اشک و پایکوبی
گاهی مغزِ با آدم راه میادُ فرصت میده که امروز رو شاد باشی هرچند از قبل میدونی که غمی در انتظارته.اینجوری بود که یک شب بلکیم بیشتر شادی کردیم و حتی به معنی واقعیِ کلمه پایکوبی نمودیم درحدی که آخر شب به مدد پدر و کمک بازوش فاصلهی تا دم ماشین رو پیمودیم که این هیکل هرچند به عقیده ملت ظریف و قلمی،اونقدر سنگین هست که وزنش رو یه قلم پاشنه هشت سانتی و پنج تا دونه انگشت،تنشی فرای تحمل ماهیچه های اون حوالی ایجاد کنه!و دیروز به هنگام خداحافظی و بدرقه مون در فرودگاه سیلاب اشک جاری ساختیم وضعیتی که بدون نیاز به پیش بینی اهل فن قریب به یقین در هفتههای آتی ادامه خواهد داشت.
میم برای من یکی از خواهر های نداشتمه که بی شک درصد زیادی از دلپذیرترین لحظات عمرم در کنارش و به سبب وجودش ایجاد شده و حالا این عزیزتر از هرچه خواهر بعد از عروسیش میره شیرجه بزنه تو دریای مهاجرت،که از سرگذروندنش و رسیدن به یه وجب خاک امنش برای یه نفر هم هزارتا اما و اگر داره چه برسه به هدایت یک اشتراک ناشی از ازدواج که همیشه حتی در بهترین حالت ها بین انگیزهای دو نفر دو سر این چوب پیوند دهنده برای موندن و رفتن تفاوت محسوسی وجود داره.یه بار غم نبودنش هست که کوهی از اضطراب هم بهش اضافه شده!