Pause
میخواستیم خونهی رفقا رو ترک کنیم و من مثل مرغ سرکنده بیتاب نمیدونم چی، لیوان و بشقابها رو جمع میکردم.وایساده بود لب کانتر و وقتی از جلوش رد شدم کمرم رو گرفت، نزدیک خودش برد و آروم گفت چرا این جوری سرگردون و پریشونی.
میشد همین لحظه رو پاز بدی؟میشد صدا و آدمهای اطراف کش بیان و دور بشن و همونجا بمونیم؟ گشادهدستی زیادی ازت نمیخواستم!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 12:45 توسط آزاده
|