...
در انتظار عروسی یکی از عزیزترین های زندگیمم و خب هنوزکمی هیجانزده اما یادم میاد یه روزی هشت،نه سال پیش که قرار بود یکی دیگه از عزیزترین ها سپید پوش بشه کلی ذوق فوران کرده داشتم.اونقدر که خوابم نمی برد و از بیست چهارساعت قبل دست و پام می لرزید.انگار واقعا بزرگ شدم و به بی حسی نزدیک !
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 10:59 توسط آزاده
|