلاف همیشه صداش رسمیه و اینبار بدون اینکه سر به سر دخترک بذاره میخواد با پدر صحبت کنه. پدر گوشی رو از دخترک می گیره.پاسخها کوتاه و دلهرهآورند و در کمال ناباوری.خبریست از تصادفی.پدر قول همراهی در پزشکی قانونی برای شناسایی جسد رو میده. جسد؟ نه . برای دخترک، پدر، شوهرخاله و هیچکس دیگهای جوان رعنای بیست و چهارسالهای که نقل همهی محافل خانوادگی بود با مرگ در تصادف و ضربهی مغزی تبدیل به جسد نمیشد. حتمن اشتباهی شده .بله اشتباه.اما اشتباه بین پدال گاز و ترمز.اشتباهی از سر خوابآلودگی رانندهی وانت شهرداری که سرباز کمک رانندهی جیپ ارتشی ، مسعود رو مبدل به جسدی متورم و کبود کرده بود. اشتباهی سخت باورپذیر.
دخترک در اولین مواجه با مرگ عزیزی این همه نزدیک، در تمام روزهای عزاداری بعد ازون فکر میکرد، درسته، حتمن اشتباه شده اما اشتباهی برای شناسایی صورتی اون همه سیاه. اشتباهی سرزده از پدر و شوهرخاله.فکر میکرد مسعود برمیگرده.در میانهی قیل و قال زنان ماتمزده و سکوت بیروح مردان خانواده. برمیگرده شگفت زده ازین کارزار عزا.
دخترک اشتباه کرده بود.