می‌خواستیم خونه‌ی رفقا رو ترک کنیم و من مثل مرغ سرکنده بی‌تاب نمی‌دونم چی، لیوان و بشقاب‌ها رو جمع می‌کردم.وایساده بود لب کانتر و وقتی از جلوش رد شدم کمرم رو گرفت، نزدیک خودش برد و آروم گفت چرا این جوری سرگردون و پریشونی.

می‌شد همین لحظه‌ رو پاز بدی؟می‌شد صدا و آدم‌های اطراف کش بیان و دور بشن و همون‌جا بمونیم؟ گشاده‌دستی زیادی ازت نمی‌خواستم!