اشک ها می غلتند تا به روی چونه و سپس سقوطی به میان حفره ی پیرهن.طعم شورِتنهایی همزمان ته حلق که بوش به بینیم هم می‌زنه.علامت سوال‌ها همین‌جور توی ذهنم مثل لشگری چترباز مانور میدنُ آوار میشن رو سرم و حتی چندتاشون داس‌وار آویزون این گردن باریک‌تر از مو شدند.جواب مدللی ندارم.نمی‌دونم توجیه دارم می‌کنم یا دست از سختگیری برداشتم و معیارهام عوض شده اما پرسش :باهم بودن دو نفر اگر بزرگترین دلیلش برای فرار از تنهایی باشه احمقانه‌اس؟نیازی به تاکید نیست که من می‌گم:نه!و خیلی روشنفکرمابانه اضافه می‌کنم زندگی همینه نباید سختش گرفت!!ولی منکر نمیشم که از طنین این جمله تو گوشام، قامت بلند این علامت تعجب‌ها خیلی گلدرشت میاد جلو چشمم و حتی بُعد پیدا می‌کنه و با شدت می‌خوره تو صورتم!