می گه :کی باهاش صحبت کردی؟

می گم : پریروز.

می گه : اون دلش برا شماها تنگ میشه!و گوشی رو بر‌می‌داره شروع‌می‌کنه به شماره گرفتن!صدای عددهارو می‌شنوم..

نمی‌دونم برای غرزدن یا شاید برای دفاع از خودم در برابر اتهام بی‌حسی مطلق می‌گم:چرا شما شماره می‌گیری؟

می‌گه : آخه ...اما راضی می‌شه گوشی رو بذاره زمین .بر خلاف انتظارم بدون اطاله‌ی کلام.

خب پر واضحه که من هم گاردمو مجبورم بندازم زمین.

مکانیزم دفاعی که انگار با ترشح عذاب وجدان به‌کار افتاده شروع می‌کنه به توجیه کردن..می‌گه خُب چرا اون زنگ نمی‌زنه؟می‌خواد بار اعصاب رو از رو کولش بگیره بذاره زمین..پس ادامه می‌ده همینه دیگه من از خانواده اینجور دیدم !یاد نگرفتم این قل‌قل دلتنگی رو بریزم بیرون...اما اینا چاره نمی‌شه.منم می‌دونم.

فکر می‌کنم من چِمه؟!قبل ازین دیالوگ هم قلبم فشرده و دلم تنگ بود...قطعا دروغه اگه بگم برای مامان... نمی دونم...عبارت بی‌حسی عاطفی تازگی خیلی تو مغزم طنین اندازه.نمی تونم قضاوت درستی داشته باشم اما چند نفری از صمیمی‌ترین دوستام با خشونت تمام این پتک رو تو سرم کوبوندن.به عنوان یه اعتراف و با توجه به استعداد خدادادیم در باور هرگونه صفت منفی اطلاقی این تشخیص رو برای خودم پذیرفتم .یه شبه وایساده جلو چشمم می‌گرده برام رابه‌را مثال میاره.فکر می‌کنم چرا این جور شدم؟چرا دلتنگیام یادم میره؟اصلا یه جوری گزگز می کنه ...هم هست هم نیست..قطعا اینجور نیست که یاد عزیزانم نیفتم اما چرا این زبون لامصب به‌کار نمیفته؟چرا این دست لعنتی نمیره سمت تلفن؟چرا زبون لامروت نمی‌چرخه؟...خدایا باید برای اینم برم پیش پزشک؟اصلا درمان‌پذیره؟به خدا یه چیزی عین بختک میفته رو جونم.کسی چرا باور نمی‌کنه؟